#آرشام_پارت_202
کنم..
اروم زمزمه کردم: خب..فرهاد یه مرد ایده ال ..ِهیچی ام کم نداره..بهش گفتم عاشقش نیستم ولی اون قول داد کاری کنه نسبت بهش احساس
پیدا کنم..هنوزم مطمئن نیستم چی می خوام..
زل زدم تو چشمای سرگردون و عصبانیش و ادامه دادم: اخه می دونی چیه؟..قلب من مثل تو از سنگ نیست..می تونم احساسه ادمای اطرافمو
درک کنم..به راحتی می فهمم طرف مقابلم چه حسی داره..و من الان مطمئنم فرهاد از ته دل منو می خواد..پس باید جدی روش فکر کنم..به
هر حال حرف یه عمر زندگیه..الکی که نیست..
بدجور زد به سیم اخر..
حرفام تمومش پر معنا بود..حالا که کارام مستقیم جواب نمیده منم از راه فرعی دخل قلب سنگیشو میارم..جوری که نفهمه دلارام چطور اون
دیوار سنگی رو با دستای خودش از بین برده..
می دونستم اگه اراده کنم می تونم هرکاری انجام بدم..فقط باید به خاطرش هدف داشته باشم تا اراده م هم قوی تر بشه..
اون یکی بازومو هم چسبید..نگاهش ترس تو جونم انداخت..تا حالا این جوری ندیده بودمش..اب دهنمو با سر وصدا قورت دادم که صدای
فریادش بلند شد..
--که می خوای روش فکر کنی اره؟..انگار یادت رفته که واسه من کار می کنی..تا وقتی زیر دسته منی بدون اجازه ی من اب هم نمی تونی
بخوری چه برسه بخوای واسه اینده ت تصمیم بگیری..و بلندتر داد زد: فهمیدی احمق؟..
منم طبق معمول زدم به سیم اخر با اینکه ترسیده بودم ولی لرزون داد زدم: نخیر نفهمیدم..من حرفای تو رو هیچ وقت نمی فهمم..تو رئیسه
من نیستی..به هیچ وجه حق نداری واسه زندگیم تصمیم بگیری..
همزمان با فریاد(خفه شو) یه کشیده خوابوند تو صورتم ..علاوه بر اینکه صورتم به راست خم شد خودمم به همون سمت پرت شدم..
پنجه هاشو تو موهام فرو برد و سرمو بلند کرد..خشم وعصبانیت از تو چشماش شعله می کشید..
اشک تو چشمام می جوشید ولی نذاشتم سرازیر بشه..تا حالاش که جلوش محکم بودم بازم همینکارو می کنم..
تقلا نکردم چون تجربه ثابت کرده علاوه بر اینکه نمی تونم از دستش خلاص بشم بدتر به عصبانیتش هم دامن می زنم..
داد زد: انگار حالیت نیست چه خبره؟..هنوز جایگاهه خودتو نمی دونی .. باید نشونت بدم من کیم و تو چه نقشی این وسط داری..
و بلندتر داد زد: می دونی من کیم؟..نه نمی دونی..تو هنوز منو نشناختی..نمی دونی که چکارایی ازم بر میاد ..تو آرشامو نمی شناسی لعنتی..
پرتم کرد عقب..از رو تخت بلند شد..
لبمو گزیدم که یه وقت حرف نزنم یا حتی گریه نکنم..هیچ وقت اینطور عصبانی ندیده بودمش..حتی وقتی درمورد منصوری منو بازخواست می
کرد..
انگار یه آرشام دیگه جلوم ایستاده و داره این حرفا رو می زنه..
مگه چی گفتم؟!..
دوست داشتم از جام بلند شم و برم سینه به سینه ش وایسم و هرچی از دهنم در میاد بارش کنم اخرشم یه کشیده بخوابونم زیر گوشش تا
تلافی همه ی حرفا و کاراش در بیاد..
دم به دقیقه رنگ عوض می کنه..
اخه یعنی چی؟!..
تو اتاق راه می رفت .. کلافه تو موهاش و پشت گردنش دست کشید..
سرشو چرخوند و نگاه سرخش رو تو چشمام انداخت..به طرفم خیز برداشت ..انگشتشو تهدید کنان جلوم گرفت و جوری که از ترس قبض روح
بشم داد زد: اون گوشای کرتو باز کن ببین چی دارم بهت میگم..کاری نکن جنازه ی اون عاشقه دل خسته رو بندازم جلوی پاهات..
و بلندتر داد زد: دلارام با اعصابه من بازی نکن..همین امروز بهش زنگ می زنی و میگی که جوابت منفی ِ..تکلیفشو مشخص می کنی می
فرستی رد کارش..شیر فهم شد یا جور دیگه حالیت کنم؟..
-ولی من نمـ..
--دلارام کاری رو که گفتمو بکن..من ادمی نیستم که بخوام بلوف بزنم..گفتم می کُشم پس می کشمش..انگار خیلی دوست داری جنازه شو از
نزدیک ببینی اره؟..
وحشت زده نگاش کردم..جدی بود..وای خدا این چی داره میگه؟..
-د..دیونه شدی؟..چکار به اون بیچاره داری؟..من که گفتم حسم چیه..
با پای چپش رو تخت زانو زد ..چشماش برق می زد..دیگه ارامش رو توش نمی دیدم..دیگه اون نرمش رو از جانب آرشام حس نمی
کردم..آرشامی که جلوم بود با اون آرشامی که دیده و شناخته بودم فرق داشت..
حالا می فهمم من این مرد رو هنوز نشناختم..آرشام همونطور که حدس زده بودم کاملا مرموز بود..
چونه م رو گرفت تو دستش..فشارش داد..ازاونطرف دندوناشو روی هم سایید جوری که صدای ساییده شدنشون رو منم شنیدم..
--کاری که گفتمو می کنم..منتهی اگه بخوای رو حرفت بمونی..
-مگه فرهاد چکارت کرده که به خونش تشنه ای؟..من دوستش دارم ولی مثل برادر..اون جور دیگه ای برداشت کرده که منم حرفم همینه..
و جدی ادامه دادم: اگه بفهمم بلایی سرش اوردی به خداوندی خدا قسم با نفرتی که تو وجودم نسبت به خودت می ندازی کاری می کنم
@romangram_com