#آرشام_پارت_226

اره دیگه پیش خودش فکر کرده به بهانه ی عیادت هرکار بخواد می تونه بکنه..
نگاهموبه زمین دوختم..با دیدن سوئیچ ماشینش از رو تخت بلند شدم..برش داشتم..شاید وقتی با ارسلان درگیر شده از جیبش افتاده..
خواستم بذارم واسه بعد ببرم بهش بدم..ولی یه حسی باعث شد همین الان اینکارو بکنم ..حتما زیاد از اتاق دور نشده..
گذاشتمش تو جیب شلوارم ودر اتاقو باز کردم..
حدسم درست بود..همزمان که رفتم بیرون دیدم از در ویلا خارج شد..پشت سرش رفتم..خواستم صداش بزنم ولی..
نمی دونم چرا اینکارو نکردم..کنجکاو بودم ببینم داره کجا میره..از لابه لای درختا رد شد و رفت پشت ویلا..
یه در ِ بزرگ سفید رنگ اونجا بود که بازش کرد و رفت تو..اهسته قدم برداشتم..هیچ پنجره ای هم رو دیوارش نبود که بتونم داخل رو دید
بزنم..چاره ای نبود باید می رفتم تو..
حالا می تونستم بگم فضولیم بدجور گل کرده بود..اینکه آرشام اومده اینجا چکار؟!..
دستگیره رو گرفتم وکشیدم سمت خودم..باز شد..از لای در سرک کشیدم..شبیه به یه اتاق بود..یا شایدم انباری..رفتم تو ولی درو نبستم..
یه راهروی کوچیک که وقتی خواستم اونو هم رد کنم درست سمت راستم یه اتاق دیگه رو دیدم که ارسلان و همون نگهبان ِ و آرشام رو به
روی هم ایستاده بودن..سرمو کشیدم عقب..پس ارسلان رو اورده اینجا..
پشتشون به من بود..و هر وقت که بر می گشتن خودمو پشت دیوار مخفی می کردم..صداشون رو واضح شنیدم..آرشام نگهبان رو مرخص
کرد..چسبیده به دیوار تو قسمت تاریکی از اون مخفی شدم..
نگهبان با قدم های بلند از در بیرون رفت ..صداشون رو شنیدم..کج شدم و نگاهشون کردم..ارسلان کلافه دور خودش می چرخید و آرشام
دست به سینه با خشم نگاهش می کرد..
آرشام_ مگه بهت نگفته بودم که دیگه حق نداری پاتو اینجا بذاری؟..چطور اومدی تو؟..
ارسلان پوزخند زد..
--از کی قرار گذاشتیم که هر چی رو تو امر کردی من بگم چشم؟..ظاهرا فراموش کردی به نگهبانت بگی منو تو ویلات راه نده چون تا بهش
گفتم آرشام خبر داره درو باز کرد..خدمتکارت گفت دلارام تو کدوم اتاق ِ و منم اومده بودم عیادتش..حالا تو با این قضیه مشکل داری پای
خودته نه من..
سینه به سینه ی هم ایستاده بودن..
--ببند دهنتو..تو با دلارام چه صنمی داری که به بهانه ی عیادت جرات کردی پاتو بذاری اینجا؟..
--جرات واسه چی؟..اومدم چون دلم خواست..اگه من صنمی باهاش ندارم تو هم نداری پس حرف زیادی نزن..
آرشام یقه ش رو چسبید که ارسلان زرنگی کرد و مشت محکمی خوابوند تو صورتش..با این حرکت دندونامو روی هم فشار دادم و از بابت ِضربه
ای که خورده بود تو صورتش چهره م جمع شد..
آرشام بهش حمله کرد..با هم گلاویز شدن..ارسلان با مشت محکم آرشام نقش زمین شد..
--به چه حقی این حرفا رو تحویلم میدی؟..انگار فراموش کردی من کیم..
ارسلان به فکش دست کشید..با پوزخند جواب آرشام رو داد..
--نه اتفاقا ..تنها چیزی که تو زندگیم نمی تونم ازش بگذرم و یا حتی فراموشش کنم تویی..بهتره زیادی جوش نزنی..دلارام با تو نسبتی
نداره..اون خدمتکارته که از حالا به بعد دیگه نیست..یادت نره اون معشوقه ی شایان عموی منه..
آرشام با خشم یقه ی ارسلانو گرفت و از روی زمین بلندش کرد..با غیض سرش داد کشید..
--انگار هنوز شیرفهم نشدی..نذار یه جور دیگه حرفامو حالیت کنم......و با خشم بلندتر گفت: تا دخلتو نیاوردم بزن به چاک عوضی..
--تا دلارامو با خودم نبرم از اینجا تکون نمی خورم..بزن..انقدر بزن تا خسته بشی..منم بلدم از خودم دفاع کنم..ولی تهش به هیچی نمی
رسی..شایان زنده ست..همون روزی که دلارامو بردی بیمارستان شایان رو هم عمل کردن، امروز اوردنش بخش..یکی دو روز ِ دیگه مرخص
میشه..وِرد ِ زبونش دلارام ..ِمن امروز فقط اومده بودم ببینمش..ولی حالا که تا اینجا اومدم اونو هم با خودم می برم..
آرشام همونطور که یقه ی ارسلان رو تو مشتش داشت پشتشو کوبوند به دیوار ..در حالی که با خشونت تکونش می داد داد زد:ببینم تو رو
سننه..قول وقراره من با شایان بوده نه تو..هنوز تا پایان 1ماه چند روز مونده..این قضیه به تو یکی هیچ ربطی نداره..پس بکش کنار وگرنه به
صرفت تموم نمیشه ارسلان..
ارسلان با حرص دستای آرشامو از یقه ش پایین کشید..
--چیه گلوت پیشش گیر کرده اره؟..عین من..عین شایان..خب پس بگو دردت چیه..می خوای دودره اش کنی واسه خودت ..ولی کور خوندی،
انگار هنوز شایانو نشناختی..
--این شما دوتایین که هنوز ارشامو درست و حسابی نشناختین..من با این دختر کاری ندارم..نمی دونم کی این چرت و پرتا رو تحویلت
داده..حتما اون عموی بی همه چیزت.. ولی من هدفم یه چیزه دیگه ست..شایان هم خبر داره..
پوزخند زد..
--اره می دونم..از سیر تا پیازشو شایان برام گفته..دیگه چیزی این وسط ازم پنهون نیست..پس اگه میگی هدفت یه چیز دیگه ست این دختر
برات پشیزی ارزش نداره.. دیگه چرا ولش نمی کنی تا باید سمت ِ من؟..
لباشو به روی هم فشرد..غرید : تو یا شایان، کثافت؟..

@romangram_com