#آرشام_پارت_210
--چند وقت پیش با کیو بحثم شد..می خواست بره مسافرت اصرار داشت منم باهاش برم..بینمون فقط یه صیغه ی محرمیت خونده شده بود که
بابام رو این حساب اجازه نداد منو ببره..خودمم نمی خواستم ..افتاد رو دنده ی لج و گفت حالا که اینطوره من می خوام پری رو عقد کنم..انقدر
گریه و زاری راه انداختم تا تونستم نظر بابامو برگردونم..
اخه موافق این قضیه بود ..وقتی دید من امادگیشو ندارم به کیو گفت الان فرصته مناسبی نیست و خلاصه دکش کرد..
ولی بازتابش به جونه خودم افتاد..منو به بهانه ی گردش برد بیرون..ولی به جای اینکه برم گردونه خونه ی خودمون منو برد خونه ی خودش..
وقتی رسید نخواستم پیاده شم ولی دستمو کشید و بردتم بالا..هر چی بیشتر باهاش لج می کردم وضع بدتر می شد..
چشماشو بست..لبشو گزید..چونه ش می لرزید..انگار بغض داشت..نگاهه گرفته و نمناکش رو تو چشمام دوخت..
--برام شربت اورد گذاشتم رو میز و دهن نزدم..نشست کنارم..از همه دری حرف زد..اصلا یه جور خاصی شده بود..از شغلش..کارخونه
ش..شرکتش و دم و دستگاش..پدرو مادرش و..
خلاصه از همه چی..به قدری اروم و متین شده بود که دهنم باز موند..بهم گفت از شدت علاقه این کارا رو می کنه..گفت تموم سرسختیاش
واسه همینه..
تعارف کرد شربتمو بخورم که تردید کردم ولی..اون لحظه که اروم شده بود و کاری باهام نداشت تردید رو کنار گذاشتم و..خوردم..
نامزدم بود..کسی که قرار بود همسرم بشه..غریبه نبود که از دستش نخورم..ولی فکرشو نمی کردم برام برنامه چیده باشه..اون پست فطرت برای
رسیدن به من، برای تصاحب کردن ِ من نقشه کشیده بود..
وحشت زده نگاش کردم..اون چیزی که با شنیدن این حرف از دهن پری تو ذهنم تداعی شده بود ازارم می داد..ولی پری از نگام پی برد چی تو
سرم می گذره..
از روی درد پوزخند زد وسرشو تکون داد..
--وقتی بهوش اومدم انگار که هیچ اتفاقی نیافته..ولی یادمم نمی اومد کی خوابم برده..اره.. فکرمی کردم تمومش یه خواب بوده..ولی وقتی اون
عکسا رو دیدم..وقتی خودمو تو اون عکسا ب ره ن ه تو اغوشش دیدم..انگار دنیا رو سرم خراب شد..اون عوضی از این طریق می خواست به
هدفش برسه..
منو تهدید کرد که اگه با عقد موافقت نکنم و بخوام تلاش کنم این نامزدی بهم بخوره اونم خوی خبیث و حیوانیش رو نشونم میده و..ابرومو بر
باد میده..
گفت با پدرم حرف بزنم و راضیش کنم..از ترسم رفتم پیشه دکتر زنان تا معاینه م کنه..می خواستم مطمئن بشم که شدم..اون باهام کاری
نکرده بود فقط می خواست ازم زهرچشم بگیره و اون عکسا رو واسه همین ازم گرفت..
هر روز زنگ می زد یا به بهانه ای می اومد خونمون و تهدیداشو از سر می گرفت..ولی من حرفی نمی زدم..تردید داشتم..از یه طرف اینده م که
تو دستای این نامرد بود و از طرفی..ازش متنفر بودم..
تا اینکه یه روز..
--دلارام..
با شنیدن صداش برگشتم..آرشام پشت سرم ایستاده بود..اما دلربا کنارش نبود..ناخداگاه اخم کردم..
حالا چه وقت اومدن بود؟..بدجور محو حرفای پری شده بودم..
نامرد خیلی راحت منو بین ارسلان و شایان ول کرد و رفت دنباله عشق و حالش..حالام اومده سراغم که چی بشه؟..انگار نه انگار..
از سر کنجکاوی به پری نگاه کرد ..و بعد از اون نگاهش رو من چرخید که منتظر چشم بهش دوخته بودم..
صدای پری منو به خودم اورد..
--دلی ..نمی خوای این اقا رو معرفی کنی؟..هنوزم نمی دونم تو اینجا چکار می کنی؟.!.
لبامو با زبونم تر کردم و جوابشو دادم: ایشون مهندس آرشام تهرانی هستن که ..من براشون کار می کنم..
پری با تعجب نگام کرد..
--کار می کنی؟..!چکاری؟.!.پس..مگه واسه منصوری کار نمی کردی؟!..
خواستم جوابشو بدم که آرشام با همون لحن جدیش پرید وسط مکالمه ی من و پری..عینهو پارازیت عمل می کنه..
--شما منصوری رو می شناسید؟..
--نه از کجا بشناسم؟..فقط می دونم دلی واسه اون کار می کنه..
-کار می کردم..ولی الان مدتیه همه چیز فرق کرده..
آرشام سرشو خم کرد .. زیر گوشم زمزمه کرد: بیا بریم ..باهات کار دارم..
بدون اینکه تغییری تو حالت صدام ایجاد کنم با بداخلاقی گفتم: دارم با دوستم صحبت می کنم..مکالماته عاشقانه ی شما با دلربا خانم تموم
شد؟..
اخماش جمع تر شد ..سعی داشت صداش بالا نره..
--کم چرت و پرت بگو..بهت گفتم بیا بریم..
-منم گفتم الان نمیشه..
دندوناشو روی هم فشرد..با حرص پوزخند زد ونگاهشو به دریا دوخت ولی هنوز به طرف من خم شده بود و صداش زیر گوشم بود..
@romangram_com