#آرشام_پارت_200

اینطور نشون نمی داد..
--بیا بشین..
جلوی در بودم..
-نه همینجا راحتم..فقط بگین که..
--گفتم بیا بشین..
جوری با تحکم جمله ش رو تکرار کرد که زبونم بسته شد و رفتم سمتش..منم لب تخت نشستم ولی با فاصله..
جدی پرسیدم: چی می خواین بگین؟!..
سرشو کج کرد و نگام کرد..اخماشو کشید تو هم و گفت: یه دقیقه رسمی و یه دقیقا خودمونی حرف می زنی..گفتم که عادی باش..
-گفتی.. ولی اون واسه وقتی بود که ارسلان رو داشتیم بازی می دادیم..
--الان هم چیزی تغییر نکرده..من ازت خواستم پس انجامش بده..
پوزخند زدم..دیگه نباید جلوش ساکت باشم..انگار زیادی خودمو ساده جلوه دادم..
-ولی من به خواسته ی کسی توجه نمی کنم..همیشه می بینم خودم چی می خوام همون کارو انجام میدم..
از لحن جدی و محکمم تعجب کرد..تو چشماش خوندم ولی اخماش هنوز تو هم بود..
--تا وقتی که من رئیستم خواسته ت برام مهم نیست..
-این خودخواهانه ترین جمله ای بود که تا حالا شنیدم..رئیسم باشین یا نباشین بازم من سر حرفم هستم..در ضمن منو خواستین اینجا تا این
حرفا رو تحویلم بدین؟!..
خواستم بلند شم که مچمو گرفت..دستمو به تخت فشار داد..شدیدا دردم گرفت ولی فقط اخمامو کشیدم تو هم و دندونامو رو هم فشار دادم تا
ناله نکنم..باید جلوش محکم باشم..باید بفهمه من عروسکش نیستم..
با خشم زیر لب غرید: بتمرگ سر جات شر و ورم تحویل ِ من نده..
حرصم گرفت..زل زدم تو چشمای خوشگلش که لامصب ادمو مسخ می کرد..ولی لحنم کاملا جدی بود..
-اینکه حرف حق جلو چشمای شما شر و ور به حساب میاد مشکله خودتونه نه من..حرفی دارین بزنین باید برم..
--چیه.. دور برداشتی؟..تا گفتم برگردیم ازادی فکر کردی خبریه اره؟..
و فشار دستشو بیشتر کرد..صدای ناله م رو تو گلو خفه کردم..
-به تو ربطی نداره..دستمو ول کن..
دستمو اورد بالا و با اون یکی دستش هولم داد عقب..حرکتش کاملا پیش بینی نشده بود..پرت شدم عقب که پشتم به تاج بالای تخت خورد..
دردم نگرفت..ولی دستمو هنوز ول نکرده بود..
خیز برداشت سمتم که قلبم در جا ایستاد و بعد از چند لحظه باز شروع به تپیدن کرد..
معلوم نیست چه مرگشه..چرا همچین می کنه؟..
جوری روم خیمه زد که خودمو کشیدم پایین و تقریبا افتادم رو تخت..بوی عطرش بینیم رو نوازش داد..از این همه نزدیکی نمی دونم چرا ولی
بغضم گرفت..نخواستم که بفهمه .. بنابراین به سختی بغضمو قورت دادم..
صورتشو اورد پایین..نگاهش یه جوری بود..اتیشم می زد..چشماشو خمار کرد و با تحکم گفت: می دونی چیت بیشتر از همه جلب توجه می
کنه؟!..
سکوت کردم و جوابم فقط نگاهه خیره ام تو چشماش بود..
لباشو به گوشم نزدیک کرد..
--در عین حال که می ترسی ولی گستاخی..بی پروا بودنت رو حفظ می کنی..حتی اگه بدونی تو دستای طرف مقابلت یه اسلحه ست ولی بازم
به رفتارت ادامه میدی..
داشتم کم کم در برابر اغوشی که با یک جهش متعلق به من می شد و اون گرمایی که بینمون بیداد می کرد می باختم که زود خودمو جمع و
جورکردم..
دستامو زدم تخت سینه ش که یه کم ازم فاصله گرفت..
با اخم زل زدم تو چشماش و گفتم: برام مهم نیست که در موردم چی فکر می کنی..ولی بهتره اینو بدونی من کسی نیستم که به راحتی بازیچه
ی دست ِ این و اون بشه..حالا هم بکش کنار ممکنه از نظر عشقی واسه ت بد تموم بشه..
پوزخند زد..
--چطور؟..!تهدید می کنی؟!..
-هر چی..ولی عشقت یه دفعه سر برسه و ما رو تو این وضعیت ببینه ممکنه اینبار بره و دیگه هم پشت سرشو نگاه نکنه..همیشه که ادم شانس
نمیاره..
اون فاصله ی کم رو تا حدی پر کرد ولی هنوز روم خیمه زده بود..
با یه جور حرصه خاصی که تو صداش بود در حالی که همه ی اجزای صورتمو از نظر می گذروند گفت: بهتر..حوصله ی یه دردسر تازه رو
ندارم..

@romangram_com