#آرشام_پارت_206
--حالا که چی آرشام؟..مگه چیزی شده؟..
دندونامو روی هم ساییدم..از میان اونها با حرص وخشونت گفتم: دیگه چی می خواستی بشه؟..دختره هوا برش داشته پاشده اومده ویلای
مجاور..
--عاشقته پسر..تا تنور داغه نونُ بچسبون دیگه چرا دست دست میکنی؟..د یالا..
-لعنتی چرا حالیت نیس چی دارم میگم؟..شایان اون روی منو بالا نیار بگو چرا اینکارو می کنی؟..تو که می دونستی من ازش بیزارم..تموم اون
کارا رو واس خاطره تو کردم ..تو خواستی نزدیکش بشم مگه غیر از اینه؟..
--ردش نمی کنم..نه غیر از این نیست..ولی تو هم بدت نیومده بود..خوب کیف و حالتو کردی..
-ساکت شو شایان..خودت خوب می دونی هیچی بین من و دلربا نبوده و نیست..نمی دونم چی تو گوشش خوندی و مطمئنم با یه مشت حرف ِ
بیخود و بی ربط پرش کردی و فرستادیش طرفه من..
--چرا نمی خوای گوش کنی پسر؟..من کی بد ِ تو رو خواستم؟..تا کی می خوای به این رفتارت ادامه بدی؟..بچسب به همین دختر ولش
نکن..هم از یه خانواده ی تایید شده ست هم خودش تو رو می خواد..دیگه چی از این بهتر؟..معطل ِ چی هستی؟..
-تمومه این گندکاریا واس خاطره تو ..ِاگه تو ازم نخواسته بودی الان این اوضاعه من نبود..وقتی هم که از شرش خلاص شدم تو دستشو گرفتی
اوردیش اینجا؟..نمی دونم الان چی تو سرت می گذره ولی من دیگه راهمو از تو جدا کردم..دیگه خودمم و خودم..دِینَم رو تمام و کمال بهت ادا
کردم پس بکش کنار..
با خشم نگاهم کرد ..چشمانش برق خاصی داشت که اونو رو حسابه عصبانیتش گذاشتم..
--هیچ می فهمی چی میگی؟..تو حالا حالاها به من مدیونی..اینو یادت نره..
-بهتره هر چی برنامه تا الان واسه خودت چیدی رو کنسل کنی..چون بهت گفته بودم تا 10سال باهات می مونم و کمکت می کنم ولی بعد از
اون توافق کردیم هر کی راهه خودشو بره..
--د ِ لامصب چرا الان داری اینو میگی؟..من هنوز باهات کار دارم..
-کار من باهات تموم شده..می دونی که حرفی رو بزنم روش سفت وسخت می مونم..این بحثو بیشتر از این کش نده..در ضمن مگه بهت نگفته
بودم حق نداری حرفی به ارسلان بزنی؟..چرا حقیقتو گذاشتی کف دستش؟..
کلافه دستاشو به کمرش زد ..نفسش رو بیرون داد..
--پاپیچم شد..هی از تو ودلارام می پرسید منم یه چیزایی بهش گفتم..ولی می دونی که ارسلان زرنگه..خودش تا تهشو خوند چه خبره..
-چی بهش گفتی؟..
--دلارام معشوقه ت نیست وخدمتکار شخصیته..
پوزخند زدم..
-تو هم از خدات بود اره؟..اینبار سست عمل کردی شایان..
--ارسلان برادرزاده ی منه..انگار گلوش بدجوری پیشه دلارام گیر کرده..
خندید و با نگاهی خاص ادامه داد: هم خون ِ خودمه..تعجبی نداره که سلیقه ش به عموش رفته..
مشکوک نگاهش کردم..باید می فهمیدم قصدش چیه..
--دلارام رو واسه چی می خوای شایان؟..
--قبلا جوابتو دادم..
-اره ..ولی نه دقیق..الان بهم بگو برای چی می خوای به دستش بیاری؟..
--اوایل فکر می کردم تو هم نسبت به این دختر کشش پیاده می کنی ولی با شناختی که رو تو و اخلاقه خاصت دارم مطمئن شدم اتفاقی
بینتون نمیافته..واسه همین تا الان ساکت موندم و گذاشتم پیشت بمونه..خب در عوض با تو هم کار داشتم..می دونستم رفتارت باهاش از سر ِ
چیه..تو امانت داره خوبی هستی پسر..از این بابت برات خوشحالم..
-طَفره نرو شایان..حرف ِ اصلیتو بزن..دلارامو واسه چی می خوای؟..
نگاهشو چرخوند..به پشت سرم خیره شد که وقتی برگشتم دیدم دلارام کنار ارسلان ایستاده و هر دو گرم صحبت هستند..
دستمو مشت کردم..برگشتم سمت شایان که گفت:این دختر از نظر من زیادی لونده..شاید خودش متوجه نباشه ولی حرکاتش کاملا به دل می
شینه..من زیاد در بند ِ اینجور مسائل نیستم که به عشق و این حرفا توجه کنم..نه بحثش کلا جداست..ولی کششی که به این دختر دارم برام
فرق می کنه..تا حالا این کشش رو به دخترا و زنای دیگه نداشتم..به شدت حس نیاز رو در خودم نسب به دلارام احساس می کنم..
--چرا چرت میگی شایان؟..
--ببینم این چشمای سرخ شده از خشم رو پای چی بذارم؟..
نگاهش مشکوک بود..
-تو فقط جوابه منو بده..
--جوابتو دادم..همه چیزه این دختر واسه منه..میشه معشوقه ی من..سوگلی ِ عمارتم..ولی خب انگار چشم ِ ارسلان بدجور دلارامه منو
گرفته..بلدم چطور ذهنشو منحرف کنم..این دختر فقط متعلق به منه..
راستی یادت نره..شمارش معکوسه من از خیلی وقته پیش شروع شده..چیزی تا پایان این 1ماه نمونده..حواست که هست؟..
@romangram_com