#آرشام_پارت_216

-به همین اسونی؟..اون چکار کرد؟..
--خیلی دوست داری بدونی؟..
دیدم باز دارم تند میرم ترمز کردم و گفتم: نه خب.. محض کنجکاوی پرسیدم..
سرشو کج کرد و نگام کرد..
--خودتم قبلا گفتی..ولی الان به یقین رسیدم رنگ زنه خوبی نیستی..
گنگ نگاش کردم..
-خب چه ربطی داشت؟..
--مهم نیست..
-الان دیگه میشه بریم؟..حرفامونم که زدیم..
--اره زدیم..ولی هنوز تموم نشده..
با لحن بامزه ای گفتم: خب جناب مهندس تهرانی لطفا بقیه ش رو بذارید واسه وقتی که رسیدیم ویلای شخصیت..
و یه جور خاصی نگام کرد و ازم پرسید: بقیه ی چی رو بذارم واسه وقتی که رسیدیم ویلای شخصیم؟..
نگاهش به قدری واضح بود که سریع گرفتم منظورش چیه..
نزدیک بود به تته پته بیافتم که زود خودمو جمع و جورکردم..ولی صدام کمی می لرزید..
-بقیه حرفاتو دیگه..مگه منظورت همین نبود؟..
--چرا بود..منتهی نه همه ش..
-پس چی؟!..
بازوهامو گرفت..چشماشو باریک کرد..هر چی که بود و نبود از تو همون چشما خوندم..
منظورش به کارای امشبمون بود که بینشون حرفامونم زدیم..
بیشتر از این اگه خودمو می زدم به کوچه ی علی چپ تابلو می شدم..
--خیلی خب..بریم..
دستمو تو دستش گرفت..به طرف در رفت..
چه غیرمنتظره..
-داری کجا میری؟..
--بر می گردیم ویلا..گفتم که..حرفای نیمه تمومه زیادی داریم که باید بزنیم..
خنده م گرفته بود..چقدر عجوله..اره حرف می زنیم..تو گفتی و منم باورکردم..کور خوندی جناب..
باد بدی می اومد..سردم شده بود..کشتی به طرف اسکله حرکت می کرد..پس واقعا داریم بر می گردیم..
--تو همینجا باش نمی خواد بیای تو..من میرم مانتوتو از تو سالن میارم..
-باشه..مرسی..
هیچ کس رو عرشه نبود..رفتم لب کشتی ایستادم..دستامو به نرده های کوتاه گرفتم..کمی خم شدم..نقش ِ سیاهی اسمون ِ شب افتاده بود تو
دریا و از اون فاصله ادم رو به وحشت مینداخت..
حتی نگاه کردن بهش هم دلمو لرزوند..
سرمو بلند کردم..همونطور که به جلو خم شده بودم نگاهم رو به ماه دوختم..چشمامو بستم..نفس عمیق کشیدم..
بادی که از روی اب رد می شد سرمایی رو با خودش به همراه داشت که تا مغز استخونم نفوذ می کرد..تو ساحل گرم بود..ولی اینجا..
نفهمیدم چی شد..فقط دستی رو پشت کمرم حس کردم..اینکه یکی با کف دست محکم زد پشتم و به جلو هولم داد..
قدرتش زیاد نبود..به قدری عملش غیرمنتظره بود که حتی بهم فرصت نداد برگردم وپشت سرمو نگاه کنم..
همزمان با جیغ بلند و گوشخراشی که از ته گلوم خارج شد به داخل اب دریا پرت شدم..انقدر ترسیده بودم که وقتی سردی اب رو حس کردم و
اینکه عین یه تیکه گوشت در اثر شوکه عمیقی که بهم دست داده بود ضعیف و کند دست و پا می زدم و هر لحظه بیشتر حس می کردم که
دارم تو عمق دریا فرو میرم..
حس کردم قفسه ی سینه م از اب پر شده..شنا کردنم خوب نبود..هیچ وقت فرصتشو نداشتم که یاد بگیرم..و حالا..
سرم تیر می کشید..هیچ صدایی نمی شنیدم..چشمام تار و.. تارتر شد..دیدم کامل از بین رفت چون پلکام به نرمی روی هم افتاد و..
دیگه هیچی حس نکردم..
انگار که از همه چیز رها شدم..
سبک و..اروم..
«آرشام»
ارسلان _ یهو کجا غیبتون زد؟..!دلارام کجاست؟!..
--به تو یکی هیچ ربطی نداره..بکش کنار..
خواستم از سالن بیرون برم که صدای جیغ ِ بلند یه دختر در جا میخکوبم کرد..

@romangram_com