#آرشام_پارت_221

کمی نگام کرد..اخم کمرنگی نشست رو پیشونیش..
--خودم می دونم باید چکار کنم..
-می خوای چکار کنی؟..
--به زودی اون ادمو پیدا می کنم..
با تعجب نگاش کردم..
-واقعا؟..!مگه می دونی کیه؟!..
--من گفتم می دونم؟..
-نه خب..ولی اخه همچین مطمئن حرف زدی که گفتم شاید بشناسیش..
نیم نگاهی به صورتم انداخت .. به طرف در رفت..تو درگاه ایستاد..نگام کرد..
--بعد از استراحت خبرم کن باید باهات حرف بزنم..
سرمو تکون دادم..از اتاق بیرون رفت..
نشستم رو تخت..به حریرش دست کشیدم..چه لطیفه..ادم بیشتر از اینکه مشتاق باشه روش بخوابه دوست داره بشینه و نگاش کنه..
تا حالا نمونه ش رو هیچ کجا ندیده بودم..رو میز عسلی 2تا قاب کنارهم بود با چند بیت شعر از حافظ..
(قاب اول)
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
(قاب دوم)
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
عجیب دوستشون داشتم..این چند بیت بدجور به دلم نشست..قابا رو برگردوندم سر جاشون..گفت می خواد باهام حرف بزنه..با اینکه کنجکاو
بودم حرفاشو بشنوم ولی خب حالمم خوب نبود و باید استراحت می کردم..
تقه ای به در خورد..با (بفرما)ی من در باز شد و خدمتکار سینی به دست وارد اتاق شد..
سینی رو گذاشت رو میز و همونجا ایستاد..بلند شدم رفتم سمتش..نگام به سینی افتاد که به ترتیب یه لیوان شیر و یه ظرف عسل وخرما کنار
هم چیده شده بود و همینطور یه بشقاب پر از میوه که به طرز ه و س انگیز و زیبایی میوه ها پوست گرفته و حلقه شده بودند..
-همه ی اینا رو واسه من اوردی؟..
مطیع سرشو زیر انداخت..
--آقا فرمودن همه شو باید میل کنید..
-آرشام؟..
--بله..
-ولی اینا خیلی زیاده..همون شیر کافی بود..
سرشو بلند کرد..ملتمسانه با لحن ارومی گفت: خانم لطفا هر چی اقا گفتن رو اجرا کنید..وگرنه ایشون از چشم من می بینن..
-چرا از چشم تو؟..!خب اگه این همه رو بخورم که می ترکم..
--ایشون تاکید کردن که باید همه شو بخورین..
نفسمو بیرون دادم..
-خیلی خب..می خورم..فقط اگه دیدیش بگو خوابش می اومد نخورد..
با ترس نگام کرد که اروم و با لبخند اطمینان بخشی گفتم: نگران نباش..

@romangram_com