#آرشام_پارت_217
به خودم اومدم..بی درنگ از سالن خارج شدم..صدای دلارام بود..شک ندارم که خودش بود..
رو عرشه رو نگاه کردم..نبود..به طرف همونجایی که ایستاده بود دویدم..با وحشت از روی نرده ها خم شدم..موج هایی که روی اب دریا نقش
بسته بود..و همزمان حسی که وجودم رو به اتیش کشید..
از سر وحشت با چشمانی بازتر از حد معمول به دریا زل زده بودم..بدون معطلی کتمو در اوردم..رو عرشه شلوغ شده بود..
ارسلان به طرفم دوید که همزمان با فریاد چند نفر که سعی داشتند جلوم رو بگیرن نفسم رو حبس کردم و شیرجه زدم تو اب..
تاریک بود..نمی دونستم باید چکار کنم..تقریبا زیر اب و توی اون تاریکی هیچ چیز مشخص نبود..
مطمئنم پرت شده..نقش اون موج ها بی دلیل روی اب نیافتاده بود..
اروم اورم داشتم نفس کم می اوردم .. نور کمی به داخل اب افتاد..نور کشتی بود..ظاهرا متوجه شده بودند..
شدت نور خیلی کم بود ولی باید تموم سعیم رو می کردم..وقتی نبود..حواسم رو کامل جمع کردم..نگاهم دقیق اطراف رو می کاوید که یه
چیزی نظرمو جلب کرد..
به طرفش شنا کردم..قفسه ی سینه م می سوخت..به اکسیژن نیاز داشتم..نخواستم که برای ذره ای اکسیژن به روی اب برم..
بی حرکت زیر اب شناور بود..چشمای خاکستریش رو بسته و دستاش به سمت پایین رها شده بود..
با حرص بغلش کردم..اگه زود نمی جنبیدم ممکن بود خودمم در اثر کمبود اکسیژن غرق بشم..به سمت بالا شنا کردم..محکم نگهش داشتم..با
یک جهش سرمو از اب بیرون اوردم و نفس حبس شده م رو به شدت بیرون دادم..
چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم..نگاهش کردم..بیهوش بود..رنگ صورتش مهتابی تر از همیشه بود..
به طرف کشتی شنا کردم..
چند نفر قایق نجات رو به همراه یک نفر که تو قایق بود توسط طناب ضخیمی به سمت پایین هدایت کردند..
************************
با وحشت جسم بی جونش رو کف کشتی خوابوندم..باید یه کاری می کردم..
نبضش رو از روی گردن گرفتم..نمی زد..یا حداقل انقدری کند بود که نشه حسش کرد..تنش سرد بود..
دستامو حلقه وار زیر شکمش بردم..کمی بلندش کردم و گذاشتمش روی زانوهام ..بهش فشار اوردم..باید اب رو از ریه ش خارج می کردم..کمی
اب از دهانش بیرون زد..ولی کافی نبود..
خوابوندمش کف عرشه ..دستامو گذاشتم روی سینه ش و پی در پی با مکث کوتاهی فشار دادم..اینبار ابی از دهانش خارج نشد..تکرار
کردم..فایده نداشت..باید اب رو بیرون می داد تا راه تنفسش باز بشه..
کمی اب از دهانش زد بیرون ..ولی همه ش رو بیرون نمی داد..نبضشو گرفتم تونستم حسش کنم ولی بی نهایت کند می زد..
مردم هیاهو کنان دوره م کرده بودند..می خواستم تمرکز کنم ولی توی اون سرو صدا نمی تونستم..
با خشم سرمو بلند کردم و با صدایی وحشتناک فریاد زدم:د ِ خفه خون بگیرین لعنتیا..
صداها کمتر شد ولی زمزمه ها قطع نشد..نفس نفس می زدم..دستام لرزش محسوسی داشت..
خواستم بهش تنفس مصنوعی بدم که صدای فریاد ناخدا رو شنیدم: رسیدیم اسکله..
و در کسری از ثانیه دلارام رو در اغوش کشیدم و بلند شدم..اگه می خواستم تنفس مصنوعی بدم کم ِ کم تا یک ربع باید این عمل رو ادامه می
دادم..یعنی تا زمانی که تنفسش نرمال بشه..و این یعنی ریسک که اگه جواب نده جونشو از دست می داد..
صدای شایان و ارسلان رو می شنیدم..داشتن دنبالم می اومدن ولی من بی توجه به اونها فقط دنبال راهی می گشتم که بتونم از شر اون کشتی
لعنتی خلاص بشم..
ارسلان _ آرشام کجا می بریش؟..د یه چیزی بگو لعنتی؟..
دلارام رو گذاشتم تو ماشین..از روی خشم سر تا پام به لرزش افتاده بود و توی این موقعیت کنترلی روی خودم نداشتم..
پشت سرم بود..زدم به سیم آخر..به سرعت برگشتم و مشت گره شده م رو تو صورتش فرود اوردم..هر چی دق و دلی داشتم با همین مشت
سرش خالی کردم..
براش غیرمنتظره بود واز این رو نتونست خودشو کنترل کنه و اگه شایان به موقع بازوشو نگرفته بود ارسلان نقش زمین می شد..
با خشونت در ماشین رو باز کردم و نشستم پشت فرمون..با سرعت می روندم..هر از گاهی بر می گشتم و بهش نگاه می کردم..
نمی دونستم کار کی بوده..کسی پرتش کرده؟..خودش افتاده؟..
ولی خودم حدس می زدم دست کسی تو کار باشه..این حسی بود که برای اثباتش به خود دلارام نیاز داشتم..
از اینکه چیزیش بشه.............
کلافه نفسمو بیرون دادم..با خشم مشتمو روی فرمون کوبیدم..
لعنتی..چرا باید اینطور می شد؟..
چرا؟..
چــــرا؟..
*************************
-حالش چطوره؟..
@romangram_com