#آرشام_پارت_192

-موضوعه دلربا به تو ربطی نداره..
--موضوعه ارسلان هم به تو ربطی نداره..حالا که جوابتو گرفتی برو بیرون..
شونه هاشو گرفتم و با خشم تکونش دادم..چشماش از ترس گشاد شده بود..
--ببین دختره ی احمق..بهتره از همین حالا موقعیتت رو بشناسی..تو هنوزم کارت به من گیره ..تا من نخوام خلاص نمیشی..پس بیشتر از این
نذار عصبانی بشم..
بی پروا داد زد..
-برو به درک لعنتی..فک کردی هنوزم می تونی باهام بازی کنی؟..فک کردی انقدر پپه ام بتمرگم اینجا تا هر کار خواستی باهام بکنی اونم
واسه خاطره اینکه کارم بهت گیره، اره؟..
کوچه رو عوضی اومدی، اینجا از این خبرا نیست..اگه چپ و راست بخوای تهدیدم کنی با پای خودم میرم پیش ِ شایان دیگه هر کار خواستم
بکنمم به هیچ کس ربطی نداره..
با سیلی که تو صورتش خوابوندم پرت شد رو تخت..با خشم موهای بلندش رو تو مشت گرفتم وسرشو بلند کردم..صورتشو با دست پوشوند و از
ته دل جیغ کشید..
فریاد زدم : فقط یه بار دیگه اون زِری که زدی رو بازم بزن اونوقت ببین باهات چکار می کنم..دلارام خودت می دونی اون روی سگم بالا بیاد
چی میشه..بلایی به سرت میارم نه زنده ت معلوم بشه نه مرده ت..پس با اعصابه من بازی نکن و بتمرگ سر جات..
با گریه تو چشمام نگاه کرد..صداش می لرزید..
--فک کردی الان حالم خوبه؟..فک کردی الان دارم راحت زندگیمو می کنم عین خیالمم نیست؟..بدبخت، الانم کم از یه مرده ندارم..من
مردم..خیلی وقته که نابود شدم..یه مرده ی متحرک که تهدید کردن نداره..زدن نداره..
بیا بکش..بیا خلاصم کن..بذار از این تحرک هم بیافتم..شاید اونوقت باورت بشه که دلارام مرده..خرد شده..
دلارام یه وسیله شده واسه بازی کردن..واسه استفاده بردن.. دست به دست می چرخم..فقط خوبه هنوز دارم نفس می کشم..هر کی جای من
بود صد دفعه خودشو می کشت..
و با هق هق ادامه داد: شایان..منصوری..تو..ارسلان..
همه تون لنگه ی همین..هیچ کس منو به خاطر خودم نمی خواد..همه دنبال هوا و هوسشونن..همه چشم دوختن به جسمه نیمه جونه من
ونگاشون به این ته مونده نفسیه که از سینه م میاد بیرون..
میگن اینکه داره جون میده..اینکه همینجوریش بدبخت هست پس بذار این دم ِ اخری یه حالی ازش ببریم..
شایان چشمش دنبال جسمه منه و یه شب باهام باشه همین سیرش می کنه..تو که معلوم نیس از کدوم جهنم دره ای سر و کله ت تو زندگیم
پیدا شده و دم به دقیقه یه ساز می زنی و بهم میگی د ِ یالا پاشو برقص..
خدمتکار..معشوقه..دوست دختر..دوست..اخرشم یه برده که بهش میگی برو هری ازادی..
منم یه ادمه عُقده ای َ م..مثل تو که به زنا به چشم یه وسیله واسه سرگرمی نگاه می کنی..انگار نه انگار منم ادمم..عقده هات رو تَلَنبار کردی و
داری سرمنه بیچاره خالیشون می کنی..
توقع داری دم نزنم؟..هیچی نگم؟..فک کردی این همه وقت دهنم باز نشده و ساکت موندم یعنی حالیم نیست؟..پیش خودت گفتی یه دختر خر
و نفهم به پستم خورده پس تا می تونم ازش استفاده می برم..
حالا که ارسلان همه چیزو فهمیده و دارم یه نفس راحت می کشم اومدی رو سرم هوار شدی که چی؟..که چرا ارسلان بهم پیشنهاد داده؟..
صورتش غرق ِ اشک بود..خیلی وقت بود که موهاشو رها کرده بودم ومحو چشمای خاکستریش شدم..
نگاهش همراه با گریه تو صورتم بود ..خاکستری تیره که رعد وبرق چشماش درخشش اونا رو صد چندان کرده بود..
قدرت حرکت نداشتم..نگاهش طوفانی بود..
چشماشو بست ودوباره بازکرد..صداش از زور بغض می لرزید..
--من شوهر دارم؟..!نامزد دارم؟..!دوست پسر دارم؟..!به کسی تعهد دادم؟..!من ازادم..می تونم برای خودم تصمیم بگیرم..حق دارم سرنوشتمو
خودم انتخاب کنم..
کنار دریا بهم گفتی برگشتیم تهران ازادم..می تونم برم دنبال هدفم..ولی انگار هیچ وقت قرار نیست برگردیم..پس بهتره مدت زمان این 1ماه رو
جلو بندازی..من میخوام برم ویلای شایان..می خوام هدفمو جلو بندازم..هرچه سریعتر بهتر..
-می فهمی چی میگی؟!..
--آره می فهمم..هر چه زودتر برم اونجا بهتره..می دونم الان وقتش نیست ولی همین روزا موقعیتش جور میشه..به محض ِ اینکه پیشنهادشو
تکرار کرد قبول می کنم..اینجوری هم من به هدفم می رسم و هم تو به..
سکوت کرد..سرشو زیر انداخت...انگشت اشاره م رو بردم زیر چونه ش و سرشو بلند کردم..
-جمله ت رو ادامه بده..
--هیچی..مهم نیست..فقط حالا که عشقت دوباره برگشته پیشت درست نیست منم اینجا باشم..دوست ندارم اینم مثل شیدا باهام سر لج بیافته
و تحقیرم کنه..
-دلربا از این اخلاقا نداره..رفتارش زمین تا اسمون با شیدا فرق می کنه..

@romangram_com