#آرشام_پارت_232
به نفع اون و مسلما به ضرر من تموم میشه..
-خب چرا نمیگی یکی از همین زیردستات برات انجامش بده؟..مطمئنم از من واردترن..
--تو به خیلی چیزا دسترسی داری..اگه همونطور که من فکر می کنم پیش بره با ازادی که بهت داده میشه دستت بازتره و اگه بتونی
اعتمادشون رو جلب کنی من می تونم کارمو شروع کنم..
-چطور می تونی به من اطمینان کنی؟!..
سوالی که بی نهایت مایل بودم جوابش رو از خود آرشام بشنوم..عمیق نگام کرد..به طرفم قدم برداشت..محکم و جدی..جلوم ایستاد..برای دیدن
چشماش باید سرمو بالا می گرفتم..چشمان درشتش رو باریک کرد..
--تو چی فکر می کنی؟..
اب دهنمو قورت دادم..نگاهش جدی تر و لحنش عمیق تر از همیشه بود..
-در حال حاضر هیچ فکری نمی کنم..چشمات داد می زنه که این اعتمادو بهم داری..فقط می خوام بدونم دلیلش چیه؟..
جلوی پاهام زانو زد..دستاشو از هم باز کرد و لبه های صندلی رو گرفت..نگاه مجذوب کننده ای بهم انداخت..خدایا طاقتمو زیاد کن..قلبم به
سرعت نور تو سینه م ضربان داشت..
--جدا؟..خب این چشما دیگه چه چیزایی رو داد می زنه؟..
-نمی دونم..اصلا منظورتو نمی فهمم..
--می فهمی..کاملا متوجهی چی دارم میگم..
لبامو با نوک زبونم تر کردم..
-نمی خوای جوابمو بدی و برای همین داری سر یه بحث جدیدو باز می کنی..
اخماش تا حدودی جمع شد..بلند شد و ایستاد..روی صندلی کنارم نشست..یه دستشو به پیشونیش تکیه داد..
تا چند لحظه سکوت کرد..
--وقتی برگشتیم همون کاری رو می کنی که من ازت می خوام..
-چه کاری؟!..
صورتشو برگردوند طرفم و نگاهشو تو چشمام دوخت..
--فردا با من برمی گردی تهران..
-ولی مگه به ارسلان نگفتی قبل از اینکه برگردی منو تحویلش میدی؟!..
کامل چرخید طرفم..
--و تو باور کردی؟..
-نباید می کردم؟!..
مکث کرد..
--خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم..ما بر می گردیم تهران..شایان و ارسلان از اینکه بهشون نارو زدم عصبانی میشن و برای پیدا
کردنم حتما برمی گردن و اونوقته که تو رو به زور از من می گیرن..
باهاشون میری..باید جوری رفتار کنی که انگار دارن به این کار زورت می کنن..تموم این اتفاقات باید کاملا حقیقی جلوه کنه جوری که
کوچکترین شکی به این قضیه نکنن..
-تو رو خدا یه جوری بگو منم بفهمم..اخه چرا می خوای عصبانیشون کنی؟..اینجوری که بدتره..
پوزخند زد..با غرور نگاهشو از روم برداشت و به صندلی تکیه داد..
--فکر کردی به همین اسونی ارسلان خام حرفای من میشه؟..وقتی بهش گفتم دلارام رو تحویلت میدم شک و بی اعتمادی رو تو نگاهش
خوندم..وقتی تو رو دو دستی طبق گفته های خودم تحویلش بدم شک می کنه که حتما کاسه ای زیر نیم کاسه ست..ولی وقتی بزنم زیر همه
چیز وبا خودم برت گردونم می فهمن با همون آرشامی طرف هستن که حاضر نیست زیر بار حرف زور بره..و این همون چیزی ِ که خیال
ارسلان وشایان رو راحت می کنه..بنابراین..
نگام کرد و با همون پوزخندی که رو لب داشت گفت: اگه همه چیز طبق نقشه پیش بره مطمئن باش هم تو به هدفت می رسی و هم من به
اون چیزی که می خوام دست پیدا می کنم..
مضطرب جمله م رو به زبون اوردم..
-خب تا اینجای حرفات درست..ولی اگه منو با خودشون بردن و..بعدشم اون بلایی که نباید رو به سرم اوردن چی؟..اصلا من برم اونجا بعدش
چه غلطی بکنم؟..
آرنجشو به لبه ی صندلی تکیه داد..متفکرانه به زمین خیره شد..
--توسط شنود با من در ارتباطی..زیردستای من کارشونو بلدن..تا به الان یک قدم از شایان جلوترم..همین الان که من ،تو و شایان و ارسلان
اینجا هستیم بچه های من دارن کارشون رو تو تهران انجام میدن..
با تعجب زل زدم تو چشماش که رنگ و نگاهه خاصی رو به خودش گرفته بود..
--دوربین ها کار گذاشته شدن و شنود هم تو وسایل خونه جاساز شده..
@romangram_com