#آرشام_پارت_244

—دیدم..
خواستم مچم و از حصار انگشتاش ازاد کنم ولی نذاشت..
—عادت داری کارت و نیمه کاره رها کنی؟..
-کدوم کار؟!..
دستم و کشید برد تو و در حموم و بست..مردم و زنده شدم تا دستمو ول کرد..رو به روم وایساد..درست پشت به در..
خیز برداشتم که از کنارش رد شم برم سمت در ولی سینه به سینه م ایستاد و راهم و سد کرد..
سعی می کردم نگام رو عضلاتش کشیده نشه..کنترلش خیلی سخت بود..
با حرص گفتم: بکش کنار..
بی حرف پشت به در وایساده بود و نمیذاشت رد شم..
بازوشو هُل دادم..
–برو کنار، می خوام برم بیرون..
—خیلی خب میری بیرون..منتهی بعد از اینکه کارت و تموم کردی..
–اصلا من بلد نیستم ماساژ بدم دیگه چی میگی؟..برو کنار..
بازوهام و تو چنگ گرفت..تکونم داد و تقریبا چسبوندم به خودش..با حرصی که تو صداش به وضوح دیده می شد نگاه نافذش و دوخت تو
چشمام و با پوزخند گفت: اگه تجربه ش نمی کردم می گفتم داری راست میگی..
تقلا کردم..
–همون که شنیدی..تو هم نمی تونی جلوم و بگیری..
دست چپش و حلقه کرد دور کمرم و دست راستش و فرو کرد تو موهام..سرم و به عقب کشید..صورتشو مماس با صورتم قرار داد..
–خیلی مطمئن حرف می زنی..
-ولم کن….چرا اوردیم اینجا؟..
—خودت چی فکر می کنی؟..
لحنش ه*و*س آلود نبود..جدی بود..
–هر فکری که می کنم به خودم مربوطه..رد شو کنار..
حلقه ی دستش تنگ تر و فشار دست راستش تو موهام بیشتر شد..نمی کشید..فقط محکم نگهشون داشت..
نفسای داغ و ملتهب آرشام گونه م رو اتیش می زد.. حرارت نفسای منم کم از آرشام نداشت..ولی حس می کردم تموم وجودش مثل کوره ای از
اتیش می مونه که جسم منو به راحتی درون خودش ذوب می کنه..
دقیقا همین حس رو داشتم..حرارتی که حالا بدون پوشش حسش می کردم..با اینکه لباس تنم بود ولی گرمای بدن آرشام به قدری بود که
همونم برای به اتیش کشیدن روح و جسمم بس بود..
اب دهنم و قورت دادم..
-چی می خوای؟..
—می ترسی؟..
–چرا بترسم؟..
—چرا می خوای فرار کنی؟..
–فرار نکردم….جای من اینجا نیست..
—و جای تو کجاست؟..
-بیرون از اینجا..
—ولی من میگم همینجاست..
با حرص گفتم: نیست….تقلا کردم: ولم کن..
—تا الان کسی جرات نکرده رو حرف من حرف بزنه..
-خودت گفتی من اولین کسی هستم که جرات کردم جلوت وایسم..
لباشو اورد زیر گوشم..زمزمه کرد: این همه جرات..تو وجوده یه دختر؟..
نفساش چقدر داغه..یه کم دیگه بمونم نرم میشم دیگه بیرون رفتنم با پاهای خودم نیست..
–جای تعجب داره؟..
–برای من اره..
–بذار برم ..اگه یکی بفهمه بد میشه..
–پس دردت اینه..
-درد من خیلی چیزاست..
سرش و کشید عقب و نگام کرد..

@romangram_com