#آرشام_پارت_198

اخماشو کشید تو هم..نگاهش دیگه ارامش چند لحظه پیش رو نداشت..انگار باز تو قالب اصلیش فرو رفته بود..
تقریبا پرتم کرد کنار و از روی تخت بلند شد..دیگه نگام نکرد..دوست داشتم داد بزنم بگم نرو..بمون..نرو پیش دلربا..
ولی اینبار تموم سعیمو کردم تا بتونم جلوی زبونمو بگیرم..رفت..با شنیدن صدای در قلبم لرزید..
خواستم بره چون طاقتشو نداشتم بمونه..چون با هر نگاهش بی تاب تر می شدم..نخواستم بمونه و خلافه میلم بیرونش کردم..پشیمون بودم ولی
باید اینکارو می کردم..اون نباید با من مثل ِ یه عروسک رفتار کنه..دیگه نمی خواستم ازم سواستفاده بشه..تا همینجاش بس بود..
ولی داشتم میمردم..عین شبگردا رفتم تو بالکن..باید می دیدم تو اتاقش چه خبره..خودمو رسوندم به بالکن اتاقش..
بین بالکن اتاق من واتاق ارشام به نرده ی اهنی بود که ازش رد شدم..از پشت شیشه تو اتاقو نگاه کردم..نور اباژور فضا رو روشن کرده بود..دلربا
غرق خواب با همون لباس افتاده بود رو تخت..پس لباسه هنوز تو تنشه.. آرشام تو اتاق نبود..
ترسیدم یه وقت بی هوا برگرده تو اتاقم و ببینه نیستم..سریع خودمو رسوندم تو اتاقم..ولی اروم و قرار نداشتم..می خواستم بدونم کجاست..
واسه همین از اتاق رفتم بیرون..
به همه جا سرک کشیدم تا اینکه تو باغ دیدمش..دستشو برده بود تو جیبش و زیر درختا قدم می زد..چراغای باغ روشن بود..نسیم ارومی وزید
و به صورتم خورد ..باعث شد حال خوبی بهم دست بده..
سایه به سایه دنبالش قدم برداشتم..به شدت تو خودش فرو رفته بود که نفهمید یه دیوونه ی عاشق دیوونه وار افتاده دنبالش و داره نگاهش می
کنه..
با نوک کفش به زمین و چمنای زیر درخت ضربه می زد..گاهی هم نگاهشو به اسمون شب می دوخت و مهتابی که عکسش تو چشمای ارشام
افتاده بود..
وقتی صورتشو به طرفم برگردوند پشت یکی از درختا مخفی شدم.. نگاهش به اسمون افتاد..و این نقش زیبا و شفاف رو تو درخشندگی
چشماش دیدم..
خدایا هر لحظه که می گذره بیشتر عاشقش میشم..
کاری کن بهش برسم..
کاری کن اونم عاشقم بشه..
خدایا چی میشه یه معجره رخ بده؟..
می دونم عاشق شدن این مرد در حد معجزه ست..ولی فقط تو می تونی..
نذار حالا که برای اولین بار عشق رو تجربه کردم طعم تلخ شکست رو بچشم..
تو موقعیتی که حواسش نبود خودمو رسوندم به ساختمون و یک راست رفتم تو اتاقم..ولی تا خود صبح تو باغ قدم زد و منم پا به پاش با نگاهه
سرگردونم از پشت پنجره همراهیش کردم..
************************
روز بعد از طرف شایان پیغام رسید که یه کشتی تفریحی اجاره کرده و توش یه مهمونی کوچیک ترتیب داده..همه رو هم دعوت کرده بود..
نمی دونستم منم می تونم باهاش برم یا نه..
به هرحال الان دیگه همه می دونن من نسبتی با آرشام ندارم مهمتر از همه ارسلان و شایان ..از طرفی چون مهمونی از طرف شایان بود
خودمم تردید داشتم..نمی دونم یه جورایی انگار دودل بودم..
هم می خواستم که برم و ببینم چه خبره و خب دلم به آرشام گرم بود که همراهمه و نمیذاره شایان کاری بکنه..
و از طرفی دوست نداشتم تو مهمونیه اون کفتاره پیر شرکت کنم..ازش می ترسیدم..از چنین ادمی بایدم ترسید..
کسی که جون ادما براش کوچکترین اهمیتی نداره و گرگ صفته..کسی که حیا و نجابته یه زن شوهردار رو به راحتی ازش می گیره..از این ادم
باید ترسید و دوری کرد..
و منتظر بودم ببینم آرشام چی میگه..اینکه باهاش برم یا نه..حالا که دودلم یکی تو انتخاب کمکم کنه خیلی بهتره..
پشت پنجره ی اتاقم نشسته بودم و از همونجا منظره ی باغ رو تماشا می کردم..
دیشب که هیچی نخورده بودم الانم از زور گرسنگی رو به موتم..
آرشام خیلی وقته از ویلا زده بیرون و الان می تونستم برم پایین یه چیزی بخورم..دیگه نمی تونستم طاقت بیارم..
فکر نمی کردم دلربا هم پایین باشه..تو سالن پشت میز نشسته بود و صبحونه ش رو می خورد..
با دیدن من لبخند کمرنگی نشست رو لباش و سرشو تکون داد که یعنی سلام..منم مثل خودش فقط سرمو تکون دادم..
پشت میز نشستم..خدمتکار صبحونه مو حاضر کرد..حینی که اروم مشغول بودم صدای دلربا رو شنیدم..
--خیلی وقته با آرشام دوستی؟..
-نه خیلی..
--چطور آشنا شدین؟..
لقمه م رو جلوی دهنم نگه داشتم..نگاش کردم..از چشماش درصد بالای کنجکاویش رو خوندم..
لقمه رو گذاشتم دهنم و جویدم..یه قلوپ از چاییم خوردم و جوابشو دادم..
-مگه خودش نگفته؟..

@romangram_com