#آرشام_پارت_197

-به من چه که اروم نشدی..عجب گیری کردما..پاشو برو دلی جونت ارومت کنه..منو سننه..
رو پهلو خوابید و یه جور خاصی نگام کرد..اروم زمزمه کرد:نگران نباش.. الانم پیشِشَم..
با تعجب گفتم: پیش ِ کی؟!..
--دلی..
از این حرفش گر گرفتم..دمای بدنم هر لحظه بالاتر می رفت..
-منظور من ..دلربا بود..
--منظور منم دلارام بود..
-ولی دلربا به مزاج ِ تو سازگارتره..
یه لبخند کج نشست رو لباش که صد برابر جذابترش کرد..
-فعلا دل آرام به کار من بیشتر میاد..
حرصم گرفت..
-عجب رویی داری تو..حال وحولتو با دلربا جونت کردی حالا اومدی دنبال ارامشش؟..
--من با کسی حال و حول نکردم..طبق معمول دچار توهم شدی..
بهش اشاره کردم..
-کاملا مشخصه..حاضرم شرط ببندم الان رو تختت گرفته خوابیده اونم به بدترین شکل ممکن..
منظورم برهنه بود که خودش گرفت چی میگم..چشماش خمار شده بود..باز به پشت خوابید..انگار عین خیالش نیست من چی میگم..
--اون رو تخته من باشه یا نباشه..مهم اینه که من اینجام..
زل زد تو چشمام و ادامه داد: پیش دلارام..نه دلربا..
-منظورت چیه؟!..
--تو چرا هر حرف ِ منو به منظور می گیری؟..
-چون با منظور حرف می زنی..
بی هوا دستمو گرفت کشید طرف خودش..افتادم تو بغلش ..با حرص خواستم بیام بیرون نذاشت و از روی خشونت حلقه ی دستاش دورم تنگ
تر شد..
--ولم کن دیوونه..
--چرا؟..از دیوونه ها می ترسی؟..
-من از هیچ کس نمی ترسم..
--چرا؟!..
-چرا چی؟!..
--چرا با بقیه فرق داری؟.!.چرا همیشه حاضر جوابی و با اینکه به راحتی میشه ترس رو تو چشمات دید ولی بازم گستاخی؟!..
تقلا کردم..ول کن نبود..
-نمی دونم..همیشه همین بودم..حالا ولم کن..
دست چپش کمرمو گرفته بود ..دست راستشو اورد بالاتر و گذاشت پشت گردنم..
دست از تقلا برداشتم..زل زدم تو چشماش که یه شیفتگی خاصی رو توش دیدم..
با خشونت سرمو اورد پایین..لال شده بودم..فقط نگاش می کردم..دست و پام یخ بسته بود ولی تنم کوره ی آتیش بود..
آرشام یه تیشرت مشکی تنش بود که رو سینه ش طرح های خاکستری داشت..منم یه بلوز استین کوتاه آبی تنم کرده بودم با یه شلوار کتان
مشکی..
موهام موج مانند از روی شونه م ریخت تو صورتش..سرمو تکون دادم تا موهامو بزنم کنار ولی نذاشت..سرمو نگه داشت و موهامو بو کشید..بعد
از یه مکث نسبتا طولانی به نرمی موهامو کنار زد و نگاه خمارش رو تو چشمام دوخت..
عشق وصف حال رابطه ی ما نبود..من عاشقش بودم ولی اون نه..اون منو به عنوان یه وسیله واسه رسیدن به اهدافش می خواست..
صدام می لرزید..
-میشه بری؟..
خمار زمزمه کرد: کجا؟!..
-تو اتاقه خودت..
--پیش دلربا؟..
اب دهنمو قورت دادم..ای کاش لال می شدم ولی گفتم: اره..فقط برو..
چند لحظه زل زد تو صورتم..میدونستم هنوز حالت مستی رو داره..منتهی خودش انکار می کرد..اون همه شرابی که خودم با چشمای خودم
دیدم خورد حتم داشتم تا فردا اثرش نمی پره..هر چقدرم اب سرد بزنه به سر وصورتش..
ولی خب تاثیرش تا حدی کمتر شده بود..

@romangram_com