#آرشام_پارت_227
ارسلان با خباثت خندید..
--چه دخلی به تو داره؟..این دیگه بین عمو و برادرزاده ست..تو ردش کن اینطرف، من باور می کنم که هنوز همون ارشام ِ سابقی..
--من همونی که بودم هستم..بدون کوچکترین تغییری..دلارامو نگهش داشتم چون جسور بود و به کمکه همین جسارتش تونستم شر اون
دختر ِ مزاحم رو از زندگیم کم کنم..
ارسلان سرشو تکون داد..هنوز همون لبخند نفرت انگیز روی لباش خودنمایی می کرد..
--پس بگو..هنوز همون ارشامی هستی که جایی نمی خوابه آب زیرش بره..کسی که جنس مخالف براش مثل اسباب سرگرمی می مونه..
و آرشام وحشتناک فریاد زد : اره من همونم..کثافت داری می بینی دیگه چی میگی؟..دخترا چه ارزشی می تونن برای من داشته باشن؟..می
گیرمشون تو مشتم..بازیشون میدم..از بازی دادنشون لذت می برم ..حالیت میشه چی دارم میگم؟....
--و این همون آرشامی ِ که من می شناختم..کسی که هنوز هنوزه نتونستم بفهمم چی تو سرش می گذره..
--هیچ کس نمی دونه تو سرم..تو دلم..تو زندگی سراسر پر رمز و رازم چه خبره..کسی هم جرات اینکارو نداره که بخواد تو زندگی من سرک
بکشه..قبلا بهت هشدار داده بودم که پاتو بکشی کنار..ولی انگار اینجوری فایده نداره..
دیگه حرکاتشون رو نمی دیدم چون پشتمو به دیوار تکیه داده بودم و با چشمای بسته فقط صداشون رو می شنیدم..اینایی که آرشام میگه
..حقیقت داره؟..
ارسلان_ دیگه کاری به گذشته و تو و زندگی مزخرفت ندارم..اگه اینجام فقط به خاطر دلارامه..و تا اونو با خودم نبرم ساکت نمی مونم..
--جدا؟..بذار از گرد راه برسی بعد رو دست عموی هفت خطت بلند شو..
--همون عموی هفت خطه من بود که تو رو به اینجا رسوند..
--کسی منو به اینجا نرسوند احمق..اگه تونستم محکم بشم خودم خواستم و واسه ش تلاش کردم..عموی تو چی می تونست به من یاد بده جز
عیش ونوش وخلاف و بردگی؟..
--تو که بدت نیومده بود..همه کاری واسه ش می کردی..
--واسه رسیدن به اهدافم بهش نیاز داشتم..گفت دِینتو ادا کن منم با بهانه اینکارو کردم..ولی پامو جایی نذاشتم که واسه خودمم گرون تموم
بشه..
--زیاد مطمئن نباش..شایان رو نمیشه دست کم گرفت جناب مهندس..اون فکر همه چیزو می کنه..
--دیگه برام اهمیت نداره..این بازی خیلی وقته که تموم شده..
--و هدفت؟..
سکوت کرد..
--از ویلای من برو بیرون ارسلان..
--بدون دلارام؟..
--بدون دلارام اومدی بدون اونم میری..
--بدون اون اومدم تا با خودم ببرمش..دست خالی از اینجا بیرون برو نیستم..مگه نمیگی برات مهم نیست؟..مگه کارت باهاش تموم نشده؟..پس
چه بهتر..ردش کن بیاد..
سکوت..سکوتی عذاب اور..قلبم به تندی توی سینه م می زد..
آرشام_ قبل از برگشتن تحویلت میدم..به تو و اون عموی بی شرفت ثابت می کنم هیچ دختری برای ارشام ارزش نداره..
لحنش به قدری جدی بود که جسم و قلب و روحمو درهم شکست..
--هیچ اعتمادی بهت ندارم..
فریاد کشید: به جهنم..حرف من همینه..بعد از اون میدم دستت هر کجا که خواستی میتونی با خودت ببریش..
--واسه داشتنش لحظه شماری می کنم..شایان فقط اونو واسه یه رابطه ی کوتاه و یه شبه می خواد..می دونم اولش که میشه اتیشش تنده ولی
کم کم فروکش می کنه..تا الان هیچ کدوم از رابطه هاش به دوبار نکشیده..ولی خب منم بلدم چطور دلارامو از چنگش در بیارم..اینو بدون بد
جایی نمی افته..
بلند خندید..
و صدای بی تفاوته آرشام مثل پوتک رو سرم فرود اومد..
--برام مهم نیست..هر کار خواستین باهاش بکنین..فقط می خوام برای همیشه شرتون از زندگیم کنده بشه..
صدای خنده ی بلند و مستانه ی ارسلان تنمو لرزوند..
--باشه خیالت راحت..شایان بفهمه دلارام قراره برگرده پیشش حالش زودتر از اینا خوب میشه..منتهی کیه که بخواد همچین لعبتی رو بسپره
دستش..واقعا حیف نیست؟..
با نفرت دستامو مشت کردم و به دیوار سردی که بهش تکیه داده بودم فشردم..صورتم خیس از اشک بود..
بی صدا گریه می کردم .. خدایا آرشام امشب منو نیست و نابود کرد..
--بسه تمومش کن..تا نظرم برنگشته بزن به چاک..
--دیگه برگشتی تو کار نیست رفیق قدیمی..
@romangram_com