#آرشام_پارت_213

برگشتم وبه پشت سرم نگاه کردم..با فاصله ی کمی از من ایستاده بود..
زدم به سیم اخر..چون ارامشی رو تو چشماش دیدم که عذابم داد..
من که دلم خون ِ ..نگاهم سرگردون ِ و به دنبال دستی می گردم که بتونه کمکم کنه..
ارامش کلام و نگاهه آرشام رو که می دیدم ناخداگاه حرص می خوردم..
پوزخند زدم..مثل طلبکارا نگاش کردم..
--اصلا تو این وسط چکاره ی منی؟..چرا شدی فرشته ی عذابم؟..دم به دقیقه این موضوع رو به یادم میاری و بهم حالی می کنی تنهام؟..
یادمه کنار دریا بهم گفتی تنها نیستم..یکی هست که مراقبمه..نپرسیدم کیه ولی الان دارم بهت میگم هر کی که باشه مطمئنم اون ادم تو
نیستی..
شاید خوشت نیاد ولی میگم..میگم تا بدونی که من اونقدرام بی کس وتنها نیستم..هنوز یکی از اعضای خانواده م واسه م مونده..
کسی که اگه نتونه بهم کمک کنه می تونه دلداریم بده..دلگرمم کنه..تو لحظاته سخت دستمو بگیره و ارومم کنه..
کاری که هیچ احدی واسه م نمی کنه..
یکیش توی نامرد..که جلوم قد علم می کنی و میگی شمارش معکوس شروع شده د ِ یالا..چرا معطلی یه کاری کن..
به جاش نمیگی کدوم راهمه و کدوم چاهم..راهنماییم نمی کنی..این همه بهت کمک کردم..نقش معشوقه ت رو بازی کردم وعین یه عروسک
تو دستات چرخیدم..حالا که نوبت به خودت رسیده جا زدی؟..مگه مـ..
جوری فریاد کشید (بسه.. خفه خون بگیر) که حس کردم جفت پرده ی گوشام پاره شد..دستمو گذاشتم رو گوشم و چشمامو بستم..
بعد از چند لحظه اروم دستامو اوردم پایین وهمزمان نگاه گله مندمو تو چشماش دوختم..
اومد تو سینه م که از ترس رفتم عقب..با یه قدم تقریبا بلند خودمو رسوندم به دیوار اتاقک و دستامو کنارم به دیوار سرد و فلزی تکیه دادم..
انگار شدت باد زیاد شده بود که زوزه کشان خودش رو به در اتاقک می کوبید..یه پنجره ی کوچیک دایره ای شکل رو درش نصب بود که به
وضوح نمی شد بیرون رو دید..
همونطور که با خشم منو مورد هدف جملات و نگاهه گر گرفته از عصبانیتش قرار داده بود به طرفم قدم برداشت..
--یکی رو می خوای که دستتو بگیره..
تقریبا به طرفم حمله کرد که جیغ خفیفی کشیدم و خودمو محکمتر به دیوار تکیه دادم..
دستمو تو دستای ملتهبش گرفت..
تو صورتم فریاد زد:انگار بدجور وابسته ت کرده..که با گرفتن دستات ارومت می کنه اره؟..
دستمو جوری فشار داد که صدای «تیریک، تیریک» استخونامو شنیدم..
داد زد: د ِ بنال تا خوردشون نکردم..
-آ..آی آی..ول کن دستمو..شکستیش..
--به درک..بگو..بگو چطوری ارومت می کرد لعنتی؟..وقتی پیشش درد و دل می کردی چطور بهت ارامش می داد؟.. د ِ چرا لال مونی گرفتی،
حرف بزن..
سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم..داشت دستمو خورد می کرد..
-هیچی به خدا..هیچی نبوده..آی ول کن..
فاصله ی بینمون رو پر کرد..اون یکی دستمو هم گرفت..فشار دستشو تا حدی کم کرد ولی پوست دستم هنوز می سوخت و درد رو کاملا حس
می کردم..دستامو برد بالای سرم و به دیوار سرد تکیه داد..
کشتی هر از گاهی تکون ِ ارومی می خورد..ولی شدید نبود..شاید اگه کشتی تفریحی بود الان با تکونای شدیدی رو به رو می شد..
صدای غرش ارشام همزمان شد با خاموش شدن لامپ اتاقک..که اون هم مطمئنا در اثر باد شدیدی بود که من ِ بدبخت رو گرفتاره خودش
کرده بود..
از ترس جیغ کشیدم..خدایا خیلی شانس داشتم الان دیگه اگه چیزی هم اون ته مَه ها واسه م مونده بود در کل به باد رفت..
--چرا ازم توقع داری کمکت کنم؟..چرا می خوای تو این راه دلگرمت کنم؟..چـــرا؟..
عین بلبل به حرف اومدم..
-چون..چون تو..چون فقط تو می تونی کمکم کنی..تو شایان رو بهتر می شناسی..
تاریک بود و من آرشام رو تو هاله ای از تاریکی می دیدم..از اون پنجره ی کوچیک نور کمی که از ماه به داخل می تابید وسط اتاقک رو تا
حدی روشن کرده بود..
که بازتابه اون سایه ای رو صورت آرشام انداخته بود..
صورتشو به صورتم نزدیک کرد..نفسای داغش لاله ی گوشمو می سوزوند..
--همین؟..فقط چون می شناسمش ازم کمک می خوای؟..شاید منم یکی از اونا باشم..یکی از ادمای شایان..
با ترسی امیخته به تعجب نگاهش کردم..نمی دونم اونم منو می دید یا نه ولی با حرفی که زد مخم سوت کشید..
-مگه تو..یکی از ادمای اونی؟!..
--پس تا الان چی فکر می کردی؟..اینکه من با شایان چه رابطه ای دارم؟..

@romangram_com