#آرشام_پارت_236
با حرص دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و درو باز کردم..تو همون اتاق به اصلاح ویژه داشتیم بحث می کردیم و حالا این گوشی که تو
دستم بود..
خب من جز فرهاد و پری کسی رو نداشتم که بخوام ازشون خبر بگیرم..
تموم حرفاش و یه بار پیش خودم مرور کردم..از چه تلخی هایی تو زندگیش حرف می زد؟..
آرشام چه سختی هایی رو متحمل شده بود که وقتی ازشون حرف می زد حالت ادمای مغموم رو به خودش می گرفت؟..
وقتی داشت به اسمون نگاه می کرد انقدری محوش شده بود که تموم جملاتش عمیق از بین لباش بیرون می اومد..
دوست داشتم سر از کاراش در بیارم..هم کنجکاو بودم..هم اینکه واقعا برام مهم بود بدونم..کلا هر چیزی که به ارشام مربوط بشه برای من
اهمیت داره..
دوستیش با شایان، به خاطر رسیدن به کدوم هدف؟..
اون گفت ما تو این زمینه مثل همیم..پس یعنی اونم به خاطر انتقام داره خودش و به اب و اتیش می زنه؟..انتقام از چی؟..به خاطر کی؟..
خدایا چقدر سوال تو سرم ردیف شده..
باید بدونم چی آرشام رو این همه بهم ریخته که دنبال ذره ای ارامش می گرده..هنوزم نگاهه اون شبش و تو اتاق فراموش نکردم..
نفس عمیق کشیدم..از فکر و خیال بیرون اومدم..حالا چکار کنم؟!..
بدون فوت وقت شماره ی فرهادو گرفتم..خاموش بود..ای بخشکی شانس..یه بار دیگه امتحان کردم..
واقعا خاموش بود..
با مکث کوتاهی شماره ی پری رو گرفتم..جواب نداد..
تو سالن با دلهره قدم می زدم و تندتند شماره ش و می گرفتم..تا اینکه بالاخره جواب داد..
–الو..
-الو، سلام ..کجایی تو دختر؟..عجب اومدی دیدنم..دستت درد نکنه..
تا چند لحظه سکوت بود..ولی بعد صداش پر از خوشحالی شد..
—سلام دیوونه..این شماره ی تو..ِ
-اره..بگو ببینم خوبی؟..
دیگه نمی شد خوشحالی رو تو صداش حس کرد….
–بد نیستم..تهرانی؟..
–نه هنوز..ولی اگه خدا بخواد دیگه دارم بر می گردم..تو چی؟..
—من تهرانم..دیروز برگشتیم..
-پس چرا نیومدی پیشم؟..
–باور کن نتونستم..باید ببینمت تا واسه ت بگم..اون شب تو کشتی وقتی ازت جدا شدم رفتم پیش کیومرث ولی..
ادامه نداد..
-الو..پری..حالت خوبه؟..
با گریه گفت: نه دلی..خوب نیستم..به خدا خسته شدم..
صدای هق هقش و شنیدم ..با ناراحتی گفتم:اروم باش عزیزم..من فردا دارم بر می گردم..به محض اینکه رسیدم می خوام ببینمت..ادرس و که
داری؟..
–اره دارمش..به خدا دارم دق میکنم دلی..یکی رو می خوام به دردای دل وامونده م گوش کنه………وبا مکث گفت: از فرهاد خبر داری؟..
از سوال بی موقعش تعجب کردم..پری چکار به فرهاد داشت؟!..
-فرهاد؟..!چطور؟..!چرا پرسیدی؟!..
–مگه توخبر نداری؟..!بهت نگفته؟!..
-چی شده پری؟!..
با ترس گفت: یعنی حتی یه زنگم بهت نزده؟..!وای خدا..
پاهام سست شد..ترسی که تو صدای پری بود دلشوره م و بیشتر کرد..نشستم رو صندلی..
-بگو ببینم چی شده؟..تو که منو دق دادی دختر د ِ یه حرفی بزن..
با گریه گفت: به خدا همه ش تقصیر من بود..نمی خواستم اینجوری بشه..
کم مونده بود منم بزنم زیرگریه..
من که حتی یه گوشی هم نداشتم این مدت فرهاد بهم زنگ بزنه..هر وقتم که باهاش تماس گرفتم یا در دسترس نبود یا خاموش بود..
حالا ….با این حرفا….
—دلی کیومرث اومده اینجا..نمی تونم حرف بزنم..مامان داره صدام می کنه..فردا که رسیدی خبرم کن میام دیدنت..رو در رو بهت بگم بهتره..
صداش بغض داشت..
-باشه ولی من تا فردا دق مرگ نشم خیلی ِ..نگرانم کردی..
@romangram_com