#آرشام_پارت_193

--مشخصه..تو همون نگاهه اول تونستم اینو بفهمم..ولی بازم نمی خوام اینجا بمونم..برم بهتره..
بازوهاشو تو دست گرفتم..ترسید ولی عصبانی نبودم..حرکاتم از روی خشم بود ولی نه اونی که دلارام فکر می کرد..
--ولی تو حق نداری ازاینجا بری..
با تعجب نگام کرد که ادامه دادم: تا من نخوام نمی تونی..هنوز تو کیش هستیم و در حال حاضر من هنوز رئیستم..
نگاه ِ گرفته و محزونش رو تو چشمام دوخت..حس کردم دیگه اروم نیست..اون ارامش همیشگی رو نداشت..
--ولی دلربا اومده..دلارام اینجا جایی نداره..طبق گفته های خودتون دیگه خدمتکارتونم نیستم..پس وجودم اضافیه..
-دلربا چه ربطی به تو داره دلارام؟..اره خدمتکارم نیستی ولی من هنوز رئیستم..
میونه اون همه اشک لبخند زد..
--خودت فهمیدی چی گفتی؟..اگه خدمتکارت نیستم پس دیگه شما هم رئیسم نیستی..
برای یه لحظه همون ارامش همیشگی رو تو چشماش دیدم..
-هستم..تو فقط بگو چشم..
--مثل همیشه؟!..
-مثل همیشه..
--ولی این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیستا..گفته باشم..
از روی تخت بلند شدم..به طرف در رفتم..دستگیره رو گفتم..برگشتمو نگاهش کردم..
چشمای خاکستریش برام پر از معنا بود..ولی..
تو معنی کردن این چشمها مونده بودم..می دونستم باهام حرف داره ولی..
نمی تونستم معنیشون رو بفهمم..
هنوز برام مبهم بود..
************************
شماره ی شرکت رو گرفتم..
--الو..اقای رئیس شمایین؟..
-چه خبر؟..
--هیچی قربان..خبر خاصی نیست..جز همونایی که براتون میل زدم..
-جوابش رو فرستادم،نشونه شرکا بده..در ضمن من مدت بیشتری کیش می مونم..شاید 1هفته..بنابراین حواست به اوضاع ِ شرکت باشه..چشم و
گوشه من در حال حاضر تو هستی..
--چشم قربان..خاطرتون جمع باشه..
**************************
«دلارام»
دلربا و خانواده ش 3روزه که تو ویلای مجاور ساکن شدن..ولی خب..دلربا صبح تا شب اینطرف پرسه می زد..
گاهی با من سلام و علیک می کرد ..ولی بی خیال رد می شد و می رفت تو اتاق آرشام..منم عین گوشت تو روغن ِ داغ جلز و ولز می
کردم..بدجور داشتم می سوختم..
مخصوصا که گاهی شاهد مکالماتشون هم بودم و از همه بدتر دلبری های دلربا..چقدرم کاراش به اسمش می اومد..بدجور دل می برد..
حس می کردم ارشام نرمتر از سابق باهاش رفتار می کنه..لااقل وقتی پیش هم بودن اخم نمی کرد و باهاش حرف می زد..
دم به دقیقه هم دلربا اویزونش بود..نه اینکه زرت و زرت ببوسن همو و چه می دونم بیحیا گیری هایی که شیدا می کرد..نه از این خبرا نبود..یا
داشتن تو باغ قدم می زدن اونم شونه به شونه ی هم یا دم به دقیقه بیرون بودن..
من هم از پشت پنجره ی اتاقم شاهدشون بودم..شاهد مکالماته عاشقانه ی دلربا و نگاهای پر از مهرش به آرشام..و نرمشی که آرشام در مقابل از
خودش نشون می داد..
گاهی می نشستم رو تختم وبه بخت خودم لعنت می فرستادم..از ته دل می زدم زیر گریه و تهش از حال می رفتم..
بیدار که شدم دیدم هوا تاریکه..ساعت 10شب بود..گرسنه م بود ولی با خودم لج کرده بودم..نمی خواستم چیزی بخورم..شاید اینجوری اروم
اروم جون بدم راحت شم..
نخواستم..این زندگی کوفتی رو نخواستم..زندگی که بخواد باهام این معامله رو بکنه..قلبمو بشکنه وعشقمو با یکی دیگه ببینم می خوام اون
زندگی از بیخ و بُن نباشه..
عصر دیده بودم که با هم از ویلا بیرون رفتن..یعنی هنوز برنگشتن؟..!اره خب اگه تو ویلا بودن که تا الان صدای خنده ی دلربا ویلا رو پر کرده
بود..
از اتاقم رفتم بیرون..راهرو زیر نور اباژورها با نور کمی روشن شده بود..ناخداگاه دستم رفت سمت دستگیره ی در اتاق آرشام..می خواستم ببینم
که هست..دلم بی قرارش بود..
یه نگاه..فقط یه نگاهه کوچولو بهش بندازم شاید این دل ناارومم اروم بگیره..

@romangram_com