#آرشام_پارت_209

--می بینی که تو کشتی هستیم نه تو خونه..
--خب باشیم اشکالش چیه؟..
--مطمئنم خودت می دونی..
نفسشو فوت کرد بیرون و گفت:خیلی خب پس بریم رو عرشه کمی هوا بخوریم..دیدن منظره ی دریا از رو عرشه معرکه ست..
آرشام برگشت ونگاهه کوتاهی به من انداخت که عین برج ِ زهرمار تمرگیده بودم و مثلا داشتم مهمونا رو نگاه می کردم..مثلا خیر سرم می
خواستم نفهمه چه مرگمه..
نگاش کردم..احساس کردم می خواد یه چیزی بگه ولی مگه دلربا خانم مهلت داد؟..نرم بازوشو کشید..
--بریم دیگه آرشام..معطل ِ چی هستی؟..
اره راست میگه..د ِ چرا معطلی؟..برین هوا خوری..کوفت بخورین جا هوا..منم بمیرم از دسته تو راحت شم که اینقدر جوش ِ بیخودی نزنم..
نگاهه بی تفاوتمو که دید همراهش رفت..
خب لعنتی تو که میگی بهش احساس نداری پس مرض داری ردش راه میافتی؟..یه کلام بهش بگو نمی خوایش و خلاص..
یا این وسط داره منو بازی میده و هیچ کدوم از حرفاش راست نیست..یا اینکه حرف ارسلان درسته و اون واقعا از بازی دادن دخترا لذت می
بره..
اَه..این دیگه چه افکاری ِ من دارم؟..!همینو کم داشتم که بشینم این فکرا رو بکنم..
شایان و ارسلان مرتب منو زیر نظر داشتن..ترسیدم اونجا باشم و باز سروکله ی ارسلان یا حتی شایان پیدا بشه..
منم رفتم رو عرشه..نیازی به گشتن نبود..کمی دورتر از من رو به دریا ایستاده بودن..دلربا با لبخند باهاش حرف می زد و آرشام با حرکت سر
حرفاشو تایید می کرد ..و گه گاه دو کلوم حرف تحویلش می داد..
از بس ناخنامو کف دستم فرو کرده بودم و دستم مشت شده بود که جاش کامل مونده بود و گز گز می کرد..
راهمو کج کردم برم اونطرف که از پشت ِ دیواره ی کشتی درست سمت چپ صدای جر و بحثه یه زن و مرد رو شنیدم..
--تو رو خدا دست از سرم بردار..چی از جونم می خوای؟..
--من نامزدتم چرا نمی خوای بفهمی؟..
--می خوام صد سال نباشی..دیگه از دستت خسته شدم می فهمی اینو؟..
--تو همون وقتی که منو قبول کردی متعلق به خودم شدی..پس هر چی میگم وظیفه داری که گوش کنی..
--ذهنت خرابه می فهمی ؟..من هیچ وظیفه ای در قبال ِ تو ندارم..
--حرف ِ مفت نزن پری ..نذار اون روی سگم بالا بیاد..
پری؟..!اره صدای خودش بود..
--تنهام بذار..بذار یه کم تو حال ِ خودم باشم کیومرث..خواهش می کنم ازت..
--خیلی خب..پایین منتظرتم..وای به حالت اگه 5دقیقه بعد اونجا نباشی..
و صدای قدم هاشو شنیدم..بدون معطلی رفتم پشت دیواره..تکیه داده بود بهش و شونه هاش می لرزید..داشت گریه می کرد..
دستمو گذاشتم رو شونه ش..با ترس برگشت..هردو با تعجب به هم نگاه کردیم..اون به چشمای متعجبه من ومن به نگاهه بارونی ِ اون..
--سلام خانم خانما..پری اینجا چکار می کنی؟..
وسط گریه لبخند زد..دستاشو از هم باز کرد وهمدیگرو بغل کردیم..
با شوقی که تو صداش می لرزید گفت: منم باید همین سوالو ازتو بپرسم..تو..اینجا تو کیش..توی این کشتی..
از تو بغلش بیرون اومدم..
--با منصوری اومدی؟..
-نه..
با دستمال ِ تو دستش اشکاشو پاک کرد..
--با کیومرث بحثت شده؟..
-مثل همیشه، چیز ِ جدیدی نیست..بی خیال..بعدا همه چیزو برات میگم..کلی باهات حرف دارم..اول از همه بهم بگو اینجا چکار می
کنی؟..واقعا میگم که از دیدنت هم تعجب کردم و هم خیلی خیلی خوشحال شدم..
به روش لبخند زدم..برگشت و به دریا نگاه کرد..نگاه جفتمون به درخشندگی اب دریا زیر نور ماه بود..
هر وزش ِ تندی که به صورتامون می خورد وجودمون رو مملو از حس آرامش می کرد..
پری_ می دونم رفیقه بی معرفیتم..خیلی وقته ازم خبری نیست..نه زنگی..نه خبر یا نشونی..ولی باور کن تموم مدت گرفتار ِ دردسرای خودم
بودم..
نفسش رو آه مانند بیرون داد..
--خیلی حرفا رو دلمه که گفتنشون تو 3 ، 2دقیقه فایده نداره..زمان زیاد می بره که بخوام این همه حرف تلنبار شده رو دلمو یه دفعه برات
بریزم بیرون..
به طرفم برگشت..چشمای قهوه ایش زیر نور ماه می درخشید..نم اشک رو تو نگاهش دیدم..

@romangram_com