#آرشام_پارت_243
–زمانی که میگم تو باید انجامش بدی یعنی اگه بهترین ماساژور شهرم بیاد اینجا فقط و فقط تو باید اینکارو بکنی..بی حرف کارت و انجام بده..
به قدری جدی حرف زد که نتونستم لام تا کام چیزی بگم..دوست داشتم برم جلو و همون کاری که ازم خواست و انجام بدم ولی پاهام
چسبیده بود به زمین..
دو دل بودم..
نه اینکه نخوام..ولی چرا الان؟!..
من که همینجوریش بی تابش شدم به بهونه ی این دوری کار دست خودم میدم..دیگه هرکی رو نشناسم خودم و که خوب می شناسم..
به خودم که اومدم لبای خشک شده از هیجانم رو با زبون تر کردم..با تردید رفتم طرفش..جلوش وایسادم..نمی دونستم باید چکار کنم..حواسم
جمع اون دو تا چشم سیاه شده بود و مونده بودم چه خاکی تو سرم بریزم..
د ِ اخه می مردی نمی گفتی بلدی ماساژ بدی؟!..
اصلا من تا حالا توعمرم کی رو ماساژ دادم؟!..
اره خب مادر خدابیامرزم و..وقتی قلنجش می گرفت به من می گفت کمرش و بمالم..ولی اون مشت و مال کجا و این کجا؟!..
–پس چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟..
صادقانه گفتم: نمی دونم چجوری باید شروع کنم….
نفسش و عمیق داد بیرون..سرش و تکون داد و دستاش و گذاشت لب تخت..
–برو پشتم..
اروم رفتم رو تخت..پشتش رو زانوهام نشستم..دستام و اوردم بالا..نرسیده به شونه هاش رو هوا نگه داشتم..انگشتام می لرزید..یخ ِ یخ ..نه اصلا
سِر شده بودن..چند بار مشتشون کردم..
خواستم دستم و ببرم جلو بذارم رو شونه هاش نفهمیدم کی دکمه هاش و باز کرده بود که با یه حرکت پیراهنش و درآورد..
یه زیرپوش جذب استین حلقه ای مشکی تنش بود..پشت سرش خشک شدم..به حالت قبل برگشت..منتهی اینبار دستاش و کمی عقب تر
گذاشته بود و گردنش و به عقب کج کرده بود..
منتظر بود شروع کنم..ولی قلبی که با شتاب تو سینه م می زد و دستایی که از سرمای هیجان یخ بسته بود..بهم اجازه نمی داد..
بالاخره دستام و با تردید گذاشتم رو شونه هاش..حرکت ندادم..چند تا نفس عمیق و کوتاه کشیدم..بوی عطرش دیوونه کننده ست..
دستم و به نرمی از روی زیرپوش به شونه و قسمت پایین گردنش کشیدم..بیشتر شبیه به نوازش بود تا ماساژ..
اگه همینجوری ادامه بدم سه سوت دستم پیشش رو میشه..سعی کردم اروم باشم..سخت بود ولی باید بتونم..
دستم و با فشار ِنسبی روی عضله های سفت و محکمش کشیدم..عین سنگ می مونه..
اخه مگه میشه اینو ماساژ داد؟..!دستم درد گرفت..
یا من کم جونم یا عضله های آرشام زیادی سفته..
گرم کارم بودم و دیگه خبری از سردی دستام نبود..داغ ِ داغ بودم..بدجــــور..
نگاهم و کشیدم بالا..
نگاهمون تو هم قفل شد..یه اینه ی قدی درست رو به رومون بود که خبر نداشتم آرشام از کی تا حالا از تو همون اینه منو زیر نظر گرفته..
محو حرکات و صورتم شده بود..دستای منم خود به خود رو عضلاتش کشیده می شد..فک می کردم پشت گردنش و که فشار بدم از درد ناله
ش در میاد ولی هیچی نگفت..حتی اخماشم جمع نشد..فقط منو نگاه می کرد..
–به نظرم چند دقیقه تو وان آب گرم دراز بکشی بهتر میشی..
بدون کوچکترین تردیدی گفت: اماده ش کن..
با تعجب گفتم: چی رو؟!..
—وان آب گرم..
–من که دیگه خدمتکار نیستم..
—محض کمک که می تونی..
–فقط کمک؟!..
سرش و تکون داد..نفسم و فوت کردم بیرون و شونه م و انداختم بالا..
-خیلی خب باشه..الان اماده ش می کنم..
از رو تخت اومدم پایین و رفتم سمت حموم..وان رو براش پر از آب کردم..گرم و ل* ذ *ت بخش..
کارم که تموم شد برگشتم سمت در حموم که برم بیرون دیدم تو درگاه دست به سینه تکیه ش و داده به دیوار و داره نگام می کنه..
و از همه بدتر اینکه همون زیرپوش ِ ناقابل رو هم از تنش در اورده بود..طپش قلبم بالای هزار می زد..خواستم نگاش نکنم..سرم و تقریبا
انداختم پایین و خواستم از کنارش رد شم که انگشتای قوی و مردونه ش دور مچم پیچ خورد..نگهم داشت..سرمو بلند کردم..تو چشماش خیره
شدم..تعجب ِ زیادم رو تو چشمام خوند..
—کجا؟..
–وان و اماده کردم..
@romangram_com