#آرشام_پارت_203
روزی هزار بار از کرده ت پشیمون بشی..انگار تو هم هنوز منو نشناختی..
هیچی نگفت..فقط نگام کرد..دستشو از چونه م پایین اورد.. از زور عصبانیت نفس نفس می زد..
خواست از اتاق بره بیرون که تند از تخت پریدم پایین و دستامو به درگاه گرفتم..سینه به سینه ش ایستادم..
خواست منو بزنه کنار نتونست..چسبیده بودم ول نمی کردم..
--برو کنار..
-نمیرم..تا بهم قول ندی بلایی سر فرهاد نمیاری بکشیمم از جام تکون نمی خورم..
شونمو گرفت خواست هولم بده که جیغ کشیدم: به خدا خودمو می کشم اگه کاریش داشته باشی..نمیذارم تنها کسی که برام مونده رو ازم
بگیری..
دستش از حرکت ایستاد..زل زد تو چشمای نمناکم که اسمونش بارونی بود..
با بغض زمزمه کردم: ازت خواهش می کنم کاری باهاش نداشته باش..شایان پدر ومادر و برادرمو ازم گرفت تو فرهادو نگیر..
هیچی نمی گفت ..و اینجوری به تشویشم دامن می زد..
به سبکی یه پر منو زد کنار ..نتونستم بی خیال بشم..دستش رو دستگیره بود که بازوشو گرفتم..با حرص دستشو کشید..دستگیره رو تو مشتش
فشرد..
صداشو بم ولی جدی شنیدم..
--تا وقتی بهش فکر نمی کنی کاریش ندارم..اگه می خوای اسیب نبینه کاری که گفتمو بکن..
-برگشتیم بهش میگم..
پشتش بهم بود ولی سرشو بلند کرد و صورتش به حالت نیم رخ طرفم قرار گرفت..
--همین که گفتم..اگه غیر از این باشه..
-خیلی خب..
مکث کرد..دستگیره رو کشید و از اتاق رفت بیرون..
عجب ادم قُدی ِ..به قدری عصبانی بود که شک نداشتم یه بلایی سر فرهاد میاره..
این مرد چشه؟.!.این رفتاراش از چیه؟!..
بگم عاشقمه که نیست..یه عاشق اینکارا رو می کنه؟..نه والا..
پس چی؟..چرا روی این موضوع این همه حساسیت نشون داد؟..
پشتمو به در تکیه دادم..
تو دلم از خدا خواستم همه چیز رو تا آخرش ختم بخیر کنه..
*********************
و همون روز بود فهمیدم که شایان یه کشتی اجاره کرده تا توش مهمونی بگیره..دلربا رو اون روز دیگه تو ویلا ندیدم..
چند بار با گوشی فرهاد تماس گرفتم ولی هر بار یا خاموش بود یا جواب نمی داد..نگرانش بودم اما خب احتمال می دادم سرش شلوغ باشه..
چون بار اولش نبود..
*********************
کلافه بودم..امشب منم برم یا نه؟..اگه بخوام برم چی بپوشم؟..لباس با خودم نیاورده بودم که تو مهمونی بخوام شرکت کنم..کمد اینجا هم
لباسای توش معمولی بود..
داشتم با خودم حرف می زدم و کلا درگیر بودم که یه تقه به در اتاقم خورد..
امروز فقط به اندازه ی همون چند دقیقه آرشام رو دیدم که بهم گفت شایان ما رو هم دعوت کرده..
نه بهم گفت تو هم بیا و نه اصلا اشاره ای بهش کرد..
در اتاقمو بازکردم..کسی پشت در نبود..وا..اینجا که کسی نیست..
خواستم درو ببندم که نگام به زمین افتاد ..یه بسته پشت در بود..با تعجب برش داشتم بردم تو..گذاشتم رو تخت و بازش کردم..
برق نقره ای که از روی سنگا و پولکاش تو چشمام جهید حیرت زده سرجام موندم..
اوردمش بیرون..جلوی صورتم گرفتم..یه لباس شب با یه طرح خاص..می دونستم چون کشتی ِ و خونه نیست حتما مهمونا هم باید پوشیده
شرکت کنن..
ولی اینکه این لباس رو کی گذاشته پشت در..کار هیچ کس نمی تونست باشه جز آرشام..
با حرص انداختمش رو تخت..یه کاغذ تو جعبه ی لباس بود..برداشتم وبازش کردم..یه یادداشت بود..
«امشب با من میای..این لباس رو می پوشی و راس ساعت 7تو ماشین منتظرت هستم.. 7بشه 7:1دقیقه حرکت می کنم..»
اداشو در اوردم..کاغذو انداختم رو لباس..رفتم پشت پنجره..دیگه داشت شب می شد..مردد برگشتم و به لباس نگاه کردم..
یعنی برم؟..!علاوه بر اون این لباسو بپوشم؟..!لباسی که آرشام برام خریده بود..بدون اینکه حتی نظرمو بپرسه..همه ی کاراش از روی اجبار
بود..چرا هیچ وقت نظر منو نمی خواد؟..چرا انقدر این مرد مغرور و خودخواهه؟..
حدس می زدم به خاطر جریان امروز نخواسته باهام روبه رو بشه..عصر هم اگه مجبور نمی شد نمی اومد بهم خبر بده..
@romangram_com