#آرشام_پارت_246
وقتی کیومرث می بینتش حرفای بدی بهش می زنه..در صورتی که پری بی گناه بوده..اون به خاطر من همراه فرهاد رفته بود..فرهاد هم رفتار
معقولی داشته….. بعد از اینکه کیومرث پری رو می زنه تهدیدش می کنه که داغ فرهاد و به دلش میذاره..از اون موقع به بعد خبری از فرهاد
نیست.. راستش هم من نگرانشم هم پری..هر چی هم بهش زنگ می زنم خاموشه.. با دقت به حرفام گوش می کرد.. –کیومرث گفته داغش و
به دل دوستت میذاره؟..چرا؟..مگه چیزی بینشون بوده؟.. -نه..یعنی از طرف فرهاد نه..ولی پری.. لبخندم پررنگ شد..خودش منظورم و فهمید ..
سرش و تکون داد و با اخم گفت:اینا به من چه ربطی داره؟.. -خب می دونی؟..من پیش خودم گفتم تو شایان و می شناسی..حتما کیومرث و
هم که دوست شایان ِ می شناسی..واسه همین..گفتم شاید بدونی کیومرث با فرهاد چکار کرده.. — کارای کیومرث به من ربطی نداره .. اخم
ملایمی نشست رو پیشونیم.. -شاید تو بتونی کمکمون کنی تا پیداش کنیم..می ترسم اون عوضی بلایی سرش اورده باشه.. تکیه ش و از وان
برداشت و کامل برگشت طرفم.. کنارش زانو زدم و دستم و به لب ِ وان گرفتم.. –برات مهمه؟.. – معلومه که مهمه..نمی دونی وقتی شنیدم چه
حالی شدم.. –چه حالی شدی؟.. – نگرانشم..فرهاد بنده خدا این وسط بی گناهه.. — و گناهکار کیه؟.. – کیومرث.. –از کجا می دونی کار
اونه؟..شاید خونه ش باشه..یا حتی می تونه رفته باشه مسافرت.. – پس چرا گوشیش خاموشه؟..چرا خبری ازش نیست؟..حتی اون بیمارستانی
که توش کار می کنه؟.. — مگه امار اونم داری؟.. – پری بهم گفت.. با ژست خاصی که دلم و بی تاب ِ خودش می کرد دست به سینه تکیه ش
و به کناره ی وان داد و به حالت نیمرخ برگشت و نگام کرد..پوزخند زد و با لحنی که درش بیزاری موج می زد گفت: این یارو دکتره..عجب
مهره ی ماری داره که دخترا در به در عاشقش میشن؟..معلومه اینکاره ست.. اخم کردم.. – اصلا اینجوری که میگی نیست..فرهاد هم اقاست هم
با شخصیت..دخترا هم عاشقش نشدن فقط پری این حس و بهش داره.. به ارومی با یه خیز اومد سمتم و آرنجش و به لب وان تکیه زد..جدی
زل زد تو چشمام وگفت: فقط پری؟.. اب دهنم و قورت دادم..نمی تونستم برم عقب..نگاهش مجذوبم کرد.. -پس کی؟..! — شاید تو.. – مثل
اینکه یادت رفته ..من بارها گفتم فرهاد و مثل برادرم می دونم.. –ولی تو جلو چشم اون مثل خواهرش نیستی.. – حالا هر چی..مجبوره فراموش
کنه.. — و اگه نخواد؟.. -بایــد فراموش کنه.. — مگه نمیگی اقا و متشخصه؟..پس واسه چی ردش می کنی؟.. سکوت کردم..خیره شدم تو
چشماش..سکوتم و که دید گفت: زن یه ادم متشخص شدن مگه ارزوی هر دختری نیست؟.. -هست..ولی نه من.. — پس ارزوی تو چیه؟.. –
من هیچ ارزویی ندارم..ارزویی که تحقق پیدا نکنه رویاست..رویا هم همون رویا بمونه بهتره.. — اگه روزی خواستی ازدواج کنی چی؟..بازم
میگی تمومش یه رویاست؟.. قلبم داشت از جاش کنده می شد.. اینا چیه می پرسه؟..نمیگه من بی جنبه م پس میافتم؟.. – فعلا که قصدشو
ندارم..قصدش و پیدا کردم اونوقت در موردش فکر می کنم..اگرم خیلی اصرار داری می خوای در مورد فرهاد بیشتر فکر کنم؟.. و با خباثت ابروم
و انداختم بالا و یه لبخند مکش مرگ و ما تحویلش دادم.. اخمش غلیظ تر شد ..فک منقبض شده ش و روی هم محکمترکرد.. — تو اینکارو
بکن ببین بعدش من باهات چکار می کنم.. – مثلا چکار می کنی؟.. — امتحانش برات مجانی ِ..ولی تاوانش خیلی سنگینه.. لبخندم اروم اروم
محو شد.. چرا انقدر جدی حرف می زنه؟..داشتم سر به سرش میذاشتم.. تک سرفه کردم.. – من سر حرفم هستم..اصلا کاری به این حرفا
