#آرشام_پارت_228

-بین ما دوستی نیست..دلارام رو که تحویلتون دادم دیگه نمی خوام یک ثانیه هم باهاتون رو به رو بشم..
--نگران نباش.. من که از اولم کاری با تو نداشتم..وقتی تو مهمونی دیدمش بدجور چشممو گرفت..زیبایی ذاتی و نگاهه شفافش می تونه هر
مردی رو از پا در بیاره..موندم چطور تا الان نتونسته تو رو هم به زانو در بیاره؟..
و با یک قهقهه ی بلند جواب خودشو داد.............اره خب تو از جنس سنگی..نمی تونی اون نگاه و اون زیبایی و اون همه لطافت رو تو این دختر
ببینی..ولی من مثل تو نیستم..عشقی که من به دلارام دارم تو یه لحظه اتفاق افتاد ولی موندگاریش حالا حالاها تو دلم هست..دلارام باید مال
کسی بشه که لیاقتشو داره..
سرمو خم کردم..از پشت پرده ی اشک نگاشون کردم..ارسلان با لبخندی که اصلا دوستانه نبود دستشو رو شونه ی آرشام زد وهمزمان که
داشت از کنارش رد می شد گفت: هر چیزی لیاقت می خواد رفیق..بسپر به اهلش..
و خنده کنان از کنار آرشام رد شد..سرمو دزدیدم..تو همون قسمتی که بودم مخفی شدم..صدای بسته شدن در توسط ارسلان برای بار هزارم
وجود سست شده و خرد شده م رو به لرزه انداخت..
دلم جوری ضعیف شده بود که با هر صدا می لرزید..دستمو جلوی دهنم گرفتم تا صدای هق هقم بلند نشه..سرمو کج کردم..آرشام دست
راستشو مشت کرده و گذاشته بود رو دیوار و پیشونیشو بهش تکیه داده بود..
از ژستی که به خودش گرفته بود بر خلاف دلی که لگدمالش کرده بود همون حس رو تو خودم دیدم..
انگار این عشق نمی خواد دست از سرم برداره..
ولی کدوم عشق؟..عشقی که یکطرفه ست مگه میشه بهش گفت عشق؟..زهر ِ نه عشق..
از دیوار فاصله گرفتم..می خواستم ببینه که من همه چیزو شنیدم..با چشمای خودم دیدم و دیگه چیزی بینمون مخفی نمونده..
چند لحظه طول کشید که از دیوار کنده شد..گریه م هنوز بند نیومده بود..چطور جلوی قطره قطره ی اشکام رو بگیرم؟..
با حرفایی که شنیدم مگه می تونستم؟..
سخت بود..اصلا غیرممکن بود..
کلافه تو موهاش دست کشید و نفس عمیقش رو از سینه بیرون داد..برگشت طرفم..سرش پایین بود که به نرمی بلندش کرد..منو تو درگاه اتاق
دید..به وضوح جا خورد..نگاهش محو چشمای اشک الودم شد..
و تنها یه جمله بود که از گلوی بغض گرفته م خارج شد..
-خیلی پستی آرشام..خیلی پستی..
نگاهه طوفانیمو از روش برداشتم ..صداشو بلند و رسا که اسممو فریاد می کشید از پشت سر شنیدم ولی نایستادم..دویدم..قفسه ی سینه م می
سوخت..هنوز حالم جا نیومده بود که این مصیبت به سرم اومد..
اره..
واسه من از دست دادن آرشام کم از مصیبت نبود..
--دلارام..صبر کن بهت میگم..صبر کن دختر باید باهات حرف بزنم..
دیگه جلوی هق هقمو نگرفتم..رفتم تو اتاق و خواستم درو قفل کنم که پاشو گذاشت لای در تا نتونم ببندمش..
فشار دادم ..زورم بهش نرسید..درو هول داد..خیلی راحت اومد تو..نفس نفس می زد..منم همینطور..چون گریه هم می کردم نفسام منظم نبود..
زل زدم تو چشماش و با گریه جیغ کشیدم: برو بیرون لعنتی..برو بیرون..
درو محکم پشت سرش هول داد و بست..خواست بازوهامو بگیره نذاشتم..اومد سمتم ولی من عقب رفتم و رو تخت نشستم..
سرمو گرفتم تو دستام..در حالی که خودمو تکون می دادم با هق هق زیر لب زمزمه کردم: پستی..یه عوضی..مرد نیستی..تو مرد نیستی ..از هر
چی نامرد تو این دنیا هست نامردتری..
صدام رفته رفته بلندتر شد..سرمو بلند کردم..وسط اتاق ایستاده بود..
--چی داری میگی؟..کی بهت..
-به خاطر خدا خفه شـــــو..همه چیزو شنیدم..از اول تا اخرش..پس قصدت همین بود لعنتی اره؟..می دونستم..می دونستم من یه وسیله ام
واسه از سر راه برداشتن دخترایی که تو مسیرتن..هدفت چیه؟..چیه که باعث شده منو به اینجا بکشونی؟..اون هدف لعنتی که با ارسلان ازش
حرف می زدی و بهش افتخار می کردی چیه که باعث شده دخترا تو مشتت باشن و مثل عروسک باهاشون بازی کنی؟..منم یکی از اونام
اره؟..منم یه اسباب بازی بودم برات اره؟..ارهههههه؟..
هیچ کدوم از کارام دست خودم نبود..زدم به سیم اخر..بلند شدم..با استرس و تشویش تو اتاق قدم می زدم..بازوهامو بغل گرفتم..
با بغض و گریه گفتم: اینجوری می خواستی کمکم کنی؟..اینجوری؟..سرمو گرم کردی که بعدش خیلی راحت منو تحویله شایان و اون برادرزاده
ی اشغالش بدی اره؟..ای کاش زودتر از اینا دستتو خونده بودم..
با اخم نگام می کرد ولی چشماش اون جدیت همیشگی رو نداشت..سرخ شده بود..
-اینجا دیگه جای من نیست..چرا تا قبل از اینکه سوار هواپیما بشی برم پیشش؟..همین الان میرم..اینجوری خیلی بهتره..
به طرف در هجوم بردم که بازش کنم ولی اون سرعتش بالاتر از من بود و بازومو تو چنگ گرفت و کشید سمت خودش..
بازوم تو مشتش بود..محکم نگهم داشت..داد زدم..به سینه ش مشت زدم ولی ولم نکرد..
با خشم زیر لب غرید: کجا میخوای بری دختره ی احمق..

@romangram_com