#آرشام_پارت_230

بغض داشتم..چونه م می لرزید..پیراهنش از اشکام خیس شده بود..
-گفتم..ولی از قصد و نیت ِتو خبر نداشتم..
--نمی دونستم قراره چی بشه..ولی نگهت داشتم..
-اما تو..
--هیسسسس..اون لبای..............سکوت کرد و نفس عمیق کشید..ولی چند لحظه بیشتر طول نکشید که ادامه داد........لباتو واسه چند لحظه هم
که شده روی هم نگهشون دار بذار منم حرفامو بزنم..تو حرفایی که بین من و ارسلان رد و بدل شد رو شنیدی ولی نفهمیدی که تموش صحنه
سازی بوده؟..
-چی؟؟!!..
سرمو بلند کردم تا شاید بتونم صورتشو ببینم..می خواستم صدق گفته هاشو از تو چشماش بخونم..حلقه ی دستاشو یه کم بازتر نمی کرد که
راحت بتونم تو بغلش جُم بخورم..انگار می ترسید فرار کنم..شاید اگه ولم می کرد همینکارو هم می کردم..ولی این تصمیم واسه وقتی بود که
آرشام این حرفو نزده بود..الان فقط می خواستم بدونم منظورش از این حرف چی بوده؟..
صورتم مماس با صورتش شد..نفسای گرم و منظمش رو تو صورتم پاشید..اروم بود..ولی در عین حال جدی..خشونت تو حرکاتش و اینکه
نمیذاشت ازش جدا بشم کاملا پیدا بود اما..منو رها نمی کرد..
--قرار بود امشب باهات حرف بزنم یادته؟..
سرمو تکون دادم..دیگه گریه نمی کردم ..ولی صدام هم بغض داشت و هم گرفته بود..
--با ورود ارسلان همه چیز بهم ریخت..من باید اون حرفا رو بهش می زدم..که این هم بخشی از نقشه م محسوب میشه..
چشمام گرد شد..
-نقشه؟..!اخه واسه چی؟!..
یه کم تو چشمام زل زد..دستشو از روی کمرم اورد بالا و گذاشت پشت گردنم..به سینه ش تکیه داد و فشرد..الحمدالله نوازش کردنم بلد
نیست..حرکاتش اینو کاملا نشون می داد ولی راهشو بلد نبود..
نالیدم: چکار می کنی گردنم خورد شد..
فشار دستش کمتر شد..قفسه ی سینه ش که بالا و پایین رفت نفس عمیقش لا به لای موهام پخش شد..چونه ش رو به سرم تکیه داد..
--مگه اون شب بهت نگفتم دیگه از روی تعجب چشماتو اینجوری نکن؟..
یه کم مکث کردم و جدی گفتم: خب چکار کنم؟..دست خودم نیست..حالا مگه چی شده؟..
اما اون سکوت کرد و چیزی نگفت..به ارومی منو از خودش جدا کرد..نگاهمون تو هم گره خورد..اونو نمی دونم ولی من به هیچ وجه نمی
تونستم نگاهمو از اون چشما بگیرم..
زمزمه کردم: از کجا باور کنم که داری راست میگی؟..
می دونستم راستشو میگه..ولی می خواستم عکس العمل خودشو هم ببینم.. نباید به همین زودی بعد از اون همه داد و هوار خودمو در مقابلش
ببازم..
--فکر می کنی دارم دروغ میگم ؟..
-شک دارم راست بگی..
--چرا؟..
-بعد از شنیدن اون حرفا..اونم اونطور جدی و با اطمینان توقع داری برداشتم چی باشه؟..
زدم به هدف..اخماش جمع شد..منو ول کرد و سرشو تکون داد..رفت رو تخت نشست..دستاشو تو هم گره زد و گذاشت رو پاهاش و خودش هم
کمی به جلو مایل شد..
پاهام می لرزید..واسه خاطر اینکه جلوش رسوا نشم رو به روش رو صندلی نشستم..
مشتاقانه منتظر بودم حرفاشو بشنوم..
--کاری به این ندارم که می خوای حرفامو باور کنی یا نکنی..ولی من کار خودمو می کنم و حرفایی روکه باید بهت بزنمو می زنم..
چند لحظه سکوت کرد..
یه چیزی عین خوره افتاده بود به جونم که باید ازش می پرسیدم..لااقل خیال خودم راحت می شد..
بی مقدمه گفتم: چرا بغلم کردی؟..
با تعجب سرشو بلند کرد و خیره شد تو چشمام..
--چی؟!..
-همین چند دقیقه پیش..چرا منو گرفتی تو بغلت؟..مگه ازم متنفر نیستی؟..مگه من یه دختر نیستم که فقط بتونی ازم استفاده ببری؟..کسی
که از هم جنساش متنفری..پس چرا اون کارو کردی؟..
حیرت زده از این همه رک گویی ِ من با ابروهای بالا رفته نگاهشو تو چشمام دوخت ..اینکه ادم رکی بودم بماند ولی اگه اینو نمی پرسیدم اروم
نمی گرفتم..
--تو فکر کن دلم برات سوخت..

@romangram_com