#آرشام_پارت_224
ترس از چی؟..!می تونم باورش کنم؟!..
صورتش خیس از عرق بود.. دستاشو مثل ستون کنار بازوهام گذاشت و خودش هم روی صورتم خم شد..
نفساش منظم نبود..
--تازه برگشتی دختر..چرا جلوی صورتتو می گیری؟..
راست می گفت..حس می کردم تازه به زندگی برگشتم..اون موقع که افتادم تو دریا و دکترا تونستن برم گردونن چیزی حس نکردم..ولی
امشب..
با وجوده آرشام و نفسی که بهم زندگی بخشیده بود تونستم ل ذ ت زنده بودن و با عشق زنده شدن رو کاملا حس کنم..
صدام ریز شده بود..
-ممنونم..مـ..
انگشت اشاره ش رو گذاشت رو بینیم که یعنی سکوت کنم.........ساکت شدم..نگاهش سرگردون توی چشمام در چرخش بود..
--نمی خواد چیزی بگی..فقط سعی کن اروم باشی..
-من حالم خوبه..و اینو مدیونه توام..ارسلان که..
--اسمشو نیار..فعلا سپردمش دست بچه ها تا بعد برم ببینم اینجا چه غلطی می کرده..
-می گفت اومده عیادت ِ من..
طره ای از موهامو گرفت تو دستش و لمسشون کرد..با اینکارش حس ارامش نشست تو دلم..می دونست باید چکار کنه..
--غلط کرده....نسبتش با تو چیه که بخواد بیاد عیادتت..
با غیض جملاتشو به زبون می اورد و نگاه از نگاهه من نمی گرفت..
لبخند زدم..نگاهش چرخید رو لبام که به لبخند دلنشینی از هم باز شده بود..نمی خواستم نگام بهش جوری باشه که راز دل بی قرارم رو برملا
کنه..
ولی خب با این حال نتونستم شیفتگی رو هم از توشون بدزدم..پاشیدم تو چشماش..حرفاش تو اون اتاقک هنوز یادم هست..اینکه گفت
مراقبمه..مثل یه سایه..
دیگه نمی خواستم به اون شدت سابق در برابرش سرسختی نشون بدم..غرورمو حفظ می کنم..واسه همینم حرفی نمی زنم..ولی اگه بخوام
باهاش سرناسازگاری بذارم و توی هر موردی سرتق بازی در بیارم پس چطور اونو عاشق خودم کنم؟..
چطور می تونم وقتی که باهاش بحث ودعوا راه انداختم اونو هم شیفته ی خودم کنم؟..
فهمیده بودم آرشام دنبال آرامش می گرده..میگه اونو تو چشمام دیده..پس یعنی ارامش زندگیش رو پیدا کرده..
اگه بتونم کاری کنم عشق رو هم در من پیدا کنه اونوقته که می تونم به این احساس امیدوار باشم..تا اینجاش که پیش رفتم..پس اگه بخوام با
ندونم کاری به همه چیز پشت پا بزنم..این وسط بیشتر از همه دودش تو چشمای خودم میره..
نرم و اروم جوابشو دادم..
-نمی دونم..ولی لابد پیش خودش یه چیزایی برداشت کرده..
با حرص نگاش تو کل صورتم چرخید..صورتشو کج کرد..
زیر گوشم با همون حرص تو صداش گفت: مثلا چه برداشتی؟..
قلبم تندتند می زد..از روی هیجانی که آرشام خواسته یا ناخواسته به وجودم ریخته بود..
-اینکه من نسبت بهش ..بی میل نیستم..
--نیستی؟..
-هستم..
--چی هستی؟..
-همونقدر که از عموش بیزارم از ارسلان هم بدم میاد..چه فرقی می تونم بینشون بذارم؟..
سرشو بلند کرد..فاصلشو کم کرده بود..زل زد تو چشمام..درخششی رو تو نگاهش دیدم که برام تازگی داشت..
--امشب با هم حرف می زنیم..
-در مورد چی؟!..
--بعدا خودت می فهمی..
سرمو تکون دادم:باشه..
خدایا چرا حس می کنم نگاهه اونم به من گاهی از روی بی قراری ِ..گاهی التماس رو تو چشماش می بینم..اره..یه جور التماس که می خواد
بهم یه چیزی رو بفهمونه..ولی به قدری برام مبهم و گنگ ِ که قادر به معنی کردنش نیستم..
به ارومی ازم فاصله گرفت..به خیال ِ اینکه داره از رو پاهام بلند میشه خواستم تو جام بشینم که یه دفعه بدون حرکت تو همون حالت نیمیخز
موند منم بی هوا خوردم به سینه ش که باز دماغم درد گرفت..
دستمو گذاشتم رو بینیم..اشک تو چشمام حلقه بست..به آخ و اوخ کردن افتادم..ولی اون چیزی نمی گفت..
از پشت پرده ی اشک نگاش کردم با همون لبخند کج تو صورتم زل زده بود..
@romangram_com