#آرشام_پارت_238
سرمو زیر انداختم..
-یعنی اولش خواستم ازت اجاره بگیرم منتهی موقعیت جوری بود که نتونستم..
به طرفم قدم برداشت..جلوم ایستاد..دست به سینه سرش و تکون داد و با پوزخند گفت: عادت داری منو تو عمل انجام شده قرار بدی؟..
با تعجب نگاش کردم..
–هر کار بخوای همون و انجام میدی..و بعد تازه یادت میافته باید منو هم درجریان میذاشتی..اونوقت الان توقع داری من چی جوابت و بدم؟..
لباش و روی هم فشار داد..با اون اخمای درهمش ترکیبی ایجاد کرده بود که دل بی جنبه ی منو سمت خودش منحرف می کرد..
ای که چقدر دلم می خواست اینجور مواقع یه بوس از لپش بکنم و با ناز دستم و دور گردنش حلقه کنم تا کم کم اون اخمای خوشگلش از هم
باز بشن..
سرمو نامحسوس تکون دادم..منم رسما خل شدم..ولی نه دلم که می خواد..اره خیلیــــم می خواد..یعنی میشه؟!..
—سوالم جواب نداشت؟..
هول شدم..صدام می لرزید ولی با یه تک سرفه صافش کردم..
-حق داری..من معذرت می خوام..باور کن از روی عادته..
–فقط چون معذرت خواستی می تونم بگم اینبارو ندید می گیرم..منتهی سعی کن این عادت و از بین ببری..
با لبخند و نازی که تو نگاهه بی قرارم ریختم زل زدم تو چشماش و با صدای ظریفی که ذاتا همینطور بود گفتم: تَرک ِعادت موجب مرض ِ
..اونوقت میگی به کل از بین ببرش؟..یعنی شدنیه؟..
خیره نگام کرد..نگاه خواستنیش روی تموم اجزای صورتم چرخید و نرمشی رو تو این نگاه حس کردم که تا به حال ازش ندیده بودم..
قلبم و گرم کرد..نمی دونم چرا ولی از اینکه می خواستم تنهاش بذارم و از پیشش برم ناخداگاه قلبم گرفت..
لبخند به ارومی از روی لبام محو شد و جاش و به نم اشکی داد که توی چشمام حلقه بست..
چرا به اینش فکر نکرده بودم؟..
بدون آرشام..این مدت طولانی..چکار کنم؟..
قطره اشکی که ناخواسته از چشمام چکید و چونه م که در اثر بغض تو گلوم لرزید توان نگاه کردن به اون دو تا چشم سیاه و نافذ که تعجب
درونش هر لحظه بیشتر می شد رو ازم گرفت..
سرم و انداختم پایین و با دکمه ی لباسم ور رفتم..انگشتای سردم لرزون دکمه رو بین خودشون گرفته بودن واز روی تشویش فشارش می
دادم..
فاصله ش و باهام کم کرد..بازوهام و گرفت..فشرد..صداش تو گوشم پیچید..خدایا ..یعنی باید با صداشم خداحافظی کنم؟..
چرا الان؟..چرا الان دارم به این قضیه فکر می کنم؟..چرا زودتر از اینا به فکرش نیافتادم؟..
—این اشکا واسه چیه؟..
تو دلم داد زدم همه ش به خاطر تو ..ِاصلا همه ی اینا تقصیر تو..ِ
انگشت اشاره ش و گذاشت زیر چونه ی مرتعشم و سرم و بلند کرد..وادارم کرد نگاش کنم..نگاش کردم..اخماش بیشتر رفت تو هم..اشکام و دید
و چشماش بین جفت چشمای من چرخید..
دلم گرفته بود..باید یه جایی رو پیدا می کردم تا بتونم این اشکای لعنتی رو بریزم بیرون..دوست داشتم برم تو بغلش و سرم و بذارم رو سینه ی
ستبرش.. بزنم زیر گریه و تا می تونم هق هق کنم..
خدایا تنها بودم..آرشام رو سر راهم گذاشتی..الان باید ازش جدا بشم..برم جایی که نمی دونم برگشتی توش هست یا نه..چرا می خوای ازم
بگیریش؟..چرا می خوای بازم تنها بشم؟..بدون آرشام….نــه..نمی تونم..
حتی اگه ازش یه سایه در کنارم داشته باشم..بازم اون سایه وجود خودش نمیشه..اون سایه شاید ترسم و از بین ببره ولی وجودش به دلم
ارامش میده..
نرم تکونم داد..با حرص زیر لب زمزمه کرد: چته تو؟..پرسیدم چرا گریه می کنی؟..
با بغض از پشت پرده ی اشک که تصویر آرشام رو با هر بار پلک زدن محوتر می کرد گفتم:میذاری برم پیش خانواده م؟..
مات موند..با تعجب و کمی خشم که تو صداش بود محکمتر تکونم داد و اینبار بلندتر گفت:یعنی چی که بری پیش خانواده ت؟..
فهمیدم بد متوجه شده..دلم خواست لبخند بزنم ولی این بغض مزاحم که تو گلوم جا خشک کرده بود نذاشت..
-می خوام برم بهشت زهرا..پیش پدر ومادرم..دلم براشون تنگ شده..
و با گریه صورتم و پوشوندم و گفتم: تو رو خدا بذار برم..
دستش و برنداشت..باید می رفتم ..اونجا همونجایی بود که می تونم خودم و خالی کنم..اشک بریزم..هق هق کنم..پیشونیم و رو سنگ سرد
قبرشون بذارم و هر چی تو دلم هست رو بگم..
به مادرم..به مادری که همیشه پای درد و دلام می نشست..
دوستم بود..
خواهرم بود..
اون مادرم بود..
@romangram_com