#آرشام_پارت_191

با لوندی انگشتاشو در هم گره زد و زل زد تو چشمام..
سرمو به ارومی تکان دادم که با خوشحالی لبخند زد..
--وای مرسی..بابا و مامی حتما خیلی خوشحال میشن..
عقب عقب رفت ودستشو برام تکان داد..
--پس فعلا بای..
برگشتم..نایستادم تا با نگاهم بدرقه ش کنم..
سرمو رو به بالا گرفتم..نگاهم به پنجره ی اتاقش افتاد..پشت پنجره ایستاده بود..انگشتش رو به نرمی به شیشه کشید..دستشو مشت کرد و نگاه
خاکستری و ارومش رو از من گرفت..دیگه پشت پنجره نبود..
نگاهمو به پایین دوختم..نفس عمیق کشیدم و طبق عادت دستامو بردم تو جیبم..
رفتم داخل..بالاخره شر ارسلان هم از اینجا کنده شد..می دونستم با شایان چکار کنم..مطمئن بودم احساس خطر کرده..اینکه دلارام پیش من
موندگار بشه..دیگه بعد از این همه مدت کاملا می شناختمش..
از این رفتار شایان یه حدسایی زده بودم که..برای به یقین رسیدن باید یه کاری انجام می دادم..
ولی هنوز زمانش نرسیده بود..
*************************
چند ساعت گذشته بود..باید باهاش حرف می زدم..مطمئنا حرفای زیادی برای گفتن داره..
بدون اینکه در بزنم دستگیره رو کشیدم..رو تختش دراز کشیده بود که با حضور غیرمنتظره ی من هراسان روی تخت نشست..
درو بستم ..به طرفش رفتم..
لباسم رو عوض کرده بودم ولی جای زخم کوچیکی که گوشه ی لبم بود به وضوح دیده می شد..با دیدنم در وهله ی اول تعجب کرد ولی خیلی
زود به خودش اومد و با اخم نگاهم کرد..
چشمای خاکستریش در این حالت تیره تر از حد معمول به نظر می رسید..ولی در عین حال معصومیتی خاص چهره ش رو پر می کرد..
--واسه چی سرتو عین..ِ
مکث کرد..عکس العملی از جانب من ندید ولی تغییری هم تو حالت صورتش ایجاد نشد..
--واسه چی اومدی اینجا؟..خواهش می کنم برو بیرون..
بی توجه به حالت پرخاشگرانه ای که به خودش گرفته بود رو تخت نشستم..مثل همیشه لحنم جدی بود..با اخم نگاهش کردم..
-به ارسلان چی داشتی می گفتی؟..
--ببخشید ولی به شما ربط داره؟..
چونه ش رو با خشونت تو دستم فشردم..اخماش جمع تر شد..اینبار از روی درد..
-وقتی ازت سوال می پرسم درست جوابمو بده..پرسیدم بهش چی گفتی؟..
دستشو گذاشت رو دستم..ولی رهاش نکردم..
--ول کن ..خردش کردی لعنتی..
-بخوای زیر ابی بری حالیت می کنم با کی طرفی..گرفتی؟..
سرشو تکون داد..ولش کردم..
-بگو، می شنوم..
--خودش همه چی رو می دونست..من هیچی نگفتم..اون شایان ِ عوضی همه چیزو بهش گفته بود..اونم بهم گفت خبر داره من خدمتکارتم..
حس کردم رو قسمت اخر حرفش یک جورایی تاکید داره..
بهش نزدیک شدم..نگاهم عصبی بود و اون با دیدن خشم درون چشمانم به عقب خزید..
--بهت پیشنهاد داد، اره؟..
--چی؟..!منظورتو نمی فهمم..
داد زدم: اون کثافت بهت پیشنهاد داد باهاش باشی اره؟..جوابه منو بده..
به بالای تخت تکیه داد..زانوهاش رو تو شکم جمع کرد..هنوز هم گستاخ بود..ولی صداش می لرزید..
--پیشنهاد ارسلان به من مربوط میشه نه شما..
پوزخند زدم..مچ دستشو گرفتم و فشار دادم..جیغ کشید..با خشونت کشیدمش سمت خودم..
جیغ کشید: ول کن دستمو عوضی..
--خفه شو..به ارسلان گفتم تو معشوقه ی منی..اینکه الان می دونم که از همه چیز باخبره ولی باز هم روش تاکید کردم ذهنشو درگیر می
کنه..گفتم حق نداره نزدیکت بشه..پس هر چی رویا واسه خودت بافتی رو از همین الان می ریزیشون دور..فهمیدی؟..
پوزخند زد..
--ا..ِنه بابا..به همین خیال باش..تازه از دستت راحت شدم..به همین خیال باش که باز می تونی خرم کنی و پامو بکشی وسط..هه معشوقه؟..!در
حال حاضر که عشق قدیمتون برگشته دیگه چی میگی؟..دو تا دوتا؟..سردی و گرمی جواب نمیده جناب..

@romangram_com