#آرشام_پارت_231
-نیاز به فکر کردن نیست..چون مطمئنم دلت برای من نمی سوزه..
--چرا اینو میگی؟..
-از روی شخصیتی که داری..ادمی نیستی که به کسی ترحم کنی..
--اره خب..هر کسی..
-پس چرا اون کارو کردی؟..
خم شد طرفم و موشکوفانه نگام کرد..
--چرا این همه مشتاقی که دلیلشو بدونی؟..
-شما فکر کن محض ارضای حس کنجکاویم..
--خب از این بابت بذار رو حساب اینکه خواستم دهنتو ببندم تا خودم بتونم حرفامو بزنم..
پوزخندی که رو لبام کاشته بودم درجا خشک شد..
مشکوک نگاش کردم..یعنی داره راست میگه؟..پس اون ارامشی که تو چشماش دیدم..
ولی هر کار از دست این مرد بر میاد..خدا ازت نگذره خب اگه یه کلام همون حرفی رو می زدی که دلم می خواست بشنوم چی ازت کم می
شد؟..ولی خیال خام..عشق و عاشقی تو دل این مرد جا نمی گیره..
وقتی دید ساکت شدم و چیزی نمیگم پوزخند زد..
--حالا که جواب سوالتو گرفتی..بذارحرفامو بزنم..
-منظورت همون نقشه ای ِ که حرفشو زدی؟..
سرشو تکون داد..
--دقیقا..
به پشتی صندلی تکیه دادم..باید می شنیدم تا مطمئن بشم حرفاش از روی حقیقته یا..
--اینایی که می خوام برات بگم مطمئن باش تاثیر زیادی روی زندگی و اینده ت داره..حرفایی که تمومش رو نمیشه گفت ولی..
کلافه نفسش رو داد بیرون..از روی تخت بلند شد..در همون حال که یه دستش تو جیبش بود دست دیگه ش رو کشید تو موهاش..به طرف
پنجره رفت..
از پشت سر نگاهش کردم..ژستی که به خودش گرفته بود و اون نگاهه عمیقش رو به اسمون ..بیش از اندازه جلوی چشمام خواستنی اومد..
منتظر نگاهش کردم تا ادامه ی حرفشو بزنه..که با لحن ارومی شروع کرد..
--منم مثل خیلی های دیگه خاطره های تلخ و شیرینی تو زندگیم داشتم و دارم..که بدون اغراق میگم تلخی هایی که این روزگار بهم نشون
داده پررنگ تر و دردناک تر از تموم اون شیرینی بود که شاید مدتش به اندازه ی یه خواب یا حتی یک رویا هم به حساب نمی
اومد.......بگذریم..
مکث کرد..
--نه دوست دارم که اون روزها رو دوباره به یاد بیارم و نه حتی می خوام اینا رو برای کسی بازگو کنم..اتفاقاتی که به هیچ کس جز خودم
مربوط نمی شدن و جاشون تو عمیق ترین جای از قلبم محفوظه..
می دونی؟..تلخی باید بمونه..بمونه و کهنه بشه تا بتونه اثر کنه..هر لحظه با چشیدن مزه ی تلخ چون زهرش به یادت بیاره که اطرافت چه
خبره..
پشتشو به پنجره کرد..نگاه عمیقی بهم انداخت..
--هر ادمی با هدف زنده ست..هدف از زنده بودن من تنها یک چیز بوده و هست..همون چیزی که تو هم دنبالشی..نمی خوام جز به جز
چیزهایی که تو زندگیم داشتم رو برات بگم که البته هیچ وقت همچین کاری رو نمی کنم..و اینو مطمئن باش اگه تو چنین وضعیتی به کمکت
نیاز نداشتم تا همینجاش هم باید سکوت می کردم..ولی خب..
می بینی که ..هم کارم به تو گیر کرده و هم اینکه تو در مقابل شایان دست تنها و بدون راهنما نمی تونی راه به جایی ببری..غیر از اینه؟..
جوابشو ندادم..همون سکوت می تونست برای سوالش بهترین پاسخ باشه..خودش هم متوجه شد و با پوزخند سرشو تکون داد..
تو اتاق قدم می زد..و در همون حال ادامه ی حرفاش رو از سر گرفت..
--این مقدمه چینی رو کردم تا با جزئی از قضایا اشنا بشی..و اینو هم باید بگم من برحسب همون هدفم مجبور شدم از شایان کمک
بگیرم..خواه ناخواه این کار باید انجام می شد و در این راستا مطمئنم اون مدارکی ازم در دست داره که می تونه زندگی من رو به کمک اونها از
این رو به اون رو کنه..تموم مدت می دونستم و سکوت کردم..چون تا انتهای این بازی رو باید طی می کردم..و حالا که دیگه کاری باهاش ندارم
می خوام اون مدارک رو نابود کنم..
-برای همین می خوای ازم کمک بگیری؟..ولی اخه مگه من می تونم؟..
--می تونی..یعنی فقط تویی که می تونی از پسش بر بیای..
-چرا من؟!..
--جوابش خیلی واضحه..چون تو هم دقیقا عین خودم هستی..از اون لحاظ که هر دو به دنبال یک چیزیم..تو انتقام به خاطر خانواده ت و من
گرفتن مدارکی که باهاشون می تونم اینده م روتضمین کنم..اگه اون اسناد برملا بشن..شایان می تونه هر کار که خواست انجام بده..کارهایی که
@romangram_com