#آرشام_پارت_199
--نه..یعنی ازش نپرسیدم..
-پس ازش بپرس..خودش بگه بهتره..
یه تای ابروشو داد بالا و با تعجب نگام کرد..
--باشه..زیادم مهم نیست..روش حساس نیستم..
-روی کی؟!..
با عشق زمزمه کرد: آرشام..بهش اطمینان دارم..می دونم که عاشقمه..
فنجونو تو دستم فشار دادم..باید اروم باشم ولی نیستم..
-خودش بهت گفت؟!..
نه می تونستم و نه حتی می خواستم که باهاش رسمی صحبت کنم..وقتی اون این همه راحته من چرا خودمو بگیرم؟..
سرشو تکون داد و لبخند زد..
--آره..وگرنه این همه ازش مطمئن نبودم..
کم مونده بود فنجون تو دستم منفجر بشه..
نامرد..
بی وجدان..
منو ندیدی؟..!جلوت بودم..عاشقت بودم..
ای بگم چطور بشی آرشام که دلمم نمیاد..چرا با من اینکارو می کنی لعنتی؟!..
فنجونو گذاشتم رو میز..از بس فشارش دادم دستم قرمز شد.. 2تا لقمه بیشتر نخورده بودم..دیگه راه گلوم بسته شد..
انقدر با اطمینان گفت (خودش بهم گفته دوستم داره) که دیگه جای شک و شبهه ای باقی نمی ذاشت..
یعنی واقعا آرشام بهش ابراز عشق کرده؟!..
لابد کرده دیگه..وگرنه چرا دلربا باید دروغ بگه؟!..
رفتار آرشام هم که باهاش خوبه..
خاک تو سر ِ من کنن که با اتفاق دیشب فکر کردم نسبت بهم بی میل نیست..فکر کردم وقتی بهم گفت پیشت ارامش دارم یعنی..
پــووووووف..چه خیاله خامی..
خواستم از پشت میز بلند شم که صداش از پشت سر درجا خشکم کرد..طرف صحبتش دلربا بود..
--فکر کردم تا الان رفتی..
دلربا با لبخند نیم نگاهی به من انداخت بعدم بلند شد و به طرف آرشام رفت..دستشو گرفت و زل زد تو چشماش..
یعنی آرشام این همه طنازی و دلبری از این دختر دیده که عاشقش شده؟!..
--صبر کردم برگردی ویلا..وقتی بیدار شدم دیدم نیستی..سرمم درد می کرد..یه فنجون قهوه خوردم ولی بازم اروم نشدم..الان بهترم..
آرشام سرشو تکون داد و دستشو از تو دست دلربا بیرون کشید..به من نگاه کرد که منم سرمو انداختم پایین و وانمود کردم دارم صبحونه مو
می خورم..ولی کوفت بخورم بهتره..
بلدم باهات چکار کنم..مرتیکه ی مغرور فقط بلده واسه من خودشو بگیره..اونوقت واسه این خانم فاز عاشقانه در می کنه..دیشبم دید عشقش
مست و خوابه اومد سر وقته من..عوضی..
تو دلم جوابه خودمو دادم: خب شاید اونجوریا هم نباشه..تو که رفتارشو می بینی چرا اینو میگی دلارام؟..اگه عاشقه دلرباست پس چرا انقدر
سرده؟..
نمی دونم..دیگه دارم دیوونه میشم..خودمم گیج شدم..لااقل یه کوچولو احساس هم از خودش بروز نمیده تا من بفهمم یه چیزی بارشه..ادم به
این بی بخاری به عمرم ندیدم..
--دلارام..
با شنیدن صداش سرمو با تعجب بلند کردم..رو به روم اونطرف میز ایستاده بود..دلربا هم کنارش بود..
-بله..
--بیا تو اتاقم..باید باهات حرف بزنم..
منتظرجوابم نشد و از سالن بیرون رفت..
دلربا نگاه خمارشو از در سالن گرفت و به من دوخت..
بی توجه بهش از پشت میز بلند شدم..
اگه شیدا بود با اون صدای جیغ جیغوش ویلا رو، رو سر منو آرشام خراب می کرد..ولی دلربا انگار با سیاست تر از این حرفاست..
***************************
-چیزی شده؟!..
لب تخت نشست..نگاهشو به من دوخت..وقتی دیشب از خودم روندمش توقع داشتم الان بهم محل نده..ولی رفتارش مثل همیشه بود..
شایدم نمی خواد موضوعه دیشب رو پیش بکشه..چون مطمئنا اونقدرام مست نبوده که بخواد فراموش کنه..دیشب تو حیاط که قدم می زد
@romangram_com