#آرشام_پارت_245

—حس نمی کنی باید به من بگی؟..
-ابدا؟..
–چرا؟..
-گردنت خوب شد؟..
از سوالی که بی هوا ازش پرسیدم جا خورد..کم کم اخماش و کشید تو هم..
—خیلی دوست داری بحث و عوض کنی؟..
–هیچ بحثی وجود نداره..
—پس کارت و ادامه بده..
–چه کاری؟..
–ماساژ..
نالیدم: گفتم که بلد نیستم..داری خفه م می کنی..دستت و بردار..
—من قبلا ماساژور داشتم..ولی کار تو رو هم یه جورایی تایید می کنم..
با تمسخر گفتم: چیه نکنه می خوای استخدامم کنی؟..
—فکر خوبیه….نه به نظرم عالیه..
ابروهام از فرط تعجب خود به خود بالا رفت .. خودم و کشیدم عقب و گفتم: شتر در خواب بیند پنبه دانه..فک کنم خیالاتی شدی..
پوزخند زد..همونطور که منو محکم بین بازوهاش گرفته بود عقب عقب رفت..منو هم دنبال خودش کشید..دستش و برد پشت و خواست در
حموم و قفل کنه ..دستم و از زیر بغلش رد کردم تا به کلید برسونم و نذارم قفلش کنه ..ولی اون از من فرزتربود.. درو قفل کرد..کلیدشو
برداشت و سریع گذاشت تو جیب شلوارش و اون لبخند کج خواستنیش مهمون لباش شد.. نگاهش یه جورایی بدجنس شد.. — یه شتری
نشونت بدم که خودت حض کنی گربه ی وحشی..در ضمن چرا تو خواب؟..تو بیداری هم میشه دید..نه فقط من، هر دومون با هم می بینیم..
جوش اورده بودم: عمرا.. — صبر کن و ببین.. از روی ناچاری نالیدم: یعنی اگه ماساژت بدم حل ِ؟..درو باز می کنی؟.. — تا حدودی شاید.. ولم
کرد ولی دستم و گرفت..رفت سمت وان..حالا که در قفل بود نباید ت*ح*ر*ی*ک*ش می کردم..اون موقع خیالم راحت بود یه جوری در
میرم حالا که کلید تو جیبش ِ چه غلطی بکنم؟.. وای اگه کسی صدامون و تو حموم شنیده باشه چی میگه؟.. مخصوصا جیغ و دادای منو.. یه
دست تو اب زد ..صاف جلوم وایساد و گفت: عوضش کن..سرد شده.. دستمومحکم از تو دستش کشیدم بیرون و دست به سینه گفتم: به من
چه..خودت می خوای بشینی، خودتم عوضش کن.. خواست بیاد طرفم .. –اگه خیلی دلت می خواد تو رو هم با خودم می برم.. با حرص نگاش
کردم..این چرا همچین می کنه؟.. انگار هیچ رقمه کوتاه بیا نیست.. با اخم درپوش وان و برداشتم..وان که خالی شد درپوش و گذاشتم .. پرش
کردم و کشیدم عقب…. بدون هیچ حرفی نشست ..یا بهتره بگم لم داد و دستاشو گذاشت لب وان..سرش و تکیه داد و چشماشو بست..منتظر من
بدم.. نگام بین چشمای بسته ش و جیب شلوارش در حرکت بود.. چشم بسته گفت: فکر فرارو از سرت بنداز بیرون.. عجبا.. خیلی خب..حالا که
انقدر دلت ماساژ می خواد همچین مشت و مالت بدم که سالهای سال وقتی اسم ماساژ و ماساژور به گوشت خورد با وحشت ازش یاد کنی..
رفتم و بالا سرش وایسادم..اخه یکی نیست بهش بگه من کیه تو میشم که ازم توقع داری اینجا..تو حموم..تنها باهات باشم و از قضا ماساژتم
بدم.. چرا انقدر زورمیگه؟..قُد و لجباز ِ..هر کار بخواد می کنه..هر دستوری هم صادر می کنه طرف بی چون و چرا باید بگه چشم.. اگه
داشتمش..اگه بهش تعلق داشتم..اونوقت همچین با احساس ماساژش می دادم که کیف کنه..ولی نه الان که تموم کارام یا از روی اجباره یا در
همه حال باید معذب باشم.. بدون اینکه نرم کننده بزنم رو پوستش همونطور خشک شروع کردم به ماساژ دادن..اینبار دستم مستقیم با بدنش
در تماس بود.. خدایا من می دونم قصدش از این کارا چیه..د ِ می خواد منو با این کاراش بکشــــــه.. همین الان ِ که پس بیافتم.. دندون
گذاشتم سر جیگرم و پا گذاشتم رو قلبم و همچین گردن و شونه ش رو فشار دادم که دست خودم درد گرفت چه برسه به گردن اون.. ولی
فقط اخماش رفت تو هم و صداش در نیومد.. اره می دونم زیادی مغروری..ولی همینم حالت و جا میاره…. تند تند به عضله هاش فشار می
اوردم و تقریبا داشتم له و لَوَردش می کردم..خودم به نفس نفس افتادم ولی اون هیچی نمی گفت..دریغ از یه آه که از سر درد بکشه.. — این
عضله ها به همین راحتی زیر اون پنجه های ظریف خُرد نمیشن..بیخود تلاش نکن.. حرکت دستام شل شد..به جای اینکه دردش بگیره به روم
میاره.. فرصت و مناسب دیدم حرف فرهاد و پیش بکشم.. انگار حالش خوبه..مرتب داره بهم تیکه میندازه.. – میشه در مورد همون موضوعی که
می خواستم باهات در میون بذارم حرف بزنیم؟.. چشماش و باز کرد..نگاهش و به رو به رو دوخت..منم از کنار تموم حواسم بهش بود.. تقریبا
نوک انگشتام و می کشیدم به شونه و گردنش.. –می شنوم.. – دوستم پری..همونی که امروز اومده بود اینجا.. –خب.. – نامزد داره..کیومرث
یکی از دوستای شایان ِ..می شناسیش؟.. مکث کرد.. –کیومرث نامزد همین دوستته؟.. -متاسفانه اره.. –چرا متاسفانه؟.. -چون ادم نرمالی
نیست..بیچاره پری هم دوسش نداره.. و هم مجبوره تحملش کنه.. –چرا؟.. — بماند..فقط اینو می دونم کیومرث مردی نیست که بشه تو
زندگی بهش تکیه کرد..یه ادم ب*و*ا*ل*ه*و*س و خوش گذرون که هر کار دلش بخواد می کنه..برای اینکه پری رو مجبور به ازدواج کنه
دست به عمل وحشتناکی زده.. صورتش و به ارومی برگردوند سمتم..نگاهمون تو هم قفل شد..چند لحظه بهم خیره موند.. — کیومرث چکار
کرده؟.. – پس می شناسیش؟.. –من هر کسی که یه ربطی به شایان داشته باشه رو می شناسم.. لبخند زدم.. -پس عالی شد.
مشکوک نگام کرد..هیچی نگفت..فقط همون نگاه برام بس بود تا بگم: اخه می دونی چیه؟..فرهاد و پری اتفاقی همو تو بیمارستان می
بینن..وقتی که پری رفته عیادتت دوستش..فرهاد پری رو می رسونه ولی بین راه میگه که می خواد در مورد من باهاش حرف بزنه..به پیشنهاد
پری میرن رستوران ..تموم مدت کیومرث یکی رو گذاشته بوده که امار لحظه به لحظه ی پری رو بهش بده..اون بیچاره هم خبر نداشته..

@romangram_com