#آرشام_پارت_212
--نشونت میدم دختره ی لجباز..
خواست دستمو بکشه که نگهش داشتم و اروم جوری که فقط خودش بشنوه تند تند گفتم: وای تو رو خدا آرشام داشتم می اومدم مگه 10
دقیقه شد؟..
مشکوک نگام کرد..هنوز اخماش تو هم بود..
--هر کی رو بتونی رنگ کنی منو نمی تونی..د ِ راه بیافت..
خندیدم..باید ارومش می کردم..
-کی؟..!من؟..!نه بابا من رنگ زدنم خوب نیست..سلیقه ت رو می شناسم واسه همین سراغ ِ تو یکی که اصلا نمیام..
چپ چپ نگام کرد و دستمو کشید..با خنده برگشتم طرف پری که دیدم اونم داره لبخند می زنه..
به آرشام اشاره کردم که سعی داشت منو دنباله خودش ببره و رو به پری هول هولکی گفتم: شرمنده من باید برم..ولی منتظرتما..یادت نره..
سرشو تکون داد..
دنبال آرشام رفتم..برعکس تهدیدایی که کرده بود منو دنبال خودش نمی کشید..پنجه های محکم و مردونه ش لابه لای انگشتای ظریف من
قفل شده بود..
فکر می کردم میره تو سالن..یا همون پشت کشتی ..ولی از اون سمتی که من و پری بودیم رو دور زد و رفت جلوتر..
یه در درست بغل در سالن مهمان بود که تند و تیز بازش کرد..خودمو کشیدم عقب چون تو اتاقک کاملا تاریک بود و نمی دونستم می خواد
چکارکنه..
اما اون خیلی نرم دستشو گذاشت پشت کمرم و..
هولم داد تو..خودشم پشت سرم اومد..
صدای کلید برق و.. بعد هم روشنایی اطرفمون رو پر کرد..
قفل درو زد..
برگشتم طرفش..درست پشت سرم ایستاده بود..دستاشو به حالت جذابی برد زیر کتش و به کمرش زد..
-الان منو اوردی اینجا که چی مثلا؟!..
تو همون حالت نگام می کرد..جلو صورتش بشکن زدم..
-هی با تو بودما..کجایی؟..
پوزخند زد و از کنارم رد شد..به دیوار اتاق تکیه داد..دست به سینه نگام کرد..
نگاهمو یه دور اطراف چرخوندم..چیز خاصی توش نبود..چند تا حلقه ی کلفت طناب..قایق بادی..که 2تا پارو هم کنارش به دیوار تکیه داده
بودن..
با شنیدن صداش نگامو روی صورتش چرخوندم..
--شایان بدجور تو نخت رفته..انگار ارسلانم بدش نمیاد این وسط یه ناخنک به اونی که چشمش عموشو گرفته بزنه..خب شایدم..از یه ناخنک
بیشتر..نظر خودت چیه؟..
-این حرفا واسه چیه؟..شایان چی گفته؟..
--خیلی چیزا..شمارش معکوسش رو از خیلی وقت پیش شروع کرده..چیزی هم تا پایانش نمونده..
با ترس یه قدم بهش نزدیک شدم..
-چی می خوای بگی؟..نکنه شایان حرفی زده؟..می خوای منو بدی بهش؟..پس قول و قرارمون چی میشه؟..
از دیوار فاصله گرفت..
--قول و قرارمون سر جاشه..منتهی پای انتقام جویی ِ تو وسطه..مگه منتظر همچین لحظه ای نبودی؟..
-بودم ولی..الان نه..الان خیلی زوده..
--در هر صورت باید خودتو اماده کنی..دیگه چیزی نمونده..
لرزون پشتمو بهش کردم..اب دهنمو با سر و صدا قورت دادم..
-تو رو خدا تو دیگه به تشویشم دامن نزن..خودم می دونم باید چکار کنم..
--جدا؟..
صداش از فاصله ی نزدیک به گوشم رسید..انگار پشت سرم وایساده بود..برنگشتم..بازوهامو بغل گرفتم..مضطرب بودم..
حرفاش این اضطرابه لعنتی رو به جونم انداخت..فکر اینکه دست تنها بخوام به هدفم برسم..اینکه نمی دونستم با چند نفر طرفم..
اون اول فکر می کردم می تونم از پس همه چیزش بر بیام ولی حالا..
حالا که وارد این بازی شدم می بینم نمی تونم آسون بگیرم..
آسون بگیرم باختم..با یه نفر طرف نیستم..ارسلانم هست..شایان خودش به تنهایی شیطون رو درس میده..حالا که شدن 2تا چطور تنهایی برم
جلو؟..
به کمک ارشام نیاز داشتم..ولی از حرفاش معلومه نمی خواد کاری کنه..از این همه فکر و خیال سرم داشت منفجر می شد..
حالم..حرفام..هیچ کدوم دست خودم نبود..بدجوری بهم فشار اومده بود..
@romangram_com