#آرشام_پارت_225

-ببخشیدا خوردم بهتون..
--فقط دیگه تکرارش نکن..
عجبا..رو که رو نیست زیر و رو..ِ
نالیدم: تکرارش کنم چی میشه مثلا؟..
نشستم اونم از روم کامل بلند شد..دستمو از روی دماغ قرمز شده م برداشت و با سر انگشت ِ اشاره ش زد به نوک بینیم که از درد سِر شده
بود..
با لحنی که لرزه به دل و جونم می انداخت گفت: اونوقت عواقبی داره که فقط و فقط پای خودت نوشته میشه گربه ی وحشی..
صاف جلوم ایستاد..با اخم دستشو برد تو جیبش..
--خدمتکار گفت قبل از اینکه چیزی بخوری خوابیدی..بهش گفته بودم که حتی شده مجبورت کنه همه شو بخوری..
با شیطنت لبخند زدم..ابرومو انداختم بالا و دست به سینه نگاش کردم..
از گوشه ی چشم مشکوک نگام کرد..
--و این حرکت چه معنی میده؟..
-مگه باید معنی خاصی بده؟..
--حس من هیچ وقت بهم دروغ نمیگه..
-خب حستون اینبار داره سرتون کلاه میذاره زیاد بهش توجه نکنین..
--چرا هر بار این تو هستی که از دستوراتم سرپیچی می کنی؟..
-یعنی فقط منم که اینجوریم؟..
--فقط تو..
لبخندم پررنگ تر شد..
-واقعا؟!..
اخماشو بیشتر کشید تو هم..و تشر زد: خنده ت واسه چیه؟..
لبخندمو که درسته خوردم هیچ اب دهنمم پشت سرش قورت دادم که دیگه برنگرده سر جای اولش..چه خشن..
-اخه یه وقتایی دیگه دستور نمیدی، زور میگی..
--منظور؟..
-همین دیگه..ادمو مجبور به کاری می کنی که نمی خواد..
--شاید تو نخوای..ولی برای من این مهمه که خودم چی می خوام..
-خب این یعنی کمال خودخواهی..
--که قبلا هم بهت گفته بودم این خودخواهی رو قبول دارم..
-اخه چرا؟!..
--این بحثو همینجا تمومش کن..خدمتکارو می فرستم تو اتاق و اگه ببینم اینبارم سرپیچی کردی تا فردا تو تهران از غذا خبری نیست..
و خواست عقب گرد کنه و از اتاق بره بیرون که صداش زدم..ایستاد وبا مکث برگشت طرفم..
سینی رو از زیر تخت اوردم بیرون و گرفتم سمتش..با تعجب به دستم که سینی توش بود نگاه کرد..
-پس بی زحمت حالا که داری میری بیرون اینو هم با خودت ببر..
--این چیه؟..
-معلوم نیست؟..
-درست جوابمو بده دلارام..
وقتی با تشر اسممو صدا می زد می تونستم با اطمینان بگم قیافه ش باحال تر می شد..یا من خلم اونم از فرط ِ عاشقیت..یا این شازده زیادی
جذاب تشریف داره..
-خب دستور فرمودین بخورم، خوردم..نمی گیریش؟..دستم افتاد..
با حرص نگام کرد و لباشو به روی هم فشرد..پشتشو بهم کرد وبا همون خشم کنترل شده گفت:خدمتکار میاد می بره..
و بعد هم رفت بیرون..خندیدم..وای که من عاشق ِ خشونتای بی موقعشم..
خدمتکار که اومد ازش پرسیدم آرشام چیزی بهش نگفت؟..اونم با لبخند گفت که چیزی نگفته ..فقط اخماش حسابی تو هم بوده..
اره خب منو هم یکی سرکار بذاره همینجوری اتیشی میشم..
می دونست همه ی این کارا زیر سر منه..همونطور که من تا حدی اونو شناختم و با اخلاق و روحیاتش اشنا شدم اونم در مقابل حتما همین
شناخت رو از من پیدا کرده..
ولی اینکه امشب چی می خواد بهم بگه بدجور ذهنمو به خودش درگیرکرده بود..
با ارسلان می خواد چکار کنه؟..
مرتیکه ی عوضی سرشو انداخته پایین و اومده تو ..حتما چشم آرشام رو دور دیده بود..

@romangram_com