#آرشام_پارت_215
پیش شایان که بودم..حتی ارسلان ..این واهمه به راحتی حس می شد ولی آرشام..
قلبم..عشقم..هر چی که نسبت بهش تو دلم داشتم نمی ذاشت ازش بترسم..نمی تونستم با هراس خودمو ازش دور کنم..
آه کشید..عمیق..از ته دل..انگار که از روی درد باشه..یه درد کهنه..صورتشو تو گودی گردنم فرو کرد..
--دلارام..
یکی محکم کوبید به در .. نگاهه جفتمون به همون سمت کشیده شد..آرشام حرکتی نکرد..
به نرمی صورتشو چرخوند و بی مقدمه زیر گردنمو ب و س ی د..
هنوز کامل به خودم نیومده بودم..که با این حرکتش رفتم تو شوک..اخه اینبار نه مست بود نه نیمه هوشیار..
دستامو اوردم بالا و گذاشتم رو شونه های پهنش..
-آرشام..چکار می کنی؟..
سرشو از جلوی صورتم خم کرد و زیر لاله ی گوشم رو با مکث طولانی ب و س ی د..قلبم لرزید..هم قلقلکم اومد و هم تو دلم یه حس خاصی
داشتم..
نخیر انگار واقعا از خود بی خود شده..
نالیدم: در زدن..تو رو خدا بریم..
صورتشو رو به روی صورتم گرفت..نگاهش تا حدودی رو به کم خمار بود..پس این کاراش از روی چیه؟..اگه هنوزمی تونه خودشو کنترل کنه؟..
-چرا بریم؟..اون بیرون هم شایان هست هم ارسلان..اوردمت اینجا تا راحت بتونم باهات حرف بزنم..
-ولی دیدی که در زدن..
--به درک..تمومش کن دلارام..
-اما..
--به دلربا همه چیزو گفتم..
با چشمای گرد شده نگاش کردم..زل زد تو چشمام..همون لبخند کجی که مختص به خودش بود رو لباش خودنمایی می کرد..
خیلی سریع خم شد و یه ب و س ه زیر گردنم نشوند..گره ی شالمو کامل باز کرده بود..
خندیدم..نگام کرد..
-چکار می کنی؟..حقش ِ الان یکی بزنم تو صورتت نه؟..
--نمی دونم..ولی اگه بزنی مطمئن باش اوضاع که تغییر نمی کنه هیچ..شاید بدترم بشه..
-پس چرا منو.. بوسیدی؟..
دستشو بالا اورد..به گونه م کشید..
--چشمای خمار بهت بیشتر میاد..هیچ وقت اونقدر بازشون نکن..
با دهان باز نگاش کردم..
-این حرفت از روی تعریف بود؟..
--تو اینطور فکر کن..
-مگه غیر از اینم میشه فکر کرد؟..
در سکوت فقط نگام کرد..
-ولی کارت درست نبود..
--درست یا غلطش رو من مشخص می کنم..
-خب این خودخواهیت رو نشون میده..
--و من قبولش دارم..
-پس قبول داری که خودخواهی..
سرشو به ارومی تکون داد..
اخه من چطور می تونم بزنم تو صورت آرشام؟!..
شاید کارش درست نباشه..بوسیدناش..بغل کردناش..
ولی صادقانه عاشقشم..نمی تونم اون کاری رو به سرش بیارم که اگه از هر مرد دیگه ای غیر از آرشام سر می زد الان یه سیلی جانانه ازم نوش
جان کرده بود..
اما آرشام فرق داشت..همین تفاوت..همین حس..دستامو بسته بود..نگاهه اتشینم رو خاموش کرده بود..اروم بودم..ولی دلم هنوز بی تاب بود..
لامپ روشن شد..نورش چشممو زد..صورتمو تو سینه ی ستبرش پنهون کردم تا نور مستقیم نخوره تو چشمم..
آرشام کمی به سمت چپ مایل شد..و باز اطرافمون رو تاریکی پر کرد..لامپ رو خاموش کرده بود..سرمو بلند کردم..
تو صورتش نگاه کردم..اونم بی پروا زل زده بود تو چشمای من و نگاهشو نمی گرفت..
-به دلربا چی گفتی؟..
--همونایی رو که باید بهش می گفتم..از خواب بیدارش کردم..از رویایی که داشت برای خودش تصور می کرد اوردمش بیرون..
@romangram_com