#آرشام_پارت_241
گرفت.. ریز گفت: نـــــه.. خندیدم.. -آرههههههه.. — بگو جون پری.. – وا دروغم چیه؟..به قول خودت، دلی ِاتیش پاره ی زبون دراز، بالاخره
دلش و به یکی باخت.. با لبخند دستم و گرفت..با خوشحالی گفت: وای دلی طرف کیه؟..اینجور که تو ازش تعریف کردی مطمئنم ادم خاصی ِ..
-خاص، چه جــــورم.. — جونم در اومد بگو کیه؟..! – نمی شناسیش.. عین لاستیک پنچر شد.. –جدا؟..پس ندیدمش؟..خب یه روز قرار بذار
منم…. یه دفعه چشماش گشاد شد و دهنش باز موند..از اون طرف لبخند رو لبام پررنگ تر شد.. مات و مبهوت گفت: نکنه..نکنه همون و
میگی؟..! با خنده گفتم: کدوم؟.. زد به بازوم.. -اره؟..!همون یارو بداخلاق جذابه تو کشتی؟..!که وسط حرفامون سر رسید دستت و کشید و به
زور با خودش برد.. — نه بابا کجا به زور؟.. خندیدم..پری هم خندید.. – پس خودشه..آرشام بود اسمش اره؟..گفتی مهندس ..ِ — اوهوم،
مهندس آرشام تهرانی..صاحب همین ویلا.. – تو گلوت گیر نکنه دختر عجب لقمه ی چرب و چیلی هم برداشتی.. با شیطنت پشت چشم نازک
کردم.. – نترس واسه جویدنش دندونای تیزی دارم..تو گلوم نمی مونه.. — یه مرد مغرور و بداخلاق با یه دختر شیطون و زبون دراز..اوه اوه چه
اعجوبه ای از اب در بیاین شماهاااااا.. – چشم حسودا از دَم کــــور.. — هوی، منم؟.. – مگه تو حسودی؟.. دمق شد..آه کشید و گفت: نه ..هیچ
وقت به زندگی بهترین دوستم حسودی نمی کنم..ارزومه خوشبخت بشی..ولی کِی خوشبختی قسمت منم میشه؟.. دستمو انداختم دور شونه
ش.. -خیلی زود….از فرهاد بگو..چرا نگرانش بودی؟.. دوباره ترس و نگرانی نشست تو چشماش.. — اون روز خبر نداشتم کیومرث برام به پا
گذاشته و اون امارم و ثانیه به ثانیه بهش میده..طرف حتی وقتی تو رستوران بودیم از من وفرهاد عکسم انداخته بود.. وقتی اومد خونمون مامان
گفت با دوستش داره میره بیرون و زود برمی گرده..از همون اول دیدم کیومرث اخم کرده ..ولی به روی خودم نیاوردم..ولی همین که مامان
رفت برزخی شد و صداش و انداخت پس کله ش که اون پسره کدوم خریه که داشتی باهاش ل*ا*س می زدی؟.. حرفایی بهم زد که فقط لایق
خودش بود و جد و ابادش.. منم بلند شدم و جلوش وایسادم..هر چی از دهنم در اومد گفتم و تهشم فهمید من فرهاد و می خوام..وقتی دو تا
سیلی ازش خوردم ویه لگد تو پهلوم زد گفت داغش و به دلم میذاره..گفت هنوز به من حال ندادی رفتی زیر یکی دیگه خوابیدی؟.. حرفایی زد
که شرمم میشه حتی واسه تو بگم..واسه اینکه مامان وقتی برگشت نفهمه اینجا چه خبر بوده رفتم حموم و پهلوم و با اب گرم ماساژ دادم..درد
داشتم ..اومدم بیرون و به بهونه ی سردرد یه مسکن خوردم خوابیدم.. همون شب بابا گفت بلیط گرفته واسه کیش، بریم یه مدت اب و هوا
عوض کنیم..اون مارصفت هم سریع زنگ می زنه به بابام و میگه منم تو کیش کار دارم باهاتون میام.. نمی دونی وقتی کنارمه چقدر زجر می
کشم.. روز قبلش بهم گفته بود یکی از دوستای نزدیکش یه مهمونی تو کشتی ترتیب داده و جلوی بابام ازم خواست باهاش برم..بهونه اوردم و
گفتم رو اب باشم حالم بد میشه ولی از بس اصرار کرد و خودش و جلوی بابام به موش مردگی زد اونم اجازه داد ..و وقتی هم بابام اجازه بده
