#آرشام_پارت_204
ولی خب می تونست به خدمتکارش بگه..چه می دونم هر کس جز خودش..میگم هنوز آرشام رو نشناختم دروغ نگفتم..هیچ کارش قابل پیش
بینی نیست..
نیم ساعت گذشته بود و تا ساعت 1 ، 7ساعت وقت داشتم..
هنوز داشتم فکر می کردم که برم یا نه..احتمال می دادم امشب دلربا هم تو مهمونی باشه..احتمال که نه مطمئنم هست..نباید بذارم با آرشام
تنها باشه..حالا که می دونستم آرشام دوستش نداره دست منم واسه خیلی کارا بازتر بود..
به صورتم دست کشیدم..یاد سیلی که بهم زد افتادم..دلم نیومد بگم دستت بشکنه ولی نتونستمم فحشش ندم..
با اینکارش حرصمو دراورد..عصبانیم کرد..ولی نتونست قلبمو بشکنه..شاید کارش ازدید من درست نباشه ولی اینکه از روی چه کاری این عمل
ازش سر زد ذهنمو درگیر می کرد..
اینکه تا گفتم فرهاد ایده اله و شاید قبول کردم تحریک شد..هنوز با رفتارهای گاه و بی گاهش اشنا نیستم..
واسه کار امشبش یه کم سنگین رفتار می کنم ولی تا جایی که بدونم لازمه..منم سیاسته خودمو دارم..
حتم داشتم این رفتارهای ضد ونقیضی که ازش سر می زنه به خاطر قلبیه که خودش اعتقاد داره از جنسه سنگه..
می خواد سخت و نفوذ ناپذیر بودنش رو بهم ثابت کنه..می خواد بهم بفهمونه که قلب آرشام از سنگه و نگاهش به سردی آهن..
احساس می کردم خودش هم داره عذاب می کشه..کلافگی هاش رو می بینم..خود درگیری هاش و رفتارهای ضد و نقیضش..اینا همه از ذهن
ناارومش سرچشمه می گیره..
یه زمانی منم همینطور بودم..وقتی که فهمیدم بی کس ترین ادم توی دنیام..ولی وقتی یکی مثل فرهاد شد حامی واز دید خودم برادرم تونستم
به زندگی خودمو عادت بدم..ولی فراموش نکنم..
از روی کار دیشبش فهمیدم دنباله ارامشه..دنباله یه کسی می گرده که ارومش کنه..اومد سراغه من..این می تونه یه نشونه ی مثبت
باشه..نشونه ای که نمی تونم راحت ازش بگذرم..
اگه آرشام رو می خوام باید محکم باشم..کنار نمی کشم..تا وقتی به دستش نیارم عقب نشینی نمی کنم..
من اونو به ارامش می رسونم..وقتی که حس کنه یکی رو داره..یکی که به فکرشه می تونه احساس آرامش کنه..
که خب..منم راهشو بلدم..
به طرف لباس رفتم..اینبار دقیق تر نگاش کردم..یه لباس مجسلی بلند به رنگ نقره ای..که استیناش بلند بود و دنباله ی لباس کمی روی زمین
کشیده می شد..قسمت سر شونه و یقه به کمک حریر که روش سنگ کار شده بود پوشیده بود..و یه شال همرنگ..
باید دست به کار بشم..امشب آرشام رو همراهی می کنم و بهش ثابت می کنم من کیم..کسی که به همین اسونی کنار نمی کشه..
لباس رو پوشیدم..موهامو ازجلو کج شونه زدم..با یه گل سر بزرگ موهامو بالای سرم بستم..رو طره ای از موهای جلوم که کج تو صورتم ریخته
بودم کمی اکلیل نقره ای پاشیدم..خیلی خیلی کم فقط به اندازه ای که درخشش خودشون رو نشون بدن..
یه گیره ی سر نقره ای کوچیک هم سمت دیگه ای از موهام زدم..تو کمد کفش داشتم..یه کفش بندی مشکی که با کیف دستی مشکیم ست
شد..
کمی پنکک و روژگونه زدم و یه سایه ی نقره ای هم پشت چشمم کشیدم..کمی ماتیک صورتی مات و یه برق لبم روش..معرکه شد..
رنگ نقره ای لباس و سایه ی پشت پلکم هارمونی خاصی با رنگ خاکستری چشمام ایجاد کرده بود..
شال رو انداختم رو سرم گوشه هاش رو از زیر موهام رد کردم و اوردم جلو..به حالت کج گره زدم که گره ش بیشتر شبیه به پاپیون نیمه بسته
بود..
همون قسمتی از موهام رو که اکلیل نقره ای زده بودم رو از شال انداختم بیرون..مانتوی مشکیمو گرفتم دستم و از اتاق خارج شدم..بین راه
مانتومو پوشیدم..
به ساعتم نگاه کردم.. 6:55دقیقه..فقط 5دقیقه وقت داشتم..رفتم بیرون ولی پارکینگ پشت باغ بود..دیدمش که تو ماشینش نشسته ..دستاشو
گذاشته بود رو فرمون ولی نگاهش مستقیما رو ساعت مچیش خیره بود..
کلافه از شیشه ی جلو بیرونو نگاه کرد..منم پشت دیوار مخفی شده بودم..با سر انگشتاش رو فرمون ضرب گرفت..
به ساعتم نگاه کردم..دقیقا 7بود..پس چرا حرکت نمی کنه؟..اگه می خواست از در پارکینگ بره بیرون باید از کنار من رد می شد که خب منم
یه جایی پشت دیوار ایستاده بودم که متوجهم نشه..
می خواستم سکته ش بدم..ریسک داشت و بستگی به دست فرمونشم داره..
ماشینو روشن کرد..اخماش حسابی تو هم بود..فرمونو تو دستاش فشرد و حرکت کرد..از قیافه ش کاملا معلوم بود تا چه حد عصبانیه..نزدیک
شد..از پشت دیوار کنده شدم و جلوی در پارکینگ ایستادم فاصله ش باهام کم بود و با دیدنم وحشت زده پاشو محکم روی پدال ترمز فشار داد
..جوری که صدای گوش خراش لاستیکای ماشینش رفت رو مخم .. درست جلوی پاهام ترمزکرد..
اولش با چشمای گرد شده ولی بعد از چند ثانیه با عصبانیت در ماشینشو باز کرد وخواست پیاده شه که مهلتش ندادم و سریع سوار شدم..
نیمخیز شده بود که بیاد پایین با دیدن من برگشت به حالت اولش و درو بست..
ریلکس از گوشه ی چشم نگاش کردم .. چند بار حرف اومد تو دهنشو هی لباشو باز و بسته کرد یه چیزی بهم بگه که هر بار منصرف می شد..
اخرم هیچی نگفت و حرکت کرد..تو دلم قهقهه می زدم..
از صدای نفس نفس زدناش فهمیدم وقتی زده رو ترمز تا چه حد ترسیده..هنوز نگاه وحشت زده ش وقتی که پاشو گذاشت رو ترمز تا ماشین
@romangram_com