#آرشام_پارت_223

-ارســــــلان؟؟..!!..
نگاهه شیفته ش رو از روم برنداشت..لبخند زد..
--تعجب کردی عزیزم؟..
با اخم و تَخم نفس زنان در حالی که پتو رو تو بغلم جمع کرده بودم گفتم: اینجا چی می خوای؟..واسه چی بدون اجازه اومدی تو اتاق؟..
خندید..دستشو به بازوم کشید..با غیض خودمو جمع کردم..
-دستتو بکش..
--خیلی خب ..چت شده؟..می بینی که کاریت ندارم..
-باشه.. پس برو بیرون از اتاق..
--اومدم عیادتت دیگه چرا بیرونم می کنی؟..این رسمشه؟..
-آرشام خبر داره اومدی اینجا؟..
اخماش رفت تو هم..
--چرا باید خبر داشته باشه؟..خدمتکار گفت اینجایی اومدم عیادتت..به کسی چه ربطی داره؟..
-اینجا خونه ی اونه..عیادتم کردی حالا پاشو برو..
اخماش باز شد..
-می ترسی سر و کله ش پیدا بشه و با هم گلاویز بشیم؟..
-بهت میگم پاشو برو..چرا نمی فهمی اینو؟..
--اتفاقا می فهممت..............و چهار دست و پا اومد طرفم و با لحنی که به هیچ عنوان به دلم نمی نشست گفت: فقط نمی تونم بفهمم چرا
اینقدر بد داری باهام تا می کنی؟..
رفتم عقب..ولی دیگه جا نبود..
-نیا جلو..وگرنه جیغ می زنم................و دهانمو باز کردم تا کاری که گفتمو بکنم اما ارسلان با یه خیز به سمتم با دست جلوی دهنمو محکم
گرفت..
به تقلا افتادم تا دستشو برداره ولی اینکارو نکرد....
در اتاق با صدای وحشتناکی طاق به طاق باز شد..فهمیدم آشام ..ِندیدمش چون این لندهور جلوی دیدمو گرفته بود..از طرفی چشمام داشت تار
می شد..
اون حس خفگی که کم کم داشت برطرف می شد اومد سراغم..رنگم داشت به کبودی می زد که با وحشت دستشو برداشت یا شایدم به خاطر
حرکت آرشام بود که به عقب کشیده شد......
به سرفه افتادم..سینه م خس خس می کرد وبا هر سرفه نفسم می رفت و بر می گشت..صورتم خیس از اشک شده بود..در حالی که تند تند اب
دهنمو قورت می دادم و به قفسه ی سینه م مشت می زدم صداها تو سرم می پیچید..
با هم گلاویز شدن.. آرشام با زدن چند مشت ارسلان رو نقش زمین کرد..فریاد زد و یکی از نگهبانا رو صدا زد..
از پشت پرده ی اشک تقلا کنان می دیدمش ولی صداها برام گنگ بود..حس می کردم گوشم کیپ شده..
یه مرد قد بلند و چهار شونه که همون نگهبان ِ بود اومد تو اتاق..ارسلان که افتاده بود رو زمین رو بلند کرد و با خودش برد بیرون..
داشتم جون می دادم..حس تلقین به خفه شدن..عوارض غرق شدن تو دریا که هنوز تو بدنم مونده بود و از همه بدتر اون حس خفگی و درد تو
قفسه ی سینه م که بهم فشار می اورد..
سرفه می کردم..می خواستم نفس بکشم واسه خاطره یه کم اکسیژن تقلا می کردم..دست و پام یخ بسته بود..
خودمو تو یه جای گرم حس کردم..اغوش آرشام..منو به سینه ش فشار می داد..ولی من تو بغلش بال بال می زدم..
نفسای بلند و ممتد پشت سر هم..چشمام تا اخرین حد گشاد شده بود..دست و پا می زدم ولی اون مچ جفت دستامو محکم نگه داشت..منو
خوابوند رو تخت..تقریبا نشست رو پاهام تا تکون نخورم..دستامو ول کرد..روتختی رو تو مشتم گرفته بودم و فشار می دادم..
داد می زد ( اروم باش..سعی کن نفس بکشی ) ولی من حس می کردم دارم خفه میشم..نمی دونم تلقین بود..یا از روی وحشت..هر چی که بود
بهم می گفت دیگه نمی تونی نفس بکشی..داری خفه میشی..
لبامو از هم باز کرد..لبام سرد بود..یخ..بی روح..ولی لبای اون از جنس اتیش بود..حرارتی که به وجودم تزریق کرد..نفس خودش رو با شدت
بیشتری تو دهانم بیرون داد..حس کردم قفسه ی سینه م مثل بادکنک با هر دم و بازدم پر و خالی میشه..
نفسی که نفسم بهش بسته بود..نفسی که سعی داشت زندگی رو بهم برگردونه..
تا چند دقیقه این عمل رو تکرار کرد..تا اینکه با یک نفس عمیــــق و بلند سرمو از روی تخت بلند کردم و بالاخره تونستم اکسیژن رو به درون
ریه م بفرستم..نفس کشیدم..هوا رو استشمام کردم..حس زندگی و زنده بودن..چقدر می تونه توی اون لحظه برات ل ذ ت بخش باشه..
سرفه می کردم..ولی اینبار از روی برگشتن حس زندگی به درون تک تک سلول های بدنم..نفس زنان خودمو پرت کردم رو تخت..
به صورتم دست کشیدم..اشکامو پاک کردم..دستامو همونجا رو صورتم نگه داشتم..نفس کشیدم..حالم بهتر شده بود ولی قفسه ی سینه م هنوز
می سوخت..
دستامو گرفت از روی صورتم اورد پایین..نگاهش کردم..توی چشمای مشکی و نافذش ترس نشسته بود..

@romangram_com