#آرشام_پارت_237

—امیدوارم اتفاقی نیافتاده باشه..فعلا باید برم..
-باشه..سلام به خانواده ت برسون..خداحافظ..
–قربونت..مراقب خودت باش..خدانگهدار..
تماس که قطع شد سریع شماره ی فرهاد و گرفتم ولی بازم خاموش بود..
خدایا یعنی چی شده؟!..
*************************
پامو که گذاشتم تهران یه نفس راحت کشیدم..
تموم مدت تو هواپیما حواسم پرت بود..یه لحظه از فکر فرهاد و پری بیرون نمی اومدم..همه ش دعا می کردم چیزی نشده باشه..
آرشام چند باری خواست از زیر زبونم حرف بکشه تا بفهمه چمه ولی هر بار من با جوابای کوتاهی که بهش می دادم مسیر بحث رو منحرف می
کردم..اما اون زرنگ تر از این حرفا بود..هیچ رقمه کوتاه نمی اومد..
به پری اس ام اس دادم که رسیدم و غروب بیاد پیشم..باید به آرشام هم می گفتم..یه بار بی اجازه ش مهمون دعوت کردم اوضاع قمر درعقرب
شد اینبار با اینکه مهمونم و از قبل دعوت کردم ولی خبرش کنم بهتره..
پشت در اتاقش بودم..
دستم و اوردم بالا تا در بزنم که صدای داد و هوارش و از تو اتاق شنیدم..به قدری صداش بلند بود که قلبم ریخت..
آرشام_ یعنی انقدر احمقی که فکر کردی با یه تهدید بچگانه جا می زنم و دو دستی دلارام و تقدیم شماها می کنم؟………………داد نزن گوش
بگیر ببین چی بهت میگم من یه قول و قراری با شایان گذاشتم..طرف حسابمم خود ِ اون ِ نه تو..پس بتمرگ سرجات زر زر ِ زیادی هم واسه
من نکن……………….غلطه زیادی..از مادرزاده نشده کثافت..
و بعد صدای برخود و شکستن شیشه..مات و مبهوت با وحشت به در اتاقش خیره شدم..
تردید داشتم..که در بزنم یا نزنم..الان وقتش بود؟..ولی اگه الان نرَم تو و خبرش نکنم بعدا ممکنه حسابی از دستم عصبانی بشه..
از ظاهر امر مشخصه این داد و هوارا به خاطر شایان و ارسلان ..ِانگار فهمیدن و بهش زنگ زدن..
چشمام و بستم و با یک نفس عمیق باز کردم..آرامشت و حفظ کن دختر نمی خُورَدِت که..
تقه ای به در زدم..صداش و بعد از چند لحظه گرفته و سنگین شنیدم..
—بیا تو..
درو باز کردم..لای در وایسادم..پشتش بهم بود و صورتش رو به پنجره..با یه حرکت رو پاشنه ی کفشش چرخید و نگاهه پرجذبه ش رو تو
چشمام دوخت..
اروم رفتم تو و درو بستم..
-چیزی شده؟..
به طرفم اومد..
–فال گوش وایساده بودی؟..
نمی دونم چرا هول شدم..شاید به خاطر اون اخم غلیظ وسط پیشونیش بود..
-فال گوش؟..!نه، ولی صدات خیلی بلند بود..واسه همین….مکث کردم: خواستم در بزنم صدای فریادت و شنیدم….و با تردید گفتم:ارسلان بود
درسته؟..
کلافه سرش و تکون داد و جلوم ایستاد..نگاهش و چرخوند رو زمین..همزمان منم همین کارو کردم..روی خرده کریستال هایی که رو زمین
پخش شده بود و گوشی آرشام که درش باز شده و افتاده بود کنار یه تیکه ی بزرگ از گلدون کریستال..
کمی ازم فاصله گرفت..
–راه میری مراقب باش پات رو شیشه نره..الان میان جمع می کنن..
صداش گرفته بود..رفت پشت پنجره..بیرون و نگاه می کرد..
انگار حواسش نبود..چون من کفش پام بود و اگه رو شیشه ها راه می رفتم چیزی نمی شد..
ترجیح دادم فعلا بذارم تو خودش باشه..هیچی نگفتم..
خبر کرد خدمتکار اومد و خرده شیشه ها رو جمع کرد..بعد از رفتن خدمتکار صداش زدم..
صورتش و به طرفم برگردوند..
لبخند زدم..محو لبام و لبخند دلنشینی که روش نشسته بود شد..سعی کردم لحنم آروم باشه..که جدیدا همینطورم شده بود..زیاد اروم بودم..که
خب این مختص به خود ِ آرشام بود نه هر کس دیگه..
-دختری که اون شب تو کشتی دوستم معرفیش کردم رو یادته؟..
چهره ش متفکر شد.. به نشونه ی مثبت سرش و اروم تکون داد..
چشماش و باریک کرد و گفت:خب که چی؟..
—اون روز بهش ادرس اینجا رو دادم و گفتم بیاد ببینمش..یه مشکلی داره که می خواد باهام در موردش حرف بزنه..امروز بهش خبر دادم که
رسیدم تهران..اونم الان تهران .ِ.ازش خواستم بیاد اینجا..خواستم….

@romangram_com