#آرشام_پارت_229

--احمق تویی نه من..نامرد دستمو ول کن..گوشه ی خیابون بخوابم بهتر از اینه که یه لحظه هم اینجا بمونم و ادمی مثل تو رو تحمل
کنم..دیگه اسباب ِ سرگرمیت نمیشم..دیگه عروسکی نیست که بخوای هر کار خواستی باهاش بکنی..
تقلا می کردم ولی راه به جایی نمی بردم..
--چرا خفه خون نمی گیری تا منم حرفامو بزنم؟..
اشکامو با پشت دست پس زدم..قلبم اتیش گرفته بود..
-دیگه چی می خوای بگی؟..گفتنی هارو که به ارسلان گفتی و هر چی که باید می شنیدمو شنیدم..دیگه چی مونده که بگی؟..می خوای بگی
بدبختم؟..می خوای بیشتر از این خوردم کنی؟..دیگه تموم شد جناب مهندس..ولم کن..
با غیض حرفامو بهش می زدم..از تقلا کردن من خسته شد و جفت بازوهامو گرفت تو دستش..چسبوندم سینه ی دیوار..احساس کردم مهره
های کمرم با این حرکت ِ پر از خشونت آرشام خرد شد..برای چند لحظه درد بدی تو کمرم پیچید ولی با فشار دادن لبام به روی هم این درد
هم رفته رفته ساکت شد..
محکم تکونم داد..
--چرا لالمونی نمی گیری؟..برای رفتن پیش اون کفتار عجله داری اره؟..مگه نمی دونی خواسته ی اون چیه؟..
با گستاخی زل زدم تو چشمای سرخش..
--چرا می دونم..می دونم و می خوام برم..شاید اونجا کسی باشه که براش مهم باشم..ولی اینجا واسه هیچ کس پشیزی ارزش ندارم..خودت
همینو گفتی درسته؟..اره تو گفتی و منم همه شو شنیدم..دیگه حرفی ام مونده؟..
--اره مونده..چرا نمی خوای بفهمی؟..من اون حرفا رو زدم..چون باید می زدم..
گریه م بی صدا بود..ولی کنترلی رو اشکایی که خود به خود از چشمام جاری می شد نداشتم..
-اره باید می زدی..تا لحظه ی اخر ازم استفاده بردی..به ارسلان گفتی دلارامو میدم بهتون فقط برای همیشه شرتونو از سرم کم کنین..می
بینی؟..اینجا هم ولم نکردی و باهام بازی کردی..دیگه چرا بمونم؟..چه الان چه 1ساعت چه 10ساعته دیگه بالاخره باید گورمو از اینجا گم
کنم..اینکه کنار یه نامرد نباشم ثانیه ش هم برام ارزش داره..
مشتشو محکم کوبید به دیوار..درست کنار سرم..و با صدای وحشتناکی سرم فریاد کشید: د لعنتی ببند اون دهنتو..انقدر نگو نامرد..نذار بلایی به
سرت بیارم که اونوقت بفهمی نامردی کردن یعنی چی..
قفسه ی سینه ش با خشم بالا و پایین می رفت..نبض کنار شقیقه ش به تندی می زد..قطره های عرق روی پیشونیش خودنمایی می کرد و
نفسای داغی که از سر خشم و عصبانیت تو صورتم پخش می شد..تو چشمای هم خیره بودیم..
دلم می سوخت..این دل ِ وامونده که هر چی دارم می کشم از دست همین دل ِ اتیش گرفته ست..چطور فراموشت کنم؟..چطور از امشب نادیده
بگیرمت؟..
من که تا امروز فکر می کردم تو هم بهم یه حسایی داری حالا باید چکار کنم؟..بذار برم که اگه بمونم تا صبح دووم نمیارم..لعنتی منو کشتی..
کنترلمو از دست دادم..صدای هق هقم بلند شد..دردناک بود..صدای این هق هق از روی درد بود..دردی که تو سینه داشتم..
دستامو اوردم بالا و صورتمو باهاشون پوشوندم..شونه هام از روی این درد و سوزش می لرزید..اشکام در کسری از ثانیه کف دستامو خیس
کرد..صورتم داغ بود و کف دستام سرد..وجودم در مقابل آرشام مرتعش بود..
حس کردم دارم از حال میرم..دیگه با چه جونی زنده بمونم؟..کسی که جلوم وایساده و داره سرم داد می زنه منو نمی خواد..ذره ای احساس
نسبت به من تو قلبش نداره..
امشب به یقین رسیدم هیچ قلب ِ سنگی رو نمیشه نرم کرد..نتونستم قلب سرد ِ آرشام رو گرم کنم..نتونستم..نتونستـــــم..
بازوی راستمو گرفت..منو از دیوار جدا کرد..همزمان که دستامو از روی صورتم اوردم پایین گونه م قفسه ی سینه ی آرشام رو از روی پیراهنش
لمس کرد..نگاه مسخ شده م به شونه ش بود..و تموم حواسم جمع گرمایی شد که از کف دستای آرشام به کمرم و بعد هم همه ی وجودم
تزریق شد و..
وبعد دستی که دور شونه م پیچ خورد و منو کیپ تو اغوشش جای داد..
یعنی ..الان.. تو بغلشم؟..!منو کشید تو بغلش؟..!آرشام؟!..
اگه نمی شناختمش و مطمئن نبودم ادمی نیست که به کسی ترحم کنه الان می گفتم به خاطر گریه هام دلش برام سوخته..ولی ارشام
همچین شخصیتی نداشت..
زیر گوشم نرم زمزمه کرد: چی رو می خوای بشنوی؟..
با بغض تو بغلش نالیدم: هیچی..فقط می خوام برم..
--کجا بری؟..
-نمی دونم..شاید همونجایی که قول ِ منو به ارسلان دادی..
محکمتر به سینه ش فشردم..دلم لرزید..اینبار نه از روی درد..از روی همون حس لعنتی که از توی قلبم بیرون برو نبود..شایدم واقعا نمی
خواستم که بیرونش کنم..
خواستم از بغلش بیام بیرون..خواستم از اغوش گرم و پر حرارتش جدا شم ولی نذاشت..نتیجه ش این شد که حصار دستاشو دورم تنگ تر کنه..
-مگه همون شب..تو ویلای شایان نگفتی خونه ی منو به قصر ِ اون ترجیح میدی؟..

@romangram_com