#آرشام_پارت_234
طرفم ایستاده….ولی الان.. این دستای گرم آرشام بود که روی شونه هام قرار گرفت..با ترس تو جام پریدم و خواستم جیغ بکشم که دو دستی
جلوی دهنم و گرفتم.. زمزمه ش رو زیر گوشم شنیدم….خدایا نفساش چقدر داغ ..ِ — همه چیز دست خودته..منتهی نمی خوای پس در نتیجه
نمی تونی.. نفسم و با استرس و آه بیرون دادم.. زمزمه کردم: تو میگی چکار کنم؟..! دستش و از روی مچ تا بالای بازوهام کشید..روی شونه م
نگه داشت و لباش و به گوشم نزدیک کرد..و اون حرارت..صدبرابر شد.. نرم گفت: بهش غلبه کن..این راه به تاریکی ِهمینجاست..خونه ی شایان
دیواراش به بلندی همین درختاست..سگایی که به دستور من بسته شدن می تونی وجود نحس و کریهه شایان و ارسلان رو درونشون ببینی..
اگه آزاد بشن با یه اشاره ی من تیکه و پاره ت می کنن..فعلا فقط صداشون و می شنوی و ترسیدی..ولی اگه نتونی باهاشون مقابله کنی و به
نوعی از خودت دفاع کنی، تهش همونی که گفتم میشه..اونا تو رو مثل دو تا گرگ گرسنه میدرن و عین خیالشونم نیست…. -ولی هراسی که تو
دلمه .. –آرومش کن.. -اگه نشد.. –اگه بخوای میشه..مثل الان.. -الان چی؟..! –ارومی؟.. به خودم اومدم..اروم بودم؟..! به اون سیاهی و درختا
نگاه کردم..صدای پارس سگا رو هنوز می شنیدم..پس چرا وقتی ارشام نزدیکم شد حس کردم هیچ چیزی و نمی شنوم جز صدای اون..انگار
همه جا از سکوت پر شده بود.. فقط من بودم و.. اون.. اره اروم بودم..وقتی پیشم بود ترسی تو دلم نداشتم.. سرمو به نرمی تکون دادم..به زبون
نیاوردم..ولی برای اینکه بهش نشون بدم ارومم همین حرکت کافی بود.. دستاش و سوق داد پایین و از روی کمرم رد کرد و اورد جلو..انگشتای
کشیده و مردونه ش رو تو هم قلاب کرد..حصار دستای نیرومندش راحتی منو به در بر گرفت..صورتم و برگردوندم تا بتونم ببینمش ولی
نشد..در عوض اون صورتش و کمی کج کرد .. از اون فاصله ی نزدیک چهره ی جذابش رو تو هاله ای از تاریکی می دیدم ..صداش کاملا واضح
بود….اروم و در عین حال جدی…. — و چرا آرومی؟.. -نمی دونم..! — می دونی.. -آرشام……… تنگ تر منو تو اغوشش گرفت..یه حس خوبی
بهم دست داد.. — مهم اینه که ارومی..از تاریکی..از این درختا و از پارس سگا وحشت نداری؟.. -انگار نه.. — پس بگرد دنبال منبع این
ارامش..و تو این هدف اولین ملاک برای رسیدن به پیروزی قرارش بده..اینکارو می کنی؟.. – آره.. اگه می خواستم شک کنم که آرشام هم
متقابلا حسی بهم نداره با این کاراش منو بدجور به شک مینداخت..رفتارای ضد و نقیضش هر لحظه منو گیج تر می کرد.. حق با آرشام
بود..باید منبعش و پیدا می کردم.. که نیازی به گشتن نبود..حضورش ..صداش..نگاهش..همه ی اینا به راحتی منو به ارامش می رسوند.. آرشام
همون منبعی بود که دنبالشم..اگه میگه همه چیز تحت کنترلش ِ حتما همینطوره..نباید ناامیدش کنم.. می دونم که می تونم..می تونم از پسش
بر بیام.. به قول آرشام…. فقط باید بخوام..
به موبایلی که تو دستام بود نگاه کردم..
–از این به بعد باید اینو همرات داشته باشی..
-مگه رو اینم شنود کار گذاشتین؟..
—افراط توی کار جواب معکوس میده..قرار نیست تو هر چیزی شنود و ردیاب کار بذاریم..
-موبایل خودم و بهم نمیدی؟..
–دیگه موبایلی در کار نیست..گوشی سابقت و همون شبی که اوردمت ویلا از بین بردم..
با شیطنت نگاش کردم وبا لبخند ابروم و انداختم بالا..
-اشکال نداره شماره ها رو از حفظم..
از گوشه ی چشم نگام کرد..
–منظور؟..
بی خیال شونه م و انداختم بالا..
-هیچی..من فقط با دو نفر در ارتباط بودم یکی فرهاد یکیم پری دوستم، که واجبه به هر دوشون زنگ بزنم..مخصوصا فرهاد که خیلی وقته ازش
بی خبرم..
از روی صندلیش بلند شد..اروم به طرفم اومد..چشماش و باریک کرد..
—تو انگار خیلی خوشت میاد هر دقیقه با هر جمله ای که از دهنت در میاد پا رو اعصابه من بذاری اره؟..
-نه..چرا؟!..
گوشی رو از دستم گرفت..تو هوا تکونش داد و تقریبا بلند گفت: اینو ندادم دستت که باهاش حال و احوال ِ این و اون و بپرسی..مطمئن باش
اگه مجبور نبودم همچین کاری رو هیچ وقت نمی کردم..
–مگه اسیر گرفتی؟!..
اخمام و جمع کردم و روم و ازش گرفتم..
–انگار یادت رفته، تا دیروز یه جورایی اسیرم بودی..
زل زدم تو چشماش..
–اشتباه نکن، اسیرت نبودم خدمتکارت بودم..گفتی برگردیم ازادم پس چه اینجا و چه تو تهران مطمئن باش بی گوشی نمی مونم..
با نوک انگشتم زدم رو گوشی که بین انگشتاش داشت خرد می شد و با غیض گفتم: این ماسماسکم ارزونی خودت..
از کنارش رد شدم..
—باز که رم کردی..
خونم و به جوش اورده بود..انگار با اسب طرفه..
برگشتم سمتش و با حرص گفتم:فقط بذار پام برسه به تهران اونوقت ببین چطوری رم می کنم..
@romangram_com