#آرشام_پارت_205

بهم نخوره جلوی چشمامه..
یه دفعه بلند گفت: این بچه بازیا واسه چیه دلارام؟..اگه به موقع ترمز نکرده بودم که الان باید از زیر لاستیکای ماشین می کشیدمت بیرون..
با حرص پوزخند زدم ..بیرونو نگاه کردم..
-ممطئنم اینکارو نمی کردی..میذاشتی همون زیر لاستیکای ماشینت جون بدم..
زد به شونه م تا برگردم و نگاش کنم..در همون حال داد زد: چی میگی تو؟..!هیچ می فهمی؟.!.
نگاش نکردم..
-مهم نیست..حالا که چیزی نشد..گفتی بیا اومدم..
سکوت کرد..بعد از چند لحظه محکم زد رو فرمون و زیر لب گفت: لعنتی..
چند دقیقه به سکوت گذشت..هنوز اخماش تو هم بود..
-راستی دلربا پیداش نیست..
مکث کرد وبا حرص گفت: با خانواده ش میاد..
لبخند حرص دراری به صورت عصبانی و جذابش پاشیدم..
-ا..ِاخه احتمال می دادم با عشقش بیاد..عجیبه ها..نه؟!..
به اوج رسید..لبشو گزید تا داد نزنه..سرشو چرخوند ونگاهه کوتاهی از پنجره به بیرون انداخت..
وای که چقدر حرص می خوره باحال تر میشه..
فقط باید حدمو رعایت کنم چون وقتی زیادتر از حد حرصش بدم اونوقت میافته به جونه خودم..
تا همینقدر که به جلز و ولز بیافته براش بسه..
**************************
رو عرشه که خبری نبود..فقط چند نفر زن و مرد لب کشتی ایستاده بودن و اطرافو تماشا می کردن..
همراه آرشام وارد سالن کشتی شدیم..صدای موزیک زنده فضا رو پر کرده بود..
-کشتی ِ تفریحی ِ؟!..
سنگین جوابمو داد:تفریحی گنجایش ِ این همه مهمون رو داره؟..
پشت چشم نازک کردم..خوبه ازش سوال کردم با سوال جوابمو میده..
شایان همراه ارسلان با لبخندی که رو لبای جفتشون جا خوش کرده بود به طرفمون اومدن..
چون تو کشتی بودیم و محیط جوری نبود که خانما بتونن ازاد باشن همه یا کت و دامن پوشیده بودن یا بلوز های اسین بلند و چسبون با
شلوار جینای ساق کوتاه که مچ پاهای خوش تراششون رو کاملا نمایان می کرد..
باز سر و وضعه من انگار سنگین تره..لابد اگه تو خونه ای جایی این مهمونی برگزار می شد اینارَم در می اوردن مینداختن کنار..اخه انگار بدجور
معذبن..
--سلام..چه عجب ما شماها رو دیدیم..
شایان بود که با ارشام دست داد بعدم نوبت به ارسلان رسید..
شایان با لبخند ِ چندشش دستشو جلوم دراز کرد که من با اخم رومو ازش گرفتم..وقتی از گوشه ی چشم نگاش کردم دیدم نه تنها لبخندش
محو نشده بلکه در کمال پررویی زل زده تو صورتم..
تک سرفه ای کرد و رو به آرشام گفت: پس چرا دیر کردین؟..خواستیم حرکت کنیم گفتم صبر کنن..
آرشام نیم نگاهی به من انداخت و بعد هم جواب شایان رو داد: حالا که کشتی حرکت کرده پس کس ِ دیگه ای نمیاد..
شایان خندید و آروم زد رو شونه ی ارشام..
--چیه منتظره یاری؟..اومده نگران نباش..فکر کنم رو عرشه بود اومدی تو ندیدیش؟..
آرشام اخماش جمع شد..
--باید باهات صحبت کنم
شایان چند لحظه نگاش کرد بعدم سرشو تکون داد..
************************
«آرشام»
به دلارام گفتم این اطراف باشه و اون هم که فهمید می خوام با شایان حرف بزنم قبول کرد..
--خب بگو..چی شده؟..
-این بازیا چیه شایان؟..
--چه بازی ای؟..منظورت چیه؟..
-خودتو نزن به اون راه..می دونم داری یه کارایی می کنی..چرا دلربا رو فرستادی سراغ ِ من؟..
--من نفرستادم..خودش خواست که بیاد، پس اومد..
-تو اونو با خودت اوردی..من نخواستم اینو به تو هم گفته بودم..

@romangram_com