دیگه حرفی نمیشه زد.. مامان قبلش یه قرص بهم داد که اونجا حالم بد نشه..می دونی که رو کشتی باشم حالت تهوع بهم دست میده.. -اره
یادمه..بهم گفته بودی.. –ولی کی بود که گوش کنه؟..منم از ترس اون عکسا باید می گفتم چشم..مخالفت می کردم ولی اخرش مجبورم
کردن..اون شب حالم خوش نبود اونم پیله کرده بود که چرا با دوستاش خوب برخورد نمی کنم..بعدشم که تو رو دیدم.. ولی بالاخره اون شب
بیشتر از اون طاقت نیاوردم و حالم بد شد..اصلا تو حال خودم نبودم..همه ش یه گوشه رو صندلی افتاده بودم و سرم رو میز بود و چشمام
بسته.. اون قرص یه جورایی خواب اور بود..راضی بودم چون اینجوری قیافه ی نحسش و نمی دیدم..کاری َ م بهم نداشت و با دخترای تو
مهمونی یکی از یکی جلف تر ل*ا*س می زد.. بعدشم برگشتیم تهران و الانم که اینجام..من شماره ی فرهادو ندارم..ولی وقتی گفتی زنگ می
زنی خاموش ِ ترس افتاد تو دلم.. با نگرانی دستام و مشت کردم.. – نمی دونم والا..من از تو بدترم..خیلی نگرانشم..اون کیومرثی که تو ازش
میگی و من چندباری دیدمش ازش بعید نیست کاری کرده باشه..ولی گفتی با میزبان اون مهمونی یعنی شایان اشناست؟.. —
شایان؟!………..کمی فکرکرد..سرش و تکون داد……….. اره اره..اسمش همین بود..کیومرث وِرد ِ زبونش این بود که این مهمونی ِ جناب
شایان ِبزرگه.. -باشه من یه کاریش می کنم..فک کنم بتونم پیداش کنم..البته به کمک یه نفر.. مشتاقانه نگام کرد.. — کی؟..! -صبر کن بعد
بهت خبر میدم..راستی شماره ی منو که داری..شماره ی فرهاد و هم میگم سیو کن تو گوشیت شاید یه وقت به درد خورد.. –باشه، بگو سیو
کنم.. شماره رو گفتم.. تو سرم یه فکرایی داشتم..کیومرث دوست شایان بود..آرشام هم شایان و دوست و رفیقاش و حتما خیلی خوب می
شناسه.. یعنی کمکم می کنه فرهاد و پیدا کنم؟..! حتما تو این یکی دو روزه سر و کله ی شایان و ارسلان هم پیدا میشه..باید هر چه زودتر
دست بجنبونم وگرنه دیر ِ.. بعد از رفتن پری همه ش به این فکر می کردم که چطوری به آرشام بگم؟.. خدا خدا می کردم کمکم کنه..
در بزنم؟..نزنم؟..لابد تا الان بیدار شده..اره خب 2ساعت گذشته..
بالاخره دلم و یکی کردم و در زدم..جواب نداد..دستمو اوردم بالا تا دومی رو هم بزنم که صداش باعث شد دستم رو هوا بمونه..
–بیا تو..
دستم و اوردم پایین و گذاشتم رو دستگیره..درو باز کردم..داخل اتاقش سرک کشیدم..رو تخت دیدمش..دراز کشیده بود ولی چشماش باز
بود..آروم رفتم تو و درو بستم..همونجا وایسادم..
حرکتی نکرد..حتی نگامم نمی کرد..همونطور که قدمام و کوتاه به طرفش برمی داشتم گفتم:میشه چند دقیقه با هم صحبت کنیم؟..
سرش و برگردوند و نگام کرد..کمی به طرفم نیمخیز شد و جدی گفت: واسه همین اومدی اینجا؟..
سرم و تکون دادم..
خواست رو تخت بشینه که اخماش جمع شد..آه کوتاهی کشید و دستش و گذاشت رو گردنش..
—در رابطه با چه موضوعی؟..
-مفصله..وقتش و داری؟..
سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد..ولی اخماش جمع تر شد..دستشو به گردنش فشار می داد..
-چیزی شده؟..
@romangram_com