ندارم..کمکمون می کنی؟.. چند لحظه هیچی نگفت..نفس عمیق کشید..به حالت اولش برگشت.. با تمسخر گفت: به خاطر عشقی که دوستت
بهش داره یا علاقه ی خواهرانه ی تو؟.. منم لبام و با مسخرگی کج کردم و گفتم: تو فک کن هر دو.. پوزخند زد.. –پیدا کردنش برای من کاری
نداره..منتهی یه شرط داره.. – چه شرطی؟..! مکث کرد.. –اگه زنده بود و تحویلت دادم..باید کاری کنی فکر تو رو برای همیشه از سرش بیرون
کنه.. وگرنه کار نیمه تموم کیومرث رو خودم تموم می کنم.. جدی بود.. خواستم بپرسم چرا ولی ترسیدم بزنه زیر همه چیز.. – باشه..باهاش
حرف می زنم.. — قانعش کن که خودش و بکشه کنار.. – پری فرهاد و دوست داره..لیاقت همو دارن..اگه بشه یه جوری کیومرث و از پری دور
کنیم و این نامزدی بهم بخوره پری می تونه به فرهاد نزدیک بشه ..اونوقت شاید یه اتفاقایی این وسط افتاد.. سرش و تکون داد.. — آتو گیر
اوردن از کیومرث کار چندان مشکلی نیست..فقط ظاهرش ِ که نشون میده ادم سرسختیه..ولی به راحتی میشه از دور خارجش کرد..هر ادمی یه
نقطه ضعفی داره.. – ولی کیومرث از پری عکس داره..به هوای اونا پری رو نگه داشته و می خواد به زور عقدش کنه.. –مشکلی نیست.. لبخند
زدم..نتونستم جلوی ذوق زدگیم رو بگیرم.. – یعنی کمک می کنی پیداش کنیم؟..واااااااای مرسی آرشام.. دستام و با خوشحالی زدم به هم..اصلا
حواسم به این نبود که آرشام با یه نگاه خاص خیره شده بهم و حرکاتم و زیرنظر داره.. به خودم که اومدم متوجه نگاهش شدم..لبخندم اروم
اروم کمرنگ شد.. از تو وان بلند شد..فک کردم می خواد بیاد بیرون..رفتم حوله رو از رو جالباسی که به دیوار نصب بود برداشتم و گرفتم
جلوش..نگرفت.. ترسیدم سرما بخوره..مخصوصا حالا که گردنش هم گرفته بود..خودم انداختم رو شونه ها ش..از وان اومده بود بیرون.. دستم و
اوردم پایین..بین راه گرفتش..جفت دستام و گرفت..با تعجب نگاش کردم تا دلیل کارش و بفهمم..نگاهش همونطور خاص به من خیره بود.. محو
اون چشما و اون نگاهه جذابش بودم.. نفهمیدم چی شد که پشتم و چسبوند به دیوار..دیوار کاشی کاری شده ی حموم واقعا سرد بود..ولی من
از درون داغ بودم.. رو به روم ایستاد..صورتش و به قدری به صورتم نزدیک کرد که چشم تو چشم همو نگاه می کردیم ..از همون فاصله ی
کم..خیلی کم…. زمزمه کرد:شایان و ارسلان پس فردا راه میافتن..تاخیرشون به خاطر وضعیت شایان ِ.. – مگه شایان چی شده؟..! — بعدا بهت
میگم..مسئله ی مهم اینه که چیزی تا اجرای نقشه مون نمونده.. دستاش و گذاشت رو بازوم..و دست راستش حرکت داد.. –باید خودت و اماده
کنی..کل نقشه رو فرداشب مرور می کنیم..بخش های مهم و حتی جزئی که هنوز در موردشون بهت چیزی نگفتم.. سرم و تکون دادم..ترسم به
نگرانی تبدیل شد..نگران از نبودن آرشام..این مدت پیشم بود..تنها نبودم..و از همه مهمتر حسی که بهش دارم.. از نگام فهمید که حالم گرفته
ست.. فاصله ش و کمتر کرد..حوله رو شونه ش بود..سرش و خم کرد و زیر گوشم اروم گفت:همه چیز طبق نقشه پیش میره.. با بغض گفتم:
خدا کنه..وگرنه من…. –هیسسسس..هیچی نمیشه..اینو من دارم بهت میگم.. – ای کاش یه راه دیگه پیدا می کردی..یکی دیگه جای من می
رفت..چه می دونم هر چیزی به غیر از اینکه من برم بین یه مشت ادم پست وعوضی.. — فکر می کنی هیچ کدوم از اینا به فکر خودم
نرسیده؟..ولی تو بهتر از هر کس دیگه ای می تونی از پسش بر بیای..شایان اونقدرا احمق نیست که اون مدارک و بذاره دم دست.. – پس من
چطوری می تونم؟..من که نه بلدم از خودم دفاع کنم و نه تجربه ی اینکارا رو دارم.. — می تونی..اگه ترس به خودت راه بدی همه ی تلاشمون
@romangram_com