#آرشام_پارت_240
همراهمه، کمکم می کنه..نمی خوام تنهاش بذارم ولی باید اینکارو بکنم.. اینو هم من می خوام و هم..آرشام….
***************************** تموم مدت که بالا سرقبر خانواده م بودم و باهاشون درد و دل می کردم آرشام با فاصله ی
زیادی از من به یکی از درختای اونجا تکیه داده بود و نگام می کرد.. خوب بود که تنهام گذاشت..به این تنهایی وخلوت نیاز داشتم..حالا اروم و
سبکم..ولی هنوز نتونستم با خودم کنار بیام..با خودم و دوری از کسی که قلبم و تصاحب کرد.. صورتم و برگردوندم و نگاش کردم..مسلط
رانندگی می کرد..عینک افتابی شیکی به چشماش داشت..یه بلوز پاییزه به رنگ قهوه ای سوخته و یه شلوار جین مشکی.. فوق العاده جذاب
بود..جذابیتی که چشم هر دختری رو به راحتی خیره می کرد..تیپ همیشه سنگین و تیره ای که می زد و غرور خاصی که همیشه و همه جا تو
چشماش داشت.. آرشام هیچی کم نداشت..فقط از نظر من زیاد از حد مغرور بود..و مطمئنا برای این رفتارش دلیل داشت.. دلیلش هر چی که
باشه این مرد رو بی نهایت پرجذبه و محکم کرده.. و من این مرد مغرور و خواستنی رو .. دوست داشتم..
**************************** -وای دختر نمی دونی چقدر از دیدنت خوشحال شدم.. لبخند زد.. –منم همینطور..شاید حتی
بیشتر از تو.. نگاهش کردم..انگار یه جورایی اضطراب داشت..انگشتاش و تو هم گره می کرد و باز می کرد..کف دستاش و به هم می سایید و از
تو نگاهش نگرانی رو واضح می دیدم.. بعد از برگشتن ما دقیقا نیم ساعت بعد پری اومد دیدنم.. قبلش به آرشام گفتم که الاناست پری برسه
اونم بدون اینکه نگام کنه از پله ها رفت بالا و گفت:به خدمتکار بگو می خوام استراحت کنم فعلا کسی مزاحمم نشه.. همین که باز گله نکرد
خودش خیلی بود..سفارشی که کرده بود رو عملی کردم و به خدمتکار گفتم.. بعد از اومدن پری رفتیم تو اتاق من .. روی تخت نشسته
بودیم..دستای سردش و تو دست گرفتم..با چشمای خیسش نگام کرد.. – تو رو خدا یه چیزی بگو پری..به خدا دقم دادی..چرا هر چی به فرهاد
زنگ می زنم خاموشه؟..هیچ وقت سابقه نداشت.. –همه چیزو برات میگم..همه چیزو.. یه برگ دستمال کاغذی از روی میز برداشت و اشکاش و
پاک کرد..
–اون روز تا اونجایی برات تعریف کردم که کیومرث اون عکسای لعنتی رو ازم انداخت وبه بهونه ی همونا خواست عقد کنیم..ولی من با این
وجود بازم کله شقی کردم و گفتم نه..
یکی از دوستام تصادف کرده بود..رفتم عیادتش..و همون روز بعد از عیادت فرهاد رو اتفاقی تو بیمارستان دیدم..بعد از سلام و احوال پرسی
خواستم از بیمارستان بیام بیرون که ازم پرسید ماشین دارم یا نه منم گفتم نه….چون خراب شده بود گذاشته بودم خونه .. فرهاد گفت داره
میره خونه و سر راه منو هم می رسونه..اولش تو رودروایسی یه کم من من کردم ولی بالاخره موافقت کردم و همراهش رفتم.. تو مسیر ازش
حال تو رو پرسیدم..دیدم دمق شد و رفت تو خودش..گفت حالت خوبه و چیز دیگه ای نگفت.. نگران شدم..این مدتم به گوشیت زنگ می زدم
خاموش بود..بهش اصرار کردم اگه چیزی شده به منم بگه.. یه دفعه نمی دونم چی شد گفت می خواد یه چیزیی رو باهام در میون بذاره ..منم
قبول کردم..گفت کجا بریم منم پیشنهاد رستوران و دادم.. خیلی خوب رفتار می کرد..کاملا مردونه و متین..درخور ِشخصیتی که داشت.. بعد از
اینکه کیک و قهوه سفارش دادیم پیشنهاد کرد یه کم حرف بزنیم..احساس کردم می خواد حرفی رو بهم بزنه که تو زدنش تردید داره.. دروغ
چرا فکرم به خیلی چیزا کشیده شد ولی خب وقتی چهره ی گرفته ش و می دیدم خط باطل می کشیدم رو تموم افکارم.. گفت تو رو دوست
داره و بهت از عشقش گفته ولی تو دست رد به سینه ش زدی..ازت خواسته در موردش فکرکنی و بعد جوابش و بدی.. قطره های اشک تند تند
صورتش و خیس کردن.. دستمو گذاشتم رو شونه ش..با بغض نگام کرد..رنگش پریده بود.. – چرا گریه می کنی؟..! –هیچی.. – نه بگو می خوام
بدونم..حتما یه چیزیت هست..به من نگو نه که خوب می شناسمت.. با بغض و صدایی که انگار از ته چاه در می اومد گفت: بهم فرصت بده..
نفسم و فوت کردم بیرون..از روی ناچاری گفتم: خیلی خب مجبورت نمی کنم..بقیه ش و بگو..فرهاد چی گفت؟.. بغضش و قورت داد..اشکاش و
پاک کرد.. — ازم خواست باهات حرف بزنم..فکر کرد می دونم تو کجایی..واسه همین از نشونی و این حرفا چیزی نگفت..منم نمی دونستم
رفتی تو اون ویلا وگرنه حتما ادرس و ازش می گرفتم..فرهاد داغون بود..دل سنگ به حالش اب می شد چه برسه به من که…. ساکت شد.. –
اخه تو چته پری؟..راست و حسینی هر چی تو دلت هست و بریز بیرون.. با بغض گفت: چی بگم؟..درد من یکی دو تا نیست دلارام..خیلی کم
شانسم..نه اصلا شانس ندارم.. وگرنه چرا اون کسی رو که عاشقشم منو نخواد و در عوض خواهان ِ بهترین دوستم باشه؟..!چرا دلارام؟..! و با هق
هق سرش و انداخت پایین..دهنم از تعجب باز موند..چند بار پشت سر هم پلک زدم تا حواسم جمع شد.. زمزمه کردم:چی؟..!تو..یعنی فرهاد و….
سرش و تکون داد..از زور هق هق شونه هاش می لرزید..خودمو کشیدم جلو و بغلش کردم..سرش و نوازش کردم.. – پس چرا اینارو زودتر بهم
نگفتی؟….از کی؟.. — از بار دومی که دیدمش..فهمیدم نمی تونم از فکرش بیام بیرون..فرهاد واقعا همون کسی ِ که می تونم بهش تکیه
کنم..ولی اون دلش با من نیست.. هق هق کرد و صورتش و به شونه م فشار داد.. – من به فرهاد گفته بودم مثل برادرم دوسش دارم..حتما تو رو
یکی دو روز بعد از اینکه با هم حرف زدیم دیده و چون هنوز داغ بوده اون حرفا رو بهت زده..مطمئنم الان همه چیزو فراموش کرده.. اروم
خودش و کشید عقب..اشکاش و پاک کرد.. — مگه میشه دلی؟..عشق به همین اسونی از دل ادم بیرون نمیره.. -عشق یکطرفه زود از بین
میره..می دونی چرا؟.. منتظر نگام کرد.. با لبخند کمرنگی جوابش و دادم: چون مهری از طرف مقابلش نمی بینه که بخواد به این عشق دلگرم
باشه..اگه دو نفر متقابلا عاشق هم باشن دلشون همیشه باهمه و این گرما با هر بار شعله کشیدن عشقشون گرمتر میشه.. ولی وقتی یکی گرم
باشه و یکی سرد بالاخره یکی از اونها بر دیگری چیره میشه..یا می زنه و طرفم عاشقش میشه..یا اینکه نه..اونی هم که عاشق شده پشیمون
میشه..براش سخته ولی به زمان نیاز داره.. حالا هم اگه فرهاد از من سردی ببینه مطمئن باش فراموش می کنه.. سرش و زیر انداخت..با
دستمال تو دستش ور می رفت.. — ولی اگه دل تو رو هم گرم کرد چی؟..خودت گفتی دو تا احتمال داره..مگه میشه از مردی مثل فرهاد
گذشت؟.. -اگه عاشقش نباشی می گذری.. –اگه عاشقش شدی چی؟.. خندیدم.. -نمیشم.. — چرا نشی؟.. دستم و گذاشتم رو سینه م با
شیطنت اروم گفتم: چون یه مرد ِ مغرور ِ کله شق ِ خودخواه ِ یه دنده ی از خود متشکر تو این دل وامونده م جا خشک کرده هیچ رقمه هم
بیرون برو نیست..یعنی عمرا اگه بیرونش کنم.. مات و مبهوت زل زد تو چشمام..لبخند اروم اروم مهمون لباش شد..با تعجب جلوی دهنش و
@romangram_com