#آرشام_پارت_201
به چیزی که شنیده بودم شک داشتم..منم که کنترلی رو زبونم ندارم..
-یعنی چی؟..!مگه عاشق دلربا نیستی؟!..
اخماش جمع تر شد..
--این مزخرفات چیه که میگی؟..کی همچین حرفی زده؟..
-خودش..همین امروز..
زل زد تو چشمام..
--چی بهت گفت؟..
-اولش از رابطه و اینکه چطور با هم اشنا شدیم پرسید..جوابشو ندادم که بعدش گفت بهت اعتماد داره چون مطمئنه دوستش داری..در ضمن
اینو هم گفت که تو خودت بهش گفتی عاشقشی..
حرفام که تموم شد چند لحظه زل زد تو صورتم بعد هم کشید کنار..نشست رو تخت..منم نشستم..
منتظر بودم یه حرفی بزنه..من که حرفامو زدم..بی کم و کاست..اینجوری می تونستم بفهمم این موضوع حقیقت داره یا نه..
کلافه تو موهاش دست کشید ..دستشو به پیشونیش زد..انگار تو فکره..
به زمین نگاه می کرد که صداش رو شنیدم..
--همچین چیزی بین ما نیست..از کسی هم خرده و برده ندارم..حرفی که هست رو می زنم..دلربا 5سال پیش با خیال اینکه منم بهش
احساس دارم گذاشت و رفت خارج..شاید حس دوستیم رو پای عشق گذاشت..
دختر مغروری که با دلبری هاش همه رو جذب خودش می کرد..رو من تاثیری نداشت..
با این حال دست دوستیش رو رد نکردم..اصراری هم برای موندنش نداشتم ولی تنها یه سوال از جانبه من باعث شد اون اشتباه برداشت کنه..
رفت ولی قبل از رفتنش عشقشو ابراز کرد..و خیلی حرفای دیگه که بهم فهموند چجور عاشقیه..ازاد فکر می کنه و ازاد هم رفتار می کنه..
گفتم که می تونیم دوست باشیم ولی از نظر عشقی کوچکترین اعتقادی بهش ندارم..قبول نکرد و رفت..
و حالا برگشته..به خیاله خودش می تونه منو جذب کنه..ولی من هنوزم سر حرفم هستم..نه به عشق اعتقاد دارم و نه حتی اجازه میدم نزدیکم
بشه..
آرشام تنها هست وتنها هم می مونه..قانونه من همینه..تلاش دلربا مطمئنا بی نتیجه ست..هیچ کس تو قلب سنگی من جا نداره..
نگام کرد..
--کسی نمی تونه قلب آرشام رو نرم کنه..چه دلربا و چه هر دختر دیگه ای که بخواد باشه..برای من همه ی دخترا لنگه ی همن..
مسخ نگاه سرد و کلام سردتر از نگاهش شده بودم..حس که نه مطمئن بودم همه ی حرفاش با معنی بود..
وقتی شروع کرد از دلربا گفت حیرت کردم که داره حقیقت رو به من میگه..ولی وقتی رسید به اخر حرفاش فهمیدم از قصد اینارو میگه تا به
من بفهمونه که..
نمی دونم چرا ولی به جای اینکه ناراحت بشم یه حس دیگه ای بهم دست داد..یه حسی که باعث شد لبخند بزنم..
با دیدن لبخند من تعجب چشماشو پر کرد..
-اتفاقا کار خوبی می کنی..لابد یه چیزی ازشون دیدی که انقدر سر تصمیمت محکمی..من کاری به اعتقادات و چه می دونم تصمیماته شما
ندارم..هر کس یه جوره..همه که مثل هم نیستن..یکی مثل فرهاد عاشق و احساساتی..یکی هم مثل شما از جنس سنگ..
تونستم نظرشو جلب کنم..
اره جونه خودت تو گفتی و منم باور کردم..قلب تو اگه از سنگم باشه دلارام بلده چطور نرمش کنه..
اخم کرد و مشکوک پرسید: فرهاد؟..!نکنه منظورت همون دکتره ست؟..
لبخند می زدم ولی لحنم کاملا جدی بود..
-دقیقا..فرهاد ازم خواستگاری کرده..و الانم منتظر جوابه..
پوزخند زد..یه تای ابروشو داد بالا و سرشو تکون داد..
--جدا؟..جالبه..بذار بقیه ش رو من حدس بزنم..که تو هم جواب منفی دادی و اونم رفت پی کارش..
تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم..
-اره من جواب منفی دادم..ولی فرهاد گفت که منتظره نظرم برگرده..
پوزخندش محو شد..فکش منقبض شد و در حالی که یه کم به طرفم مایل شده بود بلند گفت: وایسا ببینم..نکنه نظرت برگشته؟..
حس کردم از این موضوع خبر داشته..ولی شایدم اشتباه برداشت می کنم..در هر صورت برام جالب بود اینجوری اذیتش کنم..
دستامو تو هم گره زدم و سرمو زیر انداختم..مثل دخترایی که خجالت کشیدن..واسه اینکه تابلو نشم لبخند هم نزدم..
بازومو گرفت..تکونم داد..
--نگام کن وجوابمو بده..
اروم نگامو کشیدم بالا..چشماش سرخ شده بود..
د اخه لامصب اگه این قلب وامونده ت از سنگه چرا در مقابله حرفام عکس العمل نشون میدی؟!..
حالا که فهمیده بودم دلربا رو نمی خواد می تونستم یه کارایی بکنم..می خواستم کار نیمه تمومم رو تموم کنم..اینکه آرشام رو شیفته ی خودم
@romangram_com