#آرشام_پارت_208
شایدم تا الان شدی..این مسئله نه تنها رو تو، بلکه نسبت به تمومه دخترا صدق می کنه..آرشام به راحتی دخترا رو جذب خودش می کنه و به
همون راحتی به بدترین شکل ممکن بهشون ضربه می زنه..نمی خوام که تو هم طعمه ی یه همچین ادمی بشی..
-بسه تمومش کن..این مزخرفات چیه سر هم می کنی؟..یعنی چی که آرشام دخترا رو جذب ِ خودش می کنه؟..چرا می خوای اونو جلوی من
بد جلوه بدی؟..
--بد جلوه میدم چون آرشام اونی نیست که ظاهرش نشون میده..اون..
--انگار بدجور گرم صحبتین..سر چی بحث می کنید؟..
صدای آرشام بود..سرمو چرخوندم..ارسلان هم کمی خودشو عقب کشید..
یه نگاهه دقیق به سرتا پاش انداختم..مطمئنم ارسلان داره دروغ میگه..آرشام نمی تونه همچین ادمی باشه..درسته ظاهرش خشن ولی
جذابه..درسته اخلاقش خشک و جدی ِ..ولی اینا دلیل نمیشه آرشام یه فریبکار باشه..کسی که با زندگی دخترا بازی می کنه؟..!نــه.. آرشام
همچین ادمی نیست..
ارسلان _ بحث خاصی نبود..داشتیم در مورد مهمونی حرف می زدیم..من دیگه میرم پیش مهمونا..پس فعلا..
از جا بلند شد ..یه نگاهه کوتاه و پر معنا به من انداخت و از کنار آرشام رد شد..
آرشام جاشو پر کرد..خواست حرف بزنه که نگاهش به در سالن ِ کشتی خیره موند..مسیر نگاهشو دنبال کردم..دلربا همراه یه زن و مرد شیک
پوش وارد شدن..
پس تا الان کجا بودن؟..کشتی که خیلی وقته حرکت کرده..
کنجکاوانه رو به آرشام پرسیدم: اون زن و مرد پدر ومادرشن؟..
سرشو تکون داد..اخماش حسابی تو هم بود..
--پدرش،مهندس معینی دو رگه ست..از پدر ایرانی و از مادر آمریکایی..اما همسرش ایرانی الاصل ..ِدلربا تو امریکا به دنیا اومده ولی خب..بعد از
15سال برگشتن ایران ..و بعد از اون 5سال اینجا موندن وباز برگشتن امریکا..
هه..پس بگو..خانم با فرهنگ ِ اونور خودشو عادت داده..واسه همین پدر و مادرش با موندن دلربا تو ویلای ارشام مشکلی نداشتن..میگم وگرنه هر
خانواده ی دیگه ای بود حتما یه عکس العملی،چیزی نشون می داد..
دلربا همراه خانواده ش با روی خوش به طرفمون اومد..هر دو ایستادیم..همگی با هم سلام و علیک کردن و منم با دلربا دست دادم که نگاهه
سردی به سر تا پام انداخت و با غرور روشو برگردوند..
پدرش چهره ی بانمکی داشت..موهای نسبتا بور ولی جو گندمی..پوست سفید..و چشمای عسلی که حتم داشتم دلربا چشماشو از پدرش به ارث
برده..
و مادرش که کمی قد کوتاه ولی خوش اندام بود..صورت گرد و پوست گندمی..موهای شرابی رنگ کرده که با کت و دامن زرشکی پررنگش یه
جورایی ست شده بود..موهاشو تا حد زیادی از شال زرشکیش بیرون گذاشته بود..
و دلربا که دستشو دور بازوی آرشام حلقه کرده بود..
موهاشو فر ریز کرده بود..نیم ِ بیشتر اونها رو از شال قهوه ایش بیرون گذاشته بود..ارایش مات و جذابی رو صورتش داشت که فوق العاده بهش
می اومد..
و یه سارافن تنگ و کوتاهه شیری که بلوز زیرش شکلاتی رنگ بود ..شلوار جین شیری ساق کوتاه و کفشای بندی شکلاتی که بنداش مچ پای
خوش تراشش رو پوشنده بود..
خداییش هیکلش حرف نداره..تیپشم محشره..لوند و تو دل برو هم که هست..دیگه آرشام چرا عاشقش نمیشه رو خودمم توش موندم..
البته ارزو ندارم همچین اتفاقی بیافته..اصلا خدا نکنه همچین روزی رو ببینم..زبونتو گاز بگیر دلارام..نفوس ِ بد نزن..
مهندس معینی_ پسرم ما رو قابل ندونستی یه شام در خدمتت باشیم یا کلا اهل رفت و امد نیستی؟..
--نه مسئله این چیزا نیست..این مدت کمی درگیر بودم..تو یه فرصته مناسب حتما خدمت می رسم..
--خدمت از ماست پسرم..پس فرداشب منتظرت هستیم..شرمنده م این مدت مزاحمت شدیم..
--یه ویلای کوچیک که این حرفا رو نداره..
--لطف داری پسرم..پس، فرداشب دعوت شام رو قبول می کنی؟..
آرشام مکث کرد..دل تو دلم نبود ببینم چی میگه..
--بسیار خب..
پـــــــــوف..قبول کرد..
--عالیه..راستی می خـواستـ..
شایان مهندس معینی رو صدا زد.. اون هم با یه (ببخشید با اجازه) همراهه همسرش رفتن پیش ِ شایان..
دلربا با عشق تو چشمای آرشام زل زده بود و به روش لبخند می زد..منم با استرس اب دهنمو قورت می دادم و نگام رو جفتشون می چرخید..
بی توجه بهشون نشستم ولی نگامو به هیچ وجه از روشون بر نداشتم..
دلربا_ اینجا حوصله م سر رفته بود به بابا گفتم اونا هم باهام اومدن..پشت کشتی بودیم..یه کم باد شدیده ولی حس خوبی داره..راستی ای کاش
می شد اینجا رقصید..نمیشه یه کاریش کنیم؟..
@romangram_com