#آرشام_پارت_207

مستانه خندید..
اگر فقط یه لحظه..فقط یه لحظه ی دیگه همونجا می ایستادم یا گردن این نامرده رذل رو خرد می کردم یا بلایی به سرش می اوردم که به کل
یادش بره دختری به اسم دلارام رو می شناسه یا حتی وجود داره..
************************
«دلارام»
خسته شدم از بس به این و اون نگاه کردم..ظاهرا کشتی حرکت کرده بود..
انگار زن و مرد بدجور قِر تو کمراشون گیر کرده ولی خب مجاز نبود برقصن..شایدم می ترسیدن..
خب رو اب کسی نیست که بخواد بهشون گیر بده..یعنی هست؟..
اره خب لابد رو عرشه کسی رو گذاشتن..
با اون آهنگ زنده که خواننده ش پاپ می خوند و صدای جذابی هم داشت ..و س و س ه شده بودم برقصم..ولی من از اینا بیشتر می
ترسم..پس بی خیال..
--ما رو نمی بینی خوش می گذره خانم خانما؟..
برگشتم طرفش..ارسلان ..که با لبخند خیره شده بود به من..
یه نگاهه سرسری به سرتا پاش انداختم..کت و شلوار دودی وپیراهن سرمه ای،کراواته دودی..خداییش عجب هیکلی داره..قد بلند و چهارشونه با
هیکلی ورزیده..
ولی عمرا به پای آرشام نمی رسید..از این هیکل بادکنکیا بدم میاد..
آرشام همه چیزش تک بود..
پشت چشم نازک کردم..
-بد نمی گذره..
--چه جالب..شرمنده بدون خداحافظی گذاشتم رفتم..
-نیازی به این حرفا نیست..
--امشب با این لباس فوق العاده شدی..
-چون تعریف کردین میگم ممنون..
--و این تعریف رو پای چیز ِخاصی نمی ذاری؟..
-نه..چرا باید اینکارو بکنم؟..
--نمی دونم..اخه من الکی از هر کسی تعریف نمی کنم..
-جدا؟..اما زیاد باورپذیر نیست..
یک قدم جلو اومد و کنارم ایستاد..
--چی باورپذیر نیست خانمی؟..نگاهه من به تو ..یا..
-کلی گفتم..
وازش تا حدی فاصله گرفتم..رفتم رو صندلی کنار دیوار نشستم..اونم عین کش دنبال من راه افتاد و کنارم نشست..
--می دونستی دلربا هم اینجاست؟..
به روی خودم نیاوردم..
-چرا دونستنش باید برام مهم باشه؟..
--گفتم شاید مایل باشی که بدونی..
-خب اشتباه فکر کردین..
--حتما آرشام خوشحال میشه وقتی که بفهمه معشوقه ی واقعیش اینجا توی کشتی حضور داره..
با حرص نگاش کردم..سعی کردم صدام نلرزه..بدجور از دستش عصبی بودم..
-خب اره..ولی محض خاطره دوست نه معشوقه..
--دوست؟..!فکر می کردم قبلا بهت گفتم که..
-بله گفتین..ولی تموم حرفاتون دروغ بود..خود ارشام حقیقت رو بهم گفت..
پوزخند زد..
--لابد گفت من اونو مثل دوست می دونستم و اون سرخود برداشته اشتباه کرده و..از اینجور مزخرفات..اره؟..
تعجب نداشت که می دونه ..شایان عموشه..و پدر دلربا دوست صمیمی ِ شایان..لابد از طریق ِ اون فهمیده..
-بر فرض که همینا رو گفته باشه..شما چرا این وسط انقدر سنگه دلربا رو به سینه می زنی؟..اینکه عاشقه هم باشن یا نباشن چه سودی به حاله
شما داره؟..
کمی به طرفم مایل شد..لحنش یه جورایی بود..ازش می ترسیدم..مخصوصا با اون نگاهه سبز و وحشیش..
--چرا نمی خوای بفهمی دختر؟..نمی خوام از طرف آرشام صدمه ای بهت برسه..اون تعادل نداره..می شناسمش..مطمئنم عاشقش میشی یا

@romangram_com