#آرشام_پارت_220
که اونم خیلی زود گیرم میافته..
خیلی زود..
***************************
«دلارام»
اخیش..انگار از زندون ازاد شدم..
وای همیشه از محیط بیمارستان بیزار بودم..ادم اگه سالمم باشه یه شبو تو بیمارستان بگذرونه کارش تمومه..
داشتم می رفتم تو ساختمون از پشت سر صدای بسته شدن در ماشین آرشام رو شنیدم..هنوز احساس سرگیجه داشتم..
دکتر گفته بود به خاطر احساس خفگی هستش که موقع غرق شدن بهم دست داده و به مرور با مصرف دارو برطرف میشه..
چشمام سیاهی می رفت..دستمو به درگاه گرفتم..مکث کردم..چشمامو بستم و باز کردم..تار می دیدم ولی می تونستم بقیه ی مسیر رو تا تو
اتاقم..اونم طبقه ی بالا طی کنم؟!..
دیگه چکار میشه کرد باید تحمل کنم..دستمو به حصار پله ها گرفتم که یکی بازومو گرفت ونگهم داشت..
--کجا؟..
آرشام بود..با بی حالی برگشتم طرفش و نگاش کردم..
-بالا..تو اتاقم..
فهمید حالم زیاد رو به راه نیست..اخم نداشت ولی فوق العاده جدی بود..دستمو کشید..
--خیلی خب میری تو اتاقت..منتهی نه بالا..
داشت می بردم سمت سالن..
-کجا میری؟..به خدا حالم خوب نیست..بذار استراحت کنم..
--حرف نباشه..
تو دلم نالیدم و خواستم فحشش بدم که دم اخری زبونمو گاز گرفتم..دیگه هر چی فحش و ناسزا بهش دادی تا همینجا بسه دلی خانم..اگه
عاشقی پس چرا مثل عاشقا رفتار نمی کنی؟..
آخه منه سرتق مگه می تونم؟!..
برخلاف تصورم مقصدش سالن نبود..یه در، درست کنار درگاه مهمونخونه قرار داشت که بازش کرد..
دستشو گذاشت پشتم و اروم هدایتم کرد داخل..
--برو تو..
مطیع به حرفش گوش کردم..پشت سرم اومد ..تو درگاه ایستاد..خدمتکار و صدا زد..
منم با کنجکاوی اطرافمو نگاه می کردم..حواسم نبود که آرشام داره با خدمتکار حرف می زنه..
محو زیبایی اتاق شده بودم..یه تخت دو نفره که فلزش چون طلا می درخشید..جنس پارچه ی روتختی از ساتن و حریر کرم شکلاتی بود..مثل
حجله می موند..دور تا دور تخت با حریر طلایی حفاظ شده بود..
وای محشره..تموم دکور اتاق از میز و کمد و میزآینه و عسلی بگیر تا سِت صندلی و راحتی و در و پنجره و پرده ها..همگی تو همین رده از رنگ
بندی قرار داشتن ..طلایی..کرم شکلاتی و سفید..
وای خدا منو یاد اتاق پرنسس ها میندازه..
عجب چیزیه خدا..رنگ دیوارا سفید درخشان بود..واقعا زیر نور لامپای لوستری که از سقف اویزون بود می درخشید..
--چرا ایستادی؟..
من که هنوز تو حال وهوای خودم و این اتاق بودم گیج نگاش کردم وسرمو تکون دادم..
-چکار کنم؟..
حس کردم پی برده که چقدر منگ ِ این اتاقم..لبخند کج ِ همیشگیش نشست کنج لباش و سرشو به نرمی تکون داد..
از کنارم رد شد..رفت سمت پنجره..پرده ها رو کشید..هنوز غروب بود..نور فضای اتاقو روشن کرد..
همونطور که به طرفم می اومد دستاشو برد تو جیباش و گفت: این اتاق میشه گفت یه اتاق ویژه ست..ویژه نه به این خاطر که زیبایی خاصی
داره..علاوه بر اون به این دلیل که برای من.........
ادامه نداد..تموم مدت که حرف می زد انگار حواسش اصلا تو این اتاق نبود..وقتی به خودش اومد جمله ش رو قطع کرد..
کلافه تو موها و پشت گردنش دست کشید ..نگام کرد..بیش از اندازه دلم می خواست بدونم چرا این اتاق این همه براش مهمه؟..و مهم بودنش
رو خیلی راحت می تونستم از لفظ و بیانش درک کنم..
--فردا راه میافتیم..دیگه بیشتر از این نمی تونیم اینجا بمونیم..و امروز تا می تونی استراحت کن..که فردا تو هواپیما دوباره حالت بد نشه..
-من حالم خوبه..یه کم استرحت کنم بهترم میشم..فقط یه سوال..
چشمای درشتشو کمی باریک کرد..
--بپرس..
-اونی که منو هول داد تو اب..به نظرت بهتر نیست در موردش به پلیس بگیم؟..
@romangram_com