#آرشام_پارت_214

-من..من خیال می کردم فقط باهاش دوستی..همین..
چند لحظه سکوت کرد..حس کردم نفساش منظم نیست..
--در حال حاضر شایان فقط..یه اشناست..
با خیال راحت نفسمو بیرون دادم..
-خب پس..می تونی راهنماییم کنی درسته؟..
--چرا من؟..کسی که نمی تونه ارومت کنه..ولی اون دکتر ِ هیچی ندار همه کاری ازش ساخته ست..
ای خدا من تو کاره این مرد موندم اساسی..حالا که من هیچی از فرهاد نمیگم این گیر داده بهش..
-دستام خسته شد..میشه ولش کنی؟..
ولشون نکرد..ولی سُر داد و اوردشون پایین..تو اون فاصله ی کم ..گرمی نفسایی که تو صورتم می خورد..و اون رایحه ی عطر مخصوص..که بوی
تلخ و م د ه و ش کننده ای داشت..
صداش..حضور ملتهب و گرمایی که از کف دستاش به دستا و بعد هم به همه ی وجودم تزریق می کرد..همه و همه.. لحظه به لحظه ..بیشتر
منو از خودم دور می کرد..
صدام کمترین لرزش رو داشت..سعی داشتم بیشتر ازاین نشه..نرم..پراز ارامش..با لحنی که مختص به خودم بود وعاری از شیطنت و مملو از
احساسی که از قلبم سرچشمه می گرفت تو چشمایی که سیاهی نافذش حتی تو این تاریکی هم می تونست به راحتی قلب بی قرارم رو مورد
هدف خودش قرار بده زیر لب زمزمه کردم..
-قبلا هم گفتم من به فرهاد فکر نمی کنم..اونو مثل برادر یا حتی یه دوست قبولش دارم..اینو به خودشم گفتم..نظرمم عوض نمیشه..ولی تو..تو
گفتی یکی هست که ازم مراقبت کنه..می خوام دقیق بدونم اون کیه؟!..
به راحتی فهمیدم تحت تاثیر لحن ارومم قرار گرفته..کمی تو جاش جابه جا شد..این پا و اون پا کرد و باز به حالت قبلش برگشت..
معلوم نبود که اگه دستام ازاد بود ..کاری نمی کردم..
نفسای اون نامنظم بود واسه من بدتر از اون..
ای کاش می شد چند تا نفس عمیق پشت سر هم بکشم ولی نمی تونستم..یا شایدم نمی خواستم..
نمی خواستم که به 2تا نفس عمیق عطر تنش رو از ریه هام بیرون بدم..
صداش ریز شده بود..درست زیر گوشم..سرش رو به گردنم خم شده بود و نگاهه خمار و گر گرفته ی من به سقف تاریک اتاقک بود..
یعنی الان اون بیرون چه خبره؟..در که قفل بود..پس کسی نمی تونست بیاد تو..
--خودت دوست داری اون ادم کی باشه؟..
-مگه دل بخواهه؟!..
--تو فکر کن آره..
-نمی دونم..
--و اگه من باشم؟!..
صورتشو به صورتم چسبوند..اینبار مست نبود..از روی هوشیاری حرف می زد و کاراش صدق این رفتار رو کاملا نشون می داد..
-چرا تو؟..
--چرا من نه؟..
-نگفتم نه..
--پس چی؟..
مکث کردم..
-یعنی تو..مراقبمی؟..
--مراقب..راهنما..و حتی..یه سایه..به نظرت می تونم باشم؟..
بازم مکث کردم..لحنش اروم بود..ولی حرکاتش درست برعکس گفتارش با خشونته خاصی همراه بود..
چشمامو بستم..داشتم دیوونه می شدم..بازوشو از روی کت گرفتم و فشار دادم..
-فکر کنم..بتونی..
--می تونم دلگرمت کنم؟..
-شاید..
--دستام چی؟..ارومت می کنه؟..
-نمی دونم..نمی دونم شاید..
داشت بی تابم می کرد..
حال اونم بدتر از من بود..
هیجان داشتم..اما ترس تو دلم نبود..جایی نبودیم که بترسم..اینجا..بین این همه ادم..درسته از دید همشون پنهونیم ولی..بازم ..پیشش که بودم
ذهنم سمت وحشت کشیده نمی شد..

@romangram_com