#آرشام_پارت_195
کامل می افتاد بیرون و به رخ آرشام می کشید..اخمای ارشام جمع شد..
نم اشک نشست تو چشمام..حدس می زدم می خواد چه اتفاقی بیافته..
دلربا به طرف سیستم پخشی که رو به روی تخت آرشام بود رفت..یادمه قبلا اینجا نبود..پس..
صدای موزیک عربی تو اتاق پخش شد..ارشام محو دلربا شده بود و اونم با لبخند تو چشمای ارشام نگاه می کرد..
شروع کرد به رقصیدن..ماهرانه کمرش رو لرزوند..با هر لرزش کمر دلربا و نگاهه خیره ی ارشام قلبم صد تیکه می شد..
خواستم چشمامو ببندم ولی نتونستم..میخواستم ببینم..ببینم ارشام چکار می کنه..ببینم داره چه به روزم میاره..
دلربا به حالت رقص به طرف ارشام رفت که آرشام از روی تخت بلند شد وایستاد..رفت سمت پخش ولی بین راه دلربا نگهش داشت..دورش
چرخید و پشتش ایستاد..شونه ش رو به حالت رقص به شونه ی آرشام کشید و دستاشو باز کرد..چرخید و رفت وسط اتاق..
آرشام رفت سمت یکی از کمدا و درشو باز کرد..یه قفسه پر از مشروب..به واسطه ی منصوری و اینکه از مهموناش پذیرایی می کردم یک به
یکشون رو می شناختم..یه شیشه اورد بیرون..یه لیوان پایه دار از زیر قفسه برداشت..
دلربا با لوندی لیوان شراب رو از دست آرشام گرفت..ازش خورد..نگاهش تو چشمای آرشام قفل شده بود..لیوانو برد سمت لبای ارشام و اونم تا
تهشو سر کشید..
لیوانو از دست دلربا کشید..پشت سر هم می خورد..داشت مست می کرد..نه خدایا همینو کم داشتم..مست کنه تمومه..دلربا مست..آرشام
مست..هر دو تنها تو یه اتاق..خدایا چه خاکی تو سرم بریزم؟..
دیگه کارم به هق هق رسیده بود..خدایا امشب به صبح برسه من می میرم..اونوقت باید ارشامو تو قلبم بکشم..این عشقو از بین ببرم..نمی تونم
خدا..نذار بیچاره بشم..
دلربا هنوز براش می رقصید..آرشام پشت سر هم می خورد و با چشمای خمار محو اندام دلربا شده بود..اندام ش ه و ت انگیزی که تو اون لباس
قرمز و موقعیتی که توش بودن صد چندان ت ح ر ی ک کننده شده بود..
چشمای دلربا خمار شده بود..اونم هر بار از لیوان آرشام می خورد..حرکاتش شل شده بود و عشوه هاش بیشتر شد ..قهقهه می زد..مست شده
بود..
آرشام شیشه ی شراب و لیوانشو گذاشت رو میز.. تلو تلو می خورد..افتاد رو تخت..صدای آهنگ تو سرم بود..
دلربا مستانه خندید و چرخید..لب تخت که رسید خودشو پرت کرد رو آرشام و.....نزدیک بود جیغ بکشم که جلوی دهنمو گرفتم..پشتمو
بهشون کردم تا نبینم که چطور دستای ارشام دور کمر دلربا حلقه شد..
تحمل نکردم..به سختی پریدم تو بالکن اتاقم و رفتم تو..داشتم اتیش می گرفتم..خودمو پرت کردم رو تخت و از ته دل زار زدم..مشتای ظریف و
کم جونمو می زدم رو تخت و می نالیدم..قلبم درد می کرد..شکسته بود..نابودم کردی آرشام..بدبخت شدم لعنتی..
همه چی تموم شد..دیگه تا فردا زنده نمی مونم..بهش که فکر می کردم اتیش می گرفتم..اینکه الان دارن با هم..
خدایـــا نــــــه..انقدر گریه کردم که چشمام می سوخت..اتاق تاریک بود..بالشت از اشکای من خیس شده بود..
نمی دونم چقدر گذشته بود که حس کردم یکی در اتاقو باز کرد..سرمو از رو بالشت بلند کردم..سایه ی یه مرد افتاده بود رو دیوار..
از پنجره نور کمی افتاده بود تو اتاق و همون روشنش می کرد..ولی اونقدر زیاد نبود که بتونم تشخیص بدم این مرد کیه..
ارسلان که دیگه تو ویلا نیست..هیچ مردی هم جز آرشام تو ساختمون نیست اونا هم که..بغضم گرفت..
صدام در نمی اومد..انقدر گریه کرده بودم که اگرم می خواستم حرف بزنم صدام نا مفهوم به گوشش می رسید..
تو نور که ایستاد دیدمش..وای خـــــدا..آرشام بود..اون..مگه الان..با..
با دهان باز زل زده بودم بهش..انگاریه روح وسط اتاقم وایساده..سریع آباژور کنار تختمو روشن کردم..موها و صورتش خیس بود..چشماش سرخ
شده بود..چشماش اروم نبود..طوفانی هم نبود..گرفته بود..
از موهاش قطرات اب به روی صورتش می چکید..نگاهش به من یه جوری بود..انگارهم منو می دید هم نمی دید..مثل ادمایی که تو خواب راه
میرن..گیج و منگ بود..
رو تخت نیمخیز شده بودم..کنارم نشست..از حضورش اون هم کنارم به قدری شوکه شده بودم که دست و پام سِر شد..
خواستم تو جا بشینم..ولی دستشو گذاشت تخت سینه م..با ترس نگاش کردم..حالت صورتش بر عکس همیشه یه معصومیته خاصی
داشت..اخماش تو هم بود ولی صورتش مثل همیشه نبود..
اروم زمزمه کردم: چیزی شده؟!..
جوابمو نداد..روم خم شد و چشمای منم از اونطرف بازتر شد..سرشو گذاشت رو سینه م..کاملا کنارم دراز کشید..خشکم زد..سر آرشام رو سینه م
بود..موهای خیسش و..حالته عجیبه صورتش..
تکون خوردم که عکس العمل نشون داد..دستشو انداخت رومو و بازومو گرفت..
--تکون نخور..
-ولی..تو مستی..
--نیستم..
-هستی..خود .....ِیعنی از حالتت معلومه مستی..
با خشونت سرشو به قفسه ی سینه م فشار داد..
@romangram_com