#آرشام_پارت_222
--خانم شما مگه اقا رو نمی شناسین؟..اگه بفهمن اوامرشون اجرا نشده خون به پا می کنن..
-واسه یه غذا خوردن یا نخوردنه من خون به پا نمیشه نترس..
--ولی اخه..
--اما و اخه نداره..تو همون کاری رو بکن که من میگم..باشه؟..
-آقا عصبانی میشن..
--نمیشه نترس..اونش با من..خودم بهش میگم که من ازت خواستم..
با تردید نگام کرد که با اطمینان به روش لبخند زدم وسرمو تکون دادم..
از اتاق که رفت بیرون مطمئن بودم همون کاری رو می کنه که ازش خواستم..باز شیطنتم گل کرده بود..
حتی الان که حالم زیاد تعریفی نیست بازم دوست دارم اذیتش کنم..
اگه اونطور که خدمتکار می گفت عصبانی بشه پس چهره ش تماشایی..ِ
حالت تهوعی که داشتم کمتر شده بود..با دیدن اون خوراکیا بایدم از بین می رفت..هر اونچه که تو سینی بودو تا ته خوردم..
سینی خالی رو گذاشتم زیر تخت دهنم هنوز داشت می جنبید که رو تخت دراز کشیدم..وای چه حالی داد..مخصوصا اون لیوان شیر با کمی
عسل که توش حل کردم..
رو تخت وایسادم و حریر رو انداختم پایین..شد عین حجله ی عروس ودوماد..تا چند دقیقه پیش حجله ی پرنسسا بود حالا شد عروس و
دوماد..لبخند زدم..
رو پهلوی راست خوابیدم..به بالشتی که کنار بالشتم بود دست کشیدم..تو فکر بودم..چرا گفت این اتاق برام خاص ِ؟..البته خاص که بود..لنگه ش
رو هیچ کجا ندیدم..
ولی آرشام جوری تو خودش فرو رفته بود و ازش حرف می زد که انگار..
انگار..
انگار ازش خاطره داره..
گردنمو کج کردم ونگاهمو یه دور از پشت حریر طلایی اطراف اتاق چرخوندم..
چه خاطره ای؟..!با کی؟!..
اون خوره ای که داشت میافتاد به جونم رو پسش زدم..
چرا منفی باف شدی تو دختر؟..وقتی نمی دونی تو سرش چی می گذره چرا واسه خودت خیالبافی می کنی؟..
یعنی الان با خدمتکارش حرف زده؟..
بهش گفته من لب به خوراکیا نزدم؟..
نقشه م این بود بکشونمش تو اتاق..اینکه عکس العملشو ببینم..
اصلابراش مهم هستم یا نه؟..ولی تا الان که خبری نشده..
یه نیم ساعتی گذشته بود و من منتظر بودم اون دستگیره ی لعنتی یه تکونی بخوره..اما دریغ از یه اشاره..
بی خیال انگار نمیاد..اصلا شاید خدمتکاره ترسیده بهش نگفته..اَه بخشکی شانس..اصلا مگه من شانسم دارم؟..اگه داشتم که وضع و اوضاعم
اینجوری قاراشمیش نبود..
تو جام نشستم..یه مانتوی لیمویی تنم بود..می خواستم مرخص بشم دیدم یه کیسه داد دستم که توش لباس بود..فکر همه جاشم می کنه..
اینجا که لباس ندارم..بعدا به خدمتکار میگم لباسامو از بالا برام بیاره..یه امشب که بیشتر اینجا نیستیم..
مانتومو در اوردم..زیرش یه تیشرت سفید استین کوتاه پوشیده بودم..تو موهام دست کشیدم..کج ریختم یه طرفم..
اروم دراز کشیدم..موهام رو بالشت پخش شد..حس می کردم رو تختی بوی گل یاس میده..وقتی بو کشیدم دیدم واقعا همین بو رو میده..
قفسه ی سینه م هنوز کمی درد می کرد..تا کامل بخوام خوب بشم چند روزی طول می کشه..به قول دکتر معجزه بود که زنده بمونم..که خب
اگه آرشام چند دقیقه منو دیرتر از اب می کشید بیرون حتما تا الان نظاره گر ِ اون دنیا بودم..
زندگیمو مدیونشم..
مدیون کسی که عاشقانه خواهانشم..
دیگه هوا داشت تاریک می شد..به نیت خوابیدن چشمامو بستم ولی چند لحظه نگذشته بود که صدای قفل درو شنیدم..دلم ریخت ولی
چشمامو باز نکردم..لبه های پتو که تو دستم بود رو فشار دادم..
یعنی خودشه؟..
صدای باز و بسته شدن درو شنیدم..صدای قدمهای مردونه ش تو گوشم پیچید..لحظه به لحظه هیجانم بیشتر می شد..حس کردم حریر رو کنار
زد..تخت خیلی خیلی نا محسوس تکون خورد..نشست کنارم..صورتم جهت مخالفش بود..
چند تار از موهام ریخته بود تو صورتم..بوی عطرش مثل همیشه نبود..شک کردم..خواستم چشمامو باز کنم که گرمی دستش رو به روی گونه م
احساس کردم..
چند تار از موهامو به نرمی کنار زد..گرمی نفساشو که به رو گونه م حس کردم ..با اون گرما بیگانه بودم..
چشمامو تا اخرین حد باز کردم و خودمو کشیدم کنار..با وحشت نگاش کردم..
@romangram_com