#آرشام_پارت_194

ولی نبود..با دیدن اتاق خالی قلبم فرو ریخت..ولی پا پس نکشیدم..رفتم تو..درو بستم..به طرف تختش قدم برداشتم..روش نشستم..دستامو
گذاشتم روی روتختیش و..
دستامو سُر دادم..رو شکم خوابیدم و صورتمو تو تختش فرو بردم..نفس عمیق کشیدم..بالتشو بو کشیدم..بوی عطر همیشگیش رو می داد..لبخند
زدم..چشمامو بستم و دوباره بو کشیدم..نفسمو تو سینه حبس کردم..نمی خواستم این بوی خوش رو بیرون بدم..جاش تو سینه م بود..نزدیکه
قلبم..جایی که متعلق به خودش بود..آرشامم..
عکسش رو میز عسلی بود..برش داشتم..به پشت رو تخت خوابیدم و قاب عکسشو جلوی چشمام گرفتم..انگشتمو رو صورتش کشیدم..یه کت
اسپرت مشکی تنش بود و یه بلوز مشکی که یقه ش بند داشت..زمینه ی پشتش ابی تیره بود و نگاهه ارشام مستقیم تو دروبین نبود..نگاهش
مثل همیشه بود و خاص..طره ای از موهای جلوش ریخته بود رو پیشونیش و..
صلیبش..همونی که همیشه به گردنش داشت رو پوست سینه ش می درخشید..خیلی دوست داشتم بدونم چرا اون صلیب همیشه به
گردنشه؟!..
عکسشو به لبام نزدیک کردم و صورتشو بوسیدم..چشمامو بستم ودوباره بوسیدمش..اوردمش پایین ومحکم تو بغلم گرفتمش..درست روی
قلبم..فشارش دادم..
زیر لب اروم و گرفته زمزمه کردم: خیلی نامردی آرشام..بی معرفت قلبمو بهت دادم چرا نگرفتی؟..چرا نگاه بی قرارمو ندیدی؟!..
آه کشیدم..
از بیرون صدای پا شنیدم..با ترس چشمامو باز کردم..وای خدا یکی داره میاد..
هراسون از جام پریدم و فقط تونستم قاب عکس رو همونجوری بذارم رو میز و به طرف در بالکن برم..
قفلشو باز کردم و رفتم تو ولی نبستمش لاشو یه کم باز گذاشتم..کنار دیوار مخفی شدم..قلبم تند تند می زد..کم مونده بود بزنه بیرون و بیافته
جلوی پاهام..
خداروشکر پرده ها از قبل کنار بودن ومی تونستم داخل اتاق رو از پشت شیشه ببینم..
کمی سرمو خم کردم..آرشام و دلربا هر دوشون اومدن تو اتاق..دست دلربا یه بسته بود..لبا و چشماش می خندید..ولی صورت ارشام گرفته
بود..انگار خسته ست..
--وای ارشام خیلی خوش گذشت..ازت ممنونم..دوست ندارم تنهایی برم خرید..
--پس این همه مدت با کی خرید می رفتی؟..
دلربا دلبرانه لبخند زد و یقه ی کت اسپرت آرشام رو گرفت..کشید طرف خودش و لبخند عاشقانه ای به صورتش پاشید..
--نمی دونی وقتی که غیرتی میشی تا چه حد جذاب میشی آرشام..
آرشام یقه ی کتش رو از تو دستای دلربا اروم کشید بیرون..
کت رو از تنش در اورد ودر همون حال گفت: حرفمو پای غیرتم نذار..
ناز کرد و تو چشمای ارشام خیره شد..
--پس پای چی بذارم؟..ولی نگران نباش این مدت دوست پسر نداشتم..با مامی و دوستام می رفتم خرید..
و بعد با اشتیاق در جعبه رو برداشت و یه لباس قرمز که خیلی هم زرق و برق داشت رو از توش اورد بیرون..
--وااااای که من عاشقه این لباسم..یاد 5سال پیش افتادم..بعد از اون مهمونی..یادته آرشام؟..
وبرگشت و تو چشماش زل زد..لباسو اورد بالا و نشونش داد..ارشام یه لبخند کج که بیشتر شبیه به پوزخند بود تحویلش داد وسرشو تکون داد..
--می خوام امشب تکرارش کنم..ولی تا آخرش..خواهش می کنم مثل اونبار نصفه رهاش نکن..
آرشام با تعجب نگاش کرد ولی دلربا لباسو برداشت و رفت قسمت رختکن کمد ایستاد..یه دیوار کشویی که باز کرد و پشتش ایستاد..
نمی دونستم قراره چی بشه..ولی حس خوبی نداشتم..
اگه بر می گشتم و پشتمو نگاه می کردم بالکن اتاقمو می دیدم که با یه گام می تونستم بپرم تو بالکن و برم تو اتاقم..
ولی نرفتم..وایسادم تا ببینم چی می خواد بشه..دلربا می خواست چکار کنه؟!..
نگاهه ارشام به قاب عکسش افتاد.. که بر عکس افتاده بود رو میز عسلی کنار تخت..وای خدا از بس هول شده بودم نتونستم درست بذارم سر
جاش..با تعجب برش داشت و نگاش کردم..بعدم گذاشتش رو میز..
باز خوبه ماتیک نزده بودم وگرنه جای لبام رو شیشه قاب عکس می موند..
به تختش دست کشید..عجب ادمیه ها..نکنه فهمیده؟.!.می دونستم باهوشه ولی نه دیگه تا این حد..اصلا شایدم نفهمیده باشه..بی خیال شو
دختر..
با دیدن دلربا تو اون لباس ِ رقص عربی چشمام از کاسه زد بیرون و قلبم اومد تو دهنم..وای خدا..اینجا چه خبــــــره؟!..
آرشام با دیدن دلربا که تو اون لباس قرمز و براق مخصوص رقص واقعا هم دل رو می ربود دهانش باز موند..نشست رو تخت ولی چشم از دلربا
نمی گرفت..قلبم درد گرفت..دستمو گذاشتم روش..نگاش نکن لعنتی..
به دلربا نگاه کردم..یه لباس مخصوص رقص ِ عربی قرمز رنگ که درخشندگی خاصی داشت..قسمت بالای لباس که یه نیم تنه از جنس ساتن
بود و لبه های لباس ریشه های همرنگ و نقره ای کار شده بود..و رو قسمت شکم حریر سرخی که روش سنگ کار شده بود و درخشندگیش رو
صد چندان کرده بود..و دامن بلند و راسته ای که روی پای چپش تا بالای رونش چاک داشت و وقتی با لوندی راه می رفت پای خوش تراشش

@romangram_com