#آرشام_پارت_233

-اخه چجوری؟..
--نیازی نیست همه چیزو بدونی..فقط تا همین قدر بدون که من بین شایان و گروهش نفوذ دارم..ادماش همونقدر که از خودش اطاعت می
کنن منو هم رئیس خودشون می دونن..نگران نباش..بچه های من ویلا رو تحت کنترل دارن..کسایی رو اونجا دارم که شایان در ظاهر فکر می
کنه از ادمای خودشن ولی در اصل اینطور نیست..با پول هر چیزی رو میشه خرید..حتی ادما رو..
وقتی جمله ش رو تموم کرد دستی که کنار صورتش بود رو مشت کرد و اورد پایین و به لبه ی صندلی فشرد..
-انگار فکر همه جاشو کردی..
--من از قصد به این سفر اومدم..در اصل اینجا کاری نداشتم..همه ی کارای من تو تهران در حال انجام شدن بود..تا امروز که خبر رسید همه
چیز اماده ست..پس دیگه نباید وقت رو از دست داد..دنبال یه بهونه بودم تا نقشه م رو عملی کنم و ارسلان این فرصتو برام جور کرد..
انگشتای دستمو تو هم گره کردم و سرمو زیر انداختم..
-یعنی..انقدری از این نقشه و به سرانجام رسیدنش مطمئن هستی که من بتونم..بتونم بهت..یعنی هم به تو و هم به اینکه بلایی سرم نیاد..
حرفمو قطع کرد..
--همه چیز تحت کنترل خودمه..پس جای نگرانی نیست..
-اما من..من تا حالا از این کارا نکردم..می دونی چی میگم؟..برام سخته..حتی از ذهنمم که می گذره دلشوره می گیرم..دست خودم نیست..
--می ترسی؟..
هنوز سرم زیر بود..اره می ترسم..بدجورم می ترسم..هر کس دیگه ای هم جای من بود خوف برش می داشت..
درسته از اولم می خواستم از شایان گور به گور شده انتقام خون اعضای خانواده م رو بگیرم ولی اون موقع داغ بودم..فک می کردم شدنیه..نمی
دونستم شایان انقدر کله گنده ست که من در برابرش جوجه هم به حساب نمیام..
نگاهمو خیلی کوتاه تو چشماش انداختم..صادقانه سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..
خب وقتی می ترسم بگم نمی ترسم؟..شاید اینجوری یه فکری هم واسه این موضوع بکنه..الان وقت قُدبازی نیست..بخوام لج بازی کنم تهش
چی میشه؟..خب معلومه خودم بدبخت میشم..
با یه حرکت سریع از روی صندلی بلند شد..تا خواستم سرمو بلند کنم ببینم می خواد چکار کنه دست یخ زده مو تو دستش گرفت و مجبورم
کرد بلند شم..بی اختیار پاشدم ..به طرف در رفت..
-کجا؟..
–حرف نزن..راه بیافت..
قدماش به قدری بلند و محکم بود که تقریبا دنبالش کشیده می شدم..
–منو کجا می بری؟..ول کن دستمو، چرا می کشی؟..
جوابم و نداد..تو راهرویی که انتهاش در خروجی ویلا قرار داشت ایستاد..جعبه ی کوچیکی که تو دیوار کار شده بود رو باز کرد..نصف کلیدای
برق رو یکی یکی زد..چراغای باغ تمومش خاموش شد..…
و همزمان صدای پارس سگا بلند شد..برقای ویلا هنوز روشن بود.. از صدای بلند سگا وحشت کردم..
دستم و کشید تا از ویلا بریم بیرون که با شنیدن صدای خدمتکار برگشتم.. مضطرب بود.. –آقا چی شده؟..دزد اومده؟.. آرشام رو بهش تشر زد:
برو سرکارت..به بقیه بگو حق ندارن از ویلا برن بیرون.. — چـ..چشم آقا..حتما.. دستم و کشید.. تو این تاریکی کجا داره میره؟..حتی جلوی پامو
نمی دیدم..جوری که چندبار نزدیک بود بخورم زمین .. – تو رو خدا بگو کجا میری؟..چرا برقا رو قطع کردی؟.. بازم سکوت.. دستش و تکون
دادم..ولم نمی کرد.. -با تو بودم..چرا جوابم و نمیدی؟.. درختای بلند توی اون تاریکی وهم انگیز بودن..بدتر از اون صدای پارس سگا بود که به
وحشتم دامن می زد.. داشتم زهرترک می شدم..دستمو ول کرد..تو تاریکی گمش کردم..بین درختا..ظلماتی از شب.. کم مونده بود قلبم بایسته..
دور خودم چرخیدم..همه جا تاریک بود….خدایا.. لرزون گفتم: آرشام..کجا رفتی؟..!این دیگه چه بازی ای ِ..داری منو می ترسونی.. صداش و از
پشت سر شنیدم.. –ترس از چی؟..! تند برگشتم..نبود..یا انقدری تاریک بود که نبینمش..بین اون همه درخت که اطرافم و چون حفاظ احاطه
کرده بودن بایدم تو دل شب گم بشم.. -کجایی؟.!. –اون ترسی که از شایان داری بیشتر ازترسی ِ که الان داری تجربه ش می کنی؟.. صداش و
می شنیدم ولی از خودش حتی یه سایه هم نمی دیدم..بازوهام و بغل گرفتم..سرد نبود ولی من از ترس می لرزیدم.. -تو رو خدا تمومش
کن..دارم سکته می کنم.. –باید بتونی بهش غلبه کنی..توی این راه اگه پات بلغزه با سر رفتی ته چاه و کسی هم نیست بخواد درت
بیاره..خودت باید بتونی.. اینجا رو ببین..اطرافت و تاریکی وسیاهی پر کرده..می دونی چرا؟..چون می ترسی..چون ترس تونسته بر شجاعت چیره
بشه..اون گستاخی که تو وجودت دیدم با ترسی که حالا تو چشمات می بینم جور در نمیاد.. با بغض گفتم: خواهش می کنم لااقل سگات و
ساکت کن.. –ارسلان وشایان وقتی مثل همین سگا به جونت بیافتن می خوای چکار کنی؟..با ترس خودت و در اختیارشون میذاری؟.. گفتم
راهنمات میشم..و راهنماییت هم می کنم..ولی الان فقط مثل یه سایه می مونم..شایدم یه صدا….می شنوی اما نمی تونی ببینی.. حرفایی که
الان می زنم بعدها ممکنه به دردت بخوره..پس به جای اینکه بترسی سعی کن ازش فرار کنی..اگه دنبالت اومد اونو تو وجودت خفه کن..نذار
پیشروی کنه.. بی هدف با چشم دنبالش می گشتم..اطرافم و نگاه کردم..نبود..نمی دیدمش..خدایا دارم دیوونه میشم.. -اینا رو می تونی تو
آرامش و روشنایی هم بهم بگی..پس تو رو قرآن تمومش کن..دستی دستی داری منو به کشتن میدی.. — دارم نجاتت میدم..الان نمی فهمی
ولی بعد که تو چنین وضعیتی گیر افتادی می تونی درک کنی چی دارم میگم.. نالیدم: همین الانشم می فهمم چی میگی..ولی باور کن دست
خودم نیست.. حضورش و پشت سرم حس کردم..برگی هم روی زمین نبود که از صدای خش خش ِ اونها هم که شده بتونم تشخیص بدم کدوم

@romangram_com