#آرشام_پارت_239

دلم براشون تنگ شده..
و صدای ارومش که به نظرم کمی مرتعش اومد تو گوشم پیچید..
–برو حاضر ش و..پایین منتظرتم..
نخواستم صورت خیسم و ببینه..بدون اینکه سر بلند کنم برگشتم .. دستام و از روی صورتم برداشتم..درو باز کردم و رفتم بیرون..
هنوزم وقتی داشتم لباس می پوشیدم هق هق می کردم..به صورتم تو اینه نگاه کردم..چشما و نوک بینیم سرخ شده بود..
یاد ِداشته ها و نداشته هام افتادم..آرشامی که داشتم و خانواده ای که نداشتم..
دستام و گذاشتم رو میز ِ اینه و خودم و به جلو خم کردم..با بغض تو چشمام خیره شدم..سرگردون بودن..
این سرخی که سفیدی چشمام و پرکرده بود داد می زد تو دلم چه خبره..
خودم می فهمیدم..منی که توی این شرایط عاشق شدم و حالا دارم قدم به جایی میذارم که تهش به ناکجا اباد ختم میشه..نمی دونم چی در
انتظارمه..
کاش قبلش می فهمیدم ارشام هم منو می خواد یا نه..نگاهش یه جور ِ و کلامش یه جور ِ دیگه..گیجم می کنه..باعث میشه به شک بیافتم..
ای کاش این شک رو از بین می برد..حتی اگه یه اشاره ی کوچیک هم بکنه من راضی ام..
بهم بفهمونه..حالیم کنه که تو دل اونم همون چیزی می گذره که حال وهوای منو عوض کرده..
**************************
فاتحه فرستادم..
رو به قبر بابا لبخند تلخی زدم و زیر لب گفتم:می بینی بابا؟..می بینی باهامون چکار کردی؟..این چه معامله ای بود بابا؟..دزد ناموس اوردی تو
خونت؟..نشوندی پای سفره ی زن و بچه ت؟..چشم ناپاک نشوندی روبه روی زنت و نفهمیدی؟..
بابا بد کردی..بابا خدا بیامرزدت ولی زندگی تک تکمون و تباه کردی..من از چشم تو می بینم چون تو پای شایان و به زندگیمون باز کردی..اون
کفتار فکرای شومی تو سرش داشت ولی تو نفهمیدی بابا..
از ناموست نتونستی اونطور که باید مواظبت کنی..بد کردی بابا..بد کردی.…
سرم و خم کردم و سنگ قبرش و بوسیدم..بابام بود..با همه ی اینا هنوزم صداش می کردم بابا..مگه خدا نگفته پدر و مادر به قدری احترام دارن
که اگه نامسلمون بودن نباید بگی مسلمون شو..احترامی که فرزند موظفه در حق پدر و مادرش داشته باشه..
ولی حیف و صد حیف که بابام با یه عمل اشتباه و با یه ندونم کاری همه ی مارو به تاریکی سوق داد..
سنگ قبر شسته ی نیما رو بوسیدم ..برادری که دلم خوش به غیرتش بود که نداشت..برادری که بچگی کرد..نادونی کرد..رفت دُم ِ شیرو قیچی
کنه ولی ندونست عاقبت خودش طعمه ی همون شیر میشه..
گفتم اگه بابام معتاده و حواسش به دخترش نیست نیما رو دارم که مراقبم باشه..ولی نشد..
اونطور که فکر می کردم نبود و نشد..
نیما هم تنهام گذاشت..
به قبر مادرم دست کشیدم..اروم اروم اب رو ریختم روی سنگش ..روی قبر هر سه نفرشون گلاب پاشیدم..قبر مامان رو بوسیدم..
گلا رو پرپرکردم و ریختم رو قبرشون.. به روی اسم مامان دست کشیدم..ماه بانو.. باهاش حرف زدم..از همه و همه براش گفتم..از هر اونچه که
تو دلم داشتم..از آرشام و این حس شیرین تو دلم ..ولی خبر نداشتم تو دل اون چی می گذره.. -مامان دختر یکی یه دونه ت می خواد انتقام
بگیره…….. لبخند تلخی زدم.. -می بینی مامان؟..اگه بودی می گفتی دخترتو رو چه به انتقام؟..اینکارا واسه تو فیلماست..واسه تو کتاباست مگه
تو که یه دختری می تونی از پس اینجور کارا بر بیای؟.. اونم از کی؟..شایان ِ بزرگ..یه ادم خوک صفت..کسی که رذالت از سر و روش می
باره..مامان اگه بودی چی می گفتی؟.. ای کاش بودی..اونوقت دیگه شایانی تو زندگیمون نبود..باز می شدیم همون خانواده ی 4نفره ای که
خوشبخت کنار هم زندگی ارومی داشتیم.. تو و بابا مثل همه ی زن و شوهرا با هم بحثتون می شد ولی اون مشاجره شیرین بود..اره شیرینیش
به تلخی اون دعواها و کتک کاری ها ارزش داشت.. مامان دخترت می خواد برای اولین بار تو عمرش دست به کارایی بزنه که تا حالا نزده..یادته
هر وقت زبون درازی می کردم می زدی به بازوم و می گفتی دختر ِ منو باش، با وجود ترسی که تو دلش داره ولی از اونور خدا زبون درازی
بهش داده.. همیشه نصیحتم می کردی که همه جا زبون درازی نکنم..می گفتی واسه دختر زشته.. یادته کوچیک که بودم موهای بلندم و شونه
می زدی و منم چند تارش و تو دستای کوچولوم می گرفتم و تاب می دادم تو هم با لبخند شونه رو می کشیدی تو موهامو می گفتی..کی
برسه تو رخت سفید عروسی ببینمت مادر به قربونت بره.. همیشه این مَثَل رو لبات بود که « دختر بشینه اروم ..خواهان بیان از کِرمون..» این
ضرب المثل هنوز که هنوزه یادمه..ولی من اروم نبودم..دختر گوشه گیری نبودم..جنب و جوش داشتم..سر و زبون دار بودم..ولی تو جوری
تربیتم کردی که بدونم در کنار این رفتارا باید خانم باشم..متین رفتار کنم.. نذاشتن مامان..نذاشتن اروم باشم..بهم زخم زدن..مادرم و.. خانوادم و
ازم گرفتن………….. کف دستامو به چشمام فشار دادم..با هق هق گفتم: زخمی نشوندن رو این دل لامصبم که با هیچ مرهمی درمون
نمیشه..هنوزم یادش که میافتم جیگرم اتیش می گیره.. اون از خدا بی خبر شماها رو ازم گرفت………….. دستامو از روی چشمام برداشتم.. – به
دعای هر سه نفرتون نیاز دارم..می دونم کار بابا خواسته ی خودش نبود..اصلا خبر نداشت همچین چیزی میشه..واسه همینم بخشیدمش..
دست شماها از این دنیا کوتاست..ولی تو اون دنیا دستاتون پیشه..پس کمکم کنید..بذارید دعاتون بدرقه م باشه.. منو با خودتون نبردین..پس
حالا که موندم انتقامتون و از این ادمای پست می گیرم..عدالت رو باید اجرا کرد..این ادم دم کلفت تر از این حرفاست.. به قانون اینجا عدالت
اجرا نمیشه..ولی به قانون انتقام و به جرم گناه ..من اون ادم رو قصاص می کنم.. تنها نیستم..اون مردی که نگاهش و حتی کلامش بهم فهمونده

@romangram